عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان بوی خون(قسمت اخر)

شادی احساس خستگی عجیبی میکرد...
انگار همیشه بین او و سهند فاصله ای بود که او هرچقدر تلاش کرده بود نتوانسته بود آن را پر کند..
در واقع فهمید بدون تلاش سهند هرچقدر هم که از جان و دلش سهم بگذارد فایده ای ندارد...
بنابراین تصمیم گرفت که بیشتر به زندگی خودش بپردازد...از اول ترم علاوه بر غیبت ها، کوهی تکلیف و درس روی سرش ریخته بود که هنوز شروعشان هم نکرده بود..
پس صبح بعد،بجای اینکه طبق عادت هرروزش، برای سهند مسیج صبح بخیر بفرستد، لپ تاپش را برداشت و تحقیقش را شروع کرد....
*****************
-سعید من نمیتونم باهاتون بیام..باید برم پیش شادی..
سعید با اخم گفت:
-چی میگی سهند؟ بدون تو نمیشه؟این یکی فقط کار خودته..
سهند سعید را کناری کشید و آرام گفت:
-دیروز تولد شادی بود،من یادم رفتش باهام قهر کرده، امروز باید حتما برم پیشش
سعید با استیصال گفت:
-اگه بری از دستش میدیم...تا همین الانم از ایران نرفته کلی شانس آوردیم...شاید دفعه ی بعدی نباشه!
سهند در حالی که فکرش حسابی مشغول شده بود گفت:
-چند روزس؟
-دو روز
سهند سرش را تکان داد و گفت:
-میام..با گروه هماهنگ کن.
سعید لبخند زنان گفت:
-چشم..حتما
****************
شادی با صدای زنگ موبایلش لپ تاپ را کنار گذاشت...
با دیدن شماره ی سهند بعد از مکث کوتاهی جواب داد
-بله؟
-سلام عزیزم..
شادی ناخواسته لبخند زد و گفت:
-سلام..
-خوبی..چیکار میکنی؟از صبح خبری ازت نیست..
شادی نگاهی به جزوه هایش که روی کاناپه پخش بودند کرد و گفت:
-سر درسامم.
سهند به سختی گفت:
-امروز میخواستم بیام پیشت ولی..
شادی به مسخره گفت:
-ولی کار داری
سهند نفسش را بیرون داد و گفت:
-باور کن جبران میکنم شادی..
شادی با لحن سردی گفت:
-موفق باشی.خدافظ
سهند که انتظار داشت شادی داد و فریاد کند، با شنیدن صدای بیحال شادی دلش لرزید..
با استرس گفت:
-شادی من..من واقعا آرزوم بود که الان پیش تو باشم ولی بدون من ماموریت جلو نمیره..
شادی با همان لحن، کوتاه جواب داد:
-باشه..
سهند که دیگر فرصتی نداشت گفت:
-دوروزست..باید خطمو خاموش کنم..اگه کاری داشتی به حبیب بگو عزیزم..
شادی روی کاناپه نشست و نگاه بیروحش را به پنجره دوخت..
سهند گفت:
-چرا حرف نمیزنی؟
شادی با خستگی گفت:
-خدافظ.(و قطع کرد)
چی شد؟
این سوالی بود که شادی آن روز مرتب از خودش میپرسید و جوابی براش نبود..
او که لب پنجره ی خانه اش نشسته بود نفس عمیقی کشید..بوی خوب خاک باران خورده همیشه آرامش میکرد...
زیپ ژاکتش را بالا کشید و دوباره به تابلوی نقاشی اش که روی چهارپایه در وسط هال بود نگاهی انداخت...
نقاشی که همان اوایل نامزدیش با سهند با کلی شوق شروعش کرده بود و با هراتفاق و خاطره ای قسمتی از آن را تکمیل کرده بود......
و حالا ........
نتیجه شده بود یک مشت خط های درهم با رنگهای جیغ ...
زندگی واقعیش هم کم از آن تابلو نداشت...هرکسی هم از راه میرسید حرفی میزد ونظری میداد...
باز هم همه غیر از سهند............
شادی از لب پنجره پایین پرید..روبروی تابلویش ایستاد ..
بعد از نگاهی طولانی کاتر را برداشت و بومش را با یک حرکت پاره کرد.............
در حالی که چشمهایش خیس شده بود داد کشید:
-همه چی داره تموم میشه لعنتی....پس تو کجایی
شادی چند خیابان قبلتر از خانه اش از تاکسی پیاده شد تا کمی پیاده روی کند...
دو روز تمام شده بود و قرار بود سهند آن روز برگردد...با این حال هرچه به او زنگ زده بود گوشی اش خاموش بود...
ترس بدی در جان شادی پیچیده بود..نگران بود با سهند با آن وضع آشفته ای که به عملیات رفته بود....
حتی فکر کردن به آن هم تنش را میلرزاند...هنوز از شوک زخمی شدن ماه پیش سهند خارج نشده بود..........
آنقدر نگرانی اش شدید بود که تمام دلخوری اش از سهند را فراموش کرده بود و حتی خودش را برای اینکه او را با اعصابی خورد راهی ماموریت کرده سرزنش میکرد..
با دیدن چاله ی آبی جلوی پایش ایستاد...
طبق عادت همیشه پاهایش جفت شد تا بپرد...
اما با دیدن دختری غمگین درون چاله خشکش زد...
سرش را کج کرد و از خودش پرسید:
"این منم؟؟؟؟؟؟"
هنوز مات تصویر خودش در چاله ی آب بود که کسی صدایش زد...
-سلام خانوم توسلی..
شادی که هنوز حواسش پرت بود آرام سرش را بالا آورد...پسری قد بلند با پلیور قرمز و شلواری مشکی...
شادی کمی به چهره ی پسر نگاه کرد و وقتی ار را به یاد نیاورد آرام گفت:
-سلام..ببخشید ..شما؟
پسر با لبخند زیبایی گفت:
-من شمس هستم..از بچه های مجسمه سازی..تاریخ هنر هم کلاس بودیم...خاطرتون نیست..
شادی لبخند بیحالی زد و گفت:
-ببخشید..الان حافم یاری نمیکنه..
شمس با متانت گفت:
-راستش الان اتفاقی دیدمتون اینجا..ولی یه تقاضای کوچکی هم ازتون داشتم..البته مزاحم نباشم یه وقت اگه کاری دارین..
شادی مودبانه گفت:
-نه..بفرمایید..
شمس به سرعت گفت:
-راستش شما سر کلاس یه تحقیقی راجع به نقاشی دوره ی اشکانی دادین..
شادی با لبخند حرفش را تاکید و گفت:
-بله..
شمس ادامه داد:
-خب راستش من هم دارم رو آثار دوره ی اشکانی تحقیق میکنم...میدونید خیلی برام جالبن..میخواستم اگه بشه کمکم کنید...
شادی که به این موضوع خیلی علاقه مند بود هیجان زده گفت:
-اوه البته...میشه من هم کارهای شما راببینم..
شمس کمی سرش را خم کرد و گفت:
-حتما...
و با کمی تردید گفت:
-میتونم شماره ی شما را داشته باشم فقط؟
شادی بی تفاوت گفت:
-بله............093.............(و شماره را برایش خواند)
شمس روی گوشی شادی میس کال انداخت و گفت:
-این هم از شماره ی من..فقط شما کی کلاس دارید که من بیام تحقیق را ازتون بگیرم؟
-من تقریبا هر روز هستم..اگه کرج جا نمونده باشه کارم همین فردا هم میتونم براتون بیارم..
پسر با خوشحالی گفت:
-خیلی لطف میکنید..
شادی لبخند زد و بعد از خداحافظی از شمس دوباره به راه افتاد...
فکر شروع این تحقیق تازه هیجان زده اش کرده بود و لبخند از لبهایش نمیرفت..
وقتی به سر کوچه ی خودشان رسید پسر جوانی که از کنارش رد میشد جلویش ایستاد و با نگاه بدی از بالا تا پایین بر اندازش کرد...
شادی اخم کرد ولی تا خواست حرفی بزند سهند را دید که با چشمهایی قرمز و نگاهی پر از نفرت به او خیره شده..
شادی با ناباوری سرش را تکان داد ........ همان لحظه سهند به پسر حمله کرد...
سهند آن چنان وحشیانه به جان پسر افتاده بود که شادی ترس جان پسر را داشت..
سریع خودش را جلو انداخت و با التماس از سهند خواست بس کند..
نگاه سهند به چشمهای خیس شادی افتاد..
با همان دستهای خونی اش به مقنعه ی شادی چنگ انداخت و با لحن ترسناکی گفت:
-چرا؟
شادی خواست حرفی بزند که سهند انگشت خونی اش را جلوی صورتش گرفت و عصبی گفت:
-هیییییسسسسس...
شادی لبش را گزید و حرفی نزد...
سهند لگد دیگری به پسر که بیحاا افتاده بود زد و شادی را دنبال خودش کشید...در را باز کرد و شادی را به داخل هل داد..
قبل از اینکه سهند در داخل را باز کند شادی گفت:
-این چه کاری بود کردی سهند؟
سهند سریع به طرفش چرخید و با نگاه سردی گفت:
-فعلا صدات در نیاد..
در که باز شد شادی زودتر از سهند داخل شد و روی اولین مبل نشست..
سهند در را به هم کوباند و در حالی که دستهایش را به کمرش زده بود منتظر به شادی نگاه کرد..
شادی برای فرار از نگاه خیره ی سهند مقنعه اش را از سرش بیرون کشید و کنار انداخت..
بی مقدمه گفت:
-چرا همیشه انقدر دستهات لرزش دارن سهند؟
سهند با پوزخند گفت:
-هر وقت با اعصابم بازی کنن اینجوری میشه..
شادی با کلافگی گفت:
-بعد دو روز یه دفعه اومدی تو خیابون همینجوری میافتی به جون یکی ...دیوونه شدی؟
سهند نعره کشید:
-آره دیوونه شدم...دیوونم کردی..
شادی که از داد سهند جاخورده بود گفت:
-چی شده آخه...بگو منم بفهمم خب..
سهند داد کشید:
-بسه انقدر خودتو نزن به اون راه..
شادی اما بی توجه به دادهای او میخکوب خون شدیدی که از بازوی سهند میرفت و آستینش را کاملا خونی کرده بود شد..
سریع بلند شد و درحالی که به طرفش میرفت گفت:
-سهند بازوت داره خون میاد..
سهند نگاهی به لباس خونی اش انداخت و اخم کرد..
شادی با صدایی لرزان گفت:
-چی شده عزیزم؟
سهند که بعد از چند روز دوباره محبت شادی را میدید بغض کرد و گفت:
-من واقعا عزیز توام؟
شادی با این حرف سهند سر جایش ایستاد و با حیرت گفت:
-معلومه که هستی...این چه حرفیه..
سهند نگاهش را دزدید و گفت:
-پس چرا از این پسره شماره گرفتی؟... وبلندتر داد کشید:
-ها؟
شادی گیج گفت:
-من از این شماره نگرفتم..
سهند با نفرت گفت:
-پس چند نفرن
شادی رنجیده نگاهش کرد و گفت:
-سهند...باورم نمیشه راجع به من اینجوری فکر کنی..
سهند با صدایی گرفته گفت:
-منم باورم نمیشه...
شادی با درماندگی گفت:
-پس چی میگی؟این فکرهای زشت چیه توسرت؟
-داشتم میومدم خونت ببنمت..ماموری که برات گذاشته بودم بهم گفت وایسادی با یه پسره به حرف زدن و شمار ه گرفتن..
شادی با تاسف سری تکان داد ...بدون حرف سراغ کیفش رفت و موبایلش را بیرون کشید...گوشی را به دست سهند داد و گفت:
-برات متاسفم که منو نشناختی..حالا بذار زخمتو ببینم..
سهند دستش را عقب کشید و با عصبانیت گفت:
-خب بگو این شماره ی کیه تا دیوونم نکردی..
شادی پوفی کرد و گفت:
-همکلاسیمه..قراره برای تحقیقاش یه سری مطلب ببرم..اگه باورم نداری همین الان باهاش قرار میذارم که ببینی راست میگم ولی بعدش دیگه حق نداری اسممو هم بیاری..
چند لحظه در چشمهای هم خیره شدند...شادی با عصبانیت و سهند با دودلی...
سهند نجواگونه گفت:
-باورت دارم.
شادی لبخند زیبایی زد و گفت:
-پس بذار زخمتو ببینم..
در حالی که شادی مشغول باز کردن دکمه های پیراهن سهند بود، او فقط صورت شادی خیره شده بود...آرام زمزمه کرد:
-دلم برات تنگ شده بود
شادی با احتیاط پیراهنش را درآورد...میخواست جواب سهند را بدهد و با دیدن زخم وحشتناک سهند قلبش از جا کنده شد..
با ترس گفت:
-با خودت چیکار کردی سهند؟
سهند آرام روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد...با صدای گرفته ای گفت:
-همون زخم قبلیه...بخیه هام پاره شده
شادی نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط شود..
با ملایمت گفت:
-پس زنگ میزنم آزانس بریم درمانگاه..با این وضع دستت نمیتونی رانندگی کنی..
سهند با چشمهایی بسته گفت:
-نمیخواد..همونجا هم درمانگاه بود خودم نخواستم برم..
شادی با عصبانیت گفت:
-چرا؟نمیبینی وضعتو؟
سهند آرام چشمهایش را باز کرد و گفت:
-میخواستم زودتر بیام پیش تو..وقت این لوس بازیا رو نداشتم..
شادی که احساساتی شده بود، چشمهایش به اشک نشست و با صدایی لرزان گفت:
-دیوونه..
با دستپاچگی به سهند گفت:
-همین جا بمون من میرم باند بیارم..
سریع داخل دستشویی شد و در را قفل کرد..
لباس خونی سهند را داخل سبد انداخت و شیر آب را باز کرد..
همانطور که خون دستهایش را میشست به هق هق افتاد..
طاقت هرچیزی را داشت غیر از آسیب دیدن سهند...تازه میفهمید چقدر دلتنگش بوده..
برای اینکه صدای گریه اش بیرون نرود شیر آب را تا آخر باز کرد...دستهایش را روی لبه ی سینک گذاشت و زیر گریه زد..
کمی که آرامتر شد سریع بتادین و باند را از جعبه ی کمک های اولیه در آورد و از دستشویی بیرون رفت..
سهند با لحن شوخی گفت:
-تو اگه تو اورژانس بودی همه را به کشتن میدادی..
شادی به ظاهر خندید و کنارش نشست..
با ترس گفت:
-سهند بیا بریم درمانگاه من بلد نیستم ...نمیدونم چیکار کنم..
سهند لبش را با زبانش خیس کرد و گفت:
-کاری نداره..خودم بهت میگم..
اول یک خوهای روش را تمییز کن..
شادی با احتیاط کامل مشغول تمیز کردن خونها شد..دستهایش به وضوح میلرزید و اصلا نمیتوانست باند را به زخم نزدیک کند..
میخواست به سهند بگوید که نمیتواند ادامه بدهد که با دیدن چشمهای اشکی سهند با دلسوزی گفت:
-بمیرم..خیلی دردت میاد؟
سهند با صدای خشکی گفت:
-نه
شادی با حیرت گفت:
-پس چرا چشات..
سهند حرفش را قطع کرد..سرش را در سینه ی شادی فرو برد و نفس کشید...
آن لحظه که مامورش گفته بود شادی را با پسری دیده دنیا بر سرش خراب شده بود..مدام جمله ی حبیب در ذهنش تکرار میشد:
میدونی عیب تو چیه سهند..فکر میکنی چون شادی نامزدته دیگه برای همیشه داریش ولی اشتباهه!

اگه میخوای داشته باشیش باید هر روز برای داشتنش تلاش کنی...تو چیکار کردی سهند تا حالا..هان؟

تو چیکار کردی سهند تا حالا..هان؟

تو چیکار کردی سهند تا حالا..هان؟

تو چیکار کردی سهند تا حالا..هان؟
سهند با خستگی گفت:
-قهر کن...منو بکش..هرکار میخوای بکنی اشکال نداره...ولی دیگه هیچ وقت،هیچ وقت حرف جدایی نزن..
با اصرار شادی سهند بالاخره رضایت داد که به درمانگاه بروند....
بعد از پانسمان بازوی سهند به خانه برگشتند...
سهند میخواست شام را بیرون بخورند اما شادی دوست داشت تنها باشند...
این بار به خانه ی سهند رفتند...سهند که به وضح از حضور شادی در خانه اش هیجان زده بود مرتب حرف میزد و با صدای بلند میخندید...
شادی به محض ورود و در اوردن مانتویش، به آشپزخانه رفت...
در یخچال را باز کرد و به سهند که هنوز در هال بود گفت:
-اووو...به به..چه عجب تو این یخچالو پرش کردی...
سهند خندید و گفت:
-گفتم شاید یه روز یه فنچی مهمونم بشه..
شادی فلفل دلمه ای و پنیر پیتزا را برداشت و در را بست..
سهند روی اپن نشست و گفت:
-شام چی داریم خانوم؟
شادی جواب داد:
-ماکارونی..ماکارونیا کجاست؟
سهند به کابینت پایین اشاره کرد و گفت:
-تهشم سیب زمینی داره دیگه؟
شادی چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-به آشپزی من توهین کردی الان...مگه ماکارونی بدون سیب زمینی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..
سهند بلند خندید و گفت :
-بزن قدش که مثل خودمی
شادی دستش را به دست او کوبید وگفت:
-بالاخره ما یه نقطه مشترک پیدا کردیم!
و از ته دل خندید..
سهند با لذت گفت:
- جااااانم...میمیرم برای این خنده هات..
شادی با هیجان بوسه ای به صورت سهند زد و دوباره مشغول کارش شد...
شادی مرتب در آشپزخانه این ور و آن ور میرفت و در حال انجام کارهایش با سهند میگفتند و میخندیدند...
با بلند شدن صدای جلز و ولز پیازها توی روغن، سهند با لبخند محوی گفت:
-میدونی چند وقته این خونه سوت و کور بوده؟
شادی که حواسش پی بریدن سیب زمینی ها بود کوتاه گفت:
-عزیزم اون پیازها رو یه هم بزن..میسوزه
سهند از اپن پایین پرید..کمی پیازها را هم زد و پشت سر شادی ایستاد...دستش را روی دستهای شادی گذاشت و چاقو را از دستش گرفت و روی میز انداخت..
سرش را روی شانه ی شادی گذاشت و گفت:
-مرسی که هستی..
شادی یک مساله ی مهم در مورد سهند را فهمیده بود...
سهند عاشقش کارش بود! جدا از پرونده ی شاکری و اهمیتش، سهند به کارش بینهایت بها میداد...شاید حتی همین کار کردنش باعث شده بود که بتونه بعد از غم خواهرش سریعتر به زندگی برگرده
البته این شادی را ناراحت نمیکرد...
چون خود شادی هم اصلا قصد نداشت سهند را محدود کنه یا از علاقش دور...
ولی...شادی میخواست بدونه وقتی سهند براش عزیزترین زندگیشه،خودش چه جایی تو قلب سهند داره...
و یه وقتهایی با سختی پیش خودش اعتراف میکرد که اگر بخواد برای سهند، دوم باشه ترجیح میده که دیگه نباشه.....
تازه از دانشگاه برگشته بود که تلفن خونش زگ خورد..
-بله؟
-سلام گلم..
-سلام.خوبی؟
-قربانت...دانشگاه بودی
-اوهوم..تازه برگشتم..
-خسته نباشی..
شادی لبخندی زد و گفت:
-سلامت باشی..امشب شام میای دیگه؟
-آره ولی..
شادی با کلافگی نفسش را بیرون داد و گفت:
-ولی چی؟نمیخوای بیای
سهند با صدایی که حالت عذرخواهی داشت گفت:
-نه بابا..ولی میشه یکم بیشتر غذا بذاری سعید را هم بیارم؟
شادی با خوشرویی گفت:
-آره چرا نمیشه...پس شب منتظرم
سهند سریع گفت:
-شادی نمیخواد خودتو به زحمت بندازیا..ساده بگیر..سعید خودمونیه
شادی خندید و گفت:
-حالا اگه میخواستمم غذای خفن بپزم بلد بودم؟
سهند غرغر کنان گفت:
-یاد بگیر دیگه...من شکموام
شادی که به خنده افتاده بود گفت:
-باشه سهند من باید قطع کنم..دو ساعت طول میکشه فقط خونه را جمع کنم...میدونی که چه خبره؟
سهند بلند خندید و گفت:
-بلههههه...گل بریز و گلاب جمع کن..
شادی خندید و با حرص گفت:
-کوفت .خدافظ
با تمام اخم ها و چشم غره های سهند به شادی وقتی که با صدای بلند به شوخی های سعید میخندید آن شب حسابی خوش گذشت....
خورشت قیمه ی شام هم عالی شده بود...تا حدی که سهند وقتی شادی تمام ظرفها را هم شست مشغول خوردن بود!
سهند بشقاب خالی اش را به آشپزخانه آورد و گفت:
-دستت درد نکنه..عالی بود عزیزم..
و بشقابش را در سینک گذاشت...
شادی سینی چایی را به دست سهند داد و گفت:
-نوش جان..اینا رو ببر
سهند سینی را روی کابینت گذاشت و شادی را بغل کرد..
شادی با شیطنت خندید و با صدای آهسته گفت:
-نکن سهند...زشته جلو سعید
سهند با لحن بدجنسی گفت:
-سعید رفته دستشویی..
شادی اخم کرد وگفت:
-سو استفاده کن
اما سهند بدون حرف مشغول بوسیدن لبهای شادی شد..
کمی بعد شادی خودش را از سهند جدا کرد و با نگرانی گفت:
-دیگه بریم..یه وقت سعید میاد
سهند هم اعتراضی نکرد و با هم به هال برگشتند..
کمی بعد سعید هم کنارشان آمد و رو به سهند گفت:
-سهند باید یه مساله ای رو بهت بگم..
سهند که داشت به خیاری گاز میزد گفت:
-بگو خب
سعید نگاهی معنادار به شادی کرد و گفت:
-آخه..
شادی که منظورش را فهمیده بود گفت:
-من میرم شیرینی ها رو بیارم..
و با این بهانه آن دو را تنها گذاشت..
سعید به محض دور شدن شادی پچ پچ کنان گفت:
- احمدی زنگ زد...میگه برنامه ی شنبه لو رفته...دیگه مطمئن شدم یه جاسوس بینمون دارن..
سهند که از کوره در رفته بود ،داد کشید:
-آخه مگه چند نفر در جریان برنامه بودن؟
شادی که با داد سهند از آشپزخانه بیرون آمده بود با نگرانی گفت:
-چی شده؟
سهند بی توجه به شادی گفت:
-سعید همین الان میری اداره...تمام کسایی که در جریان پرونده بودن بازداشت میکنی
سعید با تعجب گفت:
-سرهنگ نوروزی هم بینشونه..آخه..
سهند داد کشید:
-هرکی....برام مهم نیس...همین که گفتم..
سعید که اصلا حواسش به شادی نبود گفت:
-نمیشه سهند...ما به این مامورا نیاز داریم برای ماموریت ..میدونی اگه نباشن ممکنه چقدر کشته بدیم؟
شای که از ترس نفسش بند آمده بود گفت:
-کشته؟
سعید که تازه یاد حضور شادی افتاده بود از عصبانیت چشمهایش را بست...سهند که همیشه به فکر شادی بود به او گفته بود که نمیخواهد هیچ وقت شادی چیزی از کارشان بفهمد که نگران باشد..اما حالا او همه چیز را خراب کرده بود...
سهند که از دست سعید عصبانی شده بود با اوقات تلخی گفت:
-سعید تو برو..منم خودمو میرسونم..
سعید با نگاهش از سهند معذرت خواهی کرد و رو به شادی با لحن پرانرژیی که کاملا با حالت عصبی چند دقیقه قبلش فرق داشت گفت:
-ممنون زن داداش...عالی بود...میدونی چند وقته قیمه نخورده بودم؟
شادی که هنوز گیج بود جوابی نداد...
سعید که حال شادی را دید با ناراحتی به سهند نگاه کرد و آنها را تنها گذاشت...
سهند سریع کنار شادی رفت و دستان سردش را گرفت تا او را روی مبل بنشاند..
شادی با صدای مبهمی گفت:
-سعید چی میگفت؟
سهند که طفره میرفت گفت:
-حرفهای کاری..بچه ها دوباره..
شادی حرفش را قطع کرد و قاطعانه گفت:
-اون گفت ممکنه کشته بدین
سهند جلوی شادی زانو زد و در حالی که پشت دستش را نوازش میکرد گفت:
-اون منظورش چیز دیگه ای بود عزیزم...
شادی با چشمهایی خیس لجوجانه به سهند نگاه کرد وگفت:
-انقدر منو بچه فرض نکن سهند
سهند که میدانست دیگر نمیتواند انکار کند، نفسش را بیرون داد وگفت:
-خیلی خوب..تسلیم..میخواستم نگرانم نشی شادی..
شادی خودش را در بغل سهند پرت کرد وگفت:
-وقتی فکرمیکنم تو این روزها که ممکن بود تو...
حرفش را خورد و به سختی ادامه داد:
-اون وقت من احمق به فکر تولد خودم بودم!
سهند او را محکم به خودش فشرد وگفت:
-این چه حرفیه که میزنی..معلومه که باید به فکر تولدت میبودی..فکر هم نکن کادوت را یادم رفته..ولی گذاشتم برای یه موقعیت خوب
شای مشتاقانه گفت:
-راست میگی؟
سهند که خنده اش گرفته بود، گونه اش را بوسید و گفت:
-معلومه
شادی صورتش را در سینه ی سهند مخفی کرد و باگریه گفت:
-من خیلی احمقم
سهند قاطع و خشک گفت:
-دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا
شادی در همان حالت گفت:
-سهند..من دارم دیوونه میشم ...من نمیتونم مدام فکر کنم به اینکه...اگه..زبونم لال..اوه منم میمیرم..تو چرا از من مخفی کردی؟چرا نگفته بودی انقدر خطرناکه این ماموریت؟
سهند با محبت سر شادی را بوسید و گفت:
-دیگه این رازهای کوچولو گفتن نداره!
شادی با ناراحتی خندید و گفت:
-ولی من تا گم شدن پاک کنم هم به تو میگم..
سهند دستش را روی موهای شادی کشید و گفت:
-خب تو خیلی فرق میکنی..
شادی سرش را بالا گرفت و با مژه هایی خیس و حالتی دوست داشتنی گفت:
-چرااا؟؟؟؟چه فرقی؟؟؟
سهند چشمهای خیس شادی را بوسید و گفت:
-چون تو دنیای سهندی
نمیگم..
سهند داد کشید:
-من که بالاخره پیدات میکنم.همین الانم خطتو دادم برای کنترل...پس خودت حرف بزن.
-به توچه لعنتی...فکر کن مردم اصلا...مگه این ده روز مرده و زنده ی من برات فرقی داشت؟
سهند نعره کشید:


-د چرا نمیفهمی...چند بار توضیح بدم...نمیشد برگردم ...نمیشد..ما حتی بیسیم هامون هم خاموش کردیم، میخواستی چه جوری باتو تماس بگیرم؟
شادی در حالی که بلند هق هق میکرد گفت:
-نمیخوام ببینمت الان..پس ولم کن.
-باشه..باشه..تو بیا خونه من نمیام سراغت خوبه؟
و با صدای بلندتری ادامه داد:
-آخه از صبح تو خیابونها چه غلطی میکنی؟ دانشگاهم که نرفتی
شادی که دیگر حوصله ی بحث نداشت تماس را قطع کرد..
ماموریت دو روزه ی سهند به ده روز کشید...ده روزی که حتی یک پیام هم از طرفش نداشت...ده روزی که به شادی آنقدر فشار وارد شده بود که حالا هم که سهند برگشته بود نمیخواست فعلا سهند را ببیند..
از صبح که سهند خبر داده بود برگشته از دانشگاه بیرون زده بود و بی هدف در خیابان ها میچرخید....
حالا ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود ولی او هنوز هم نمیخواست برگردد...
سهند هم که هر چند دقیقه تماس میگرفت و یا با التماس و خواهش یا با داد و تهدید میخواست برگردد...
الان هم که تهدید کرده بود که رد تماس شادی را میزند!
شادی با دیدن کافه ای کنار خیابان، ایستاد..از صبح چیزی نخورده بود و راه رفتن زیر باران حسابی خسته اش کرده بود..
وارد کافه شد و با دیدن زوج های بیخیال و شادی که پشت میزها بودند دوباره اشک در چشمانش حلقه زد...
تقریبا همه ی نگاهها به سمت او که با سروضعی آشفته و خیس ایستاده بود برگشت...اما حال شادی انقدر بد بود که اهمیت نمیداد...از صبح خیلی ها شاهد اشک ریختنهای او بودند...چند نفر بیشتر برایش اهمیتی نداشت...
با پاهایی لرزان پشت میز دو نفره ای کنار پنجره ی باران خورده نشست...
پیش خدمتی سراغش رفت و با تردید گفت:
-چی میل دارید؟
شادی با چشمهایی بیروح نگاهش کرد وگفت:
-نمیدونم..یه چیز داغ..سوپ دارید؟
پسر به سردی گفت:
-نه متاسفانه تموم شده..
شادی آهسته گفت:
-پس چایی..
-کیک هم باشه؟..
دستی به پیشانی اش کشید و با خستگی گفت:
-باشه..
بعد از رفتن پیش خدمت سرش را به دیوار تکیه داد و از پشت پنجره به آدمهایی که برای فرار از خیس شدن می دویدند نگاه میکرد..
وقتی پسر چای و کیکش را روی میز گذاشت، نگاهش به صندلی خالی مقابلش افتاد که انگار دهن کجی میکرد...انگار او هم میخواست بگوید"ببین همیشه چقدر تنهایی"
دستهای یخ زده اش را دور استکان داغ حلقه کرد و چشمهایش رابست..
کمی از چایش خورد...مایع داغ که در دهانش میریخت تازه میفهمید که چقدر سردش بوده...
صدای خنده ها ی بلند دختری و پچ پچ های مردانه از پشت سرش بلند شد...
احساس بدی قلب شادی را گزید..به سختی پیش خودش اعتراف کرد...
حسادت!
شاید اولین بار بود که همچین حس نفرت انگیزی را تجربه کرده بود..مادرش همیشه میگفت حسادت کار آدم های بدبخت است...
و شادی با خودش فکر کرد"یعنی انقدر بدبخت شدم؟"
چند اسکناس کنار کیک دست نخورده اش گذاشت و از کافه خارج شد..
با دیدن کوچه ی خلوتی کنار کافه راهش را به آن سمت کج کرد..
روی پله های قدیمی یک خانه ی کلنگی آجری نشست و به این ده روز فکر کرد...البته ده روز برای سهند...برای خودش نمیدانست واقعا چند سال گذشته.......
باران شدت گرفته بود ولی شادی در پناه سقف بالای پله های خانه بود...
نمیداسنت چه مدت گذشت ولی با دیدن سه پسر هیکلی که از سر کوچه به طرفش می آمدند کمی ترسید...
با اینکه هنوز سر کوچه بودند صدای خنده های بلند و چندش آورشان عذابش میداد...با بیحالی از جایش بلند شد تا از کوچه بیرون برود...
یکی از پسرها سوت بلندی کشید و با سرش به شادی اشاره کرد..
شادی دوباره بغض کرد...دیگر تحمل این یکی را نداشت..
خودش را تا جایی که میتوانست به دیوار نزدیک کرد تا از کنارشان رد شود..
در دلش گفت"خدایا ."


شادی احساس میکرد هر لحظه از شنیدن صداهای کثیفشان بیشتر خفه می شود..........
"خوشگل"..." عجب چیزی".."جونم.....".....با اخم نگاهشان کرد... میخواست بدود که یکی از پسرها محکم مچ دستش را گرفت و فشار داد...
صورتش را جلو آورد و پچ پچ کنان گفت:
-پس سهم ما چی میشه؟
شادی با نا امیدی به سر کوچه نگاه کرد....انقدر فاصله بود که هیچ کس صدایش را نشنود...هرچند میدانست که کاری نمیتواند بکند..از بچگی وقتی خیلی از چیزی میترسید صدایش را گم میکرد........
با بغض و زیرلب سهند را صدا زد...
مات و خشک زده در دستهای پسر مانده بود و مرتب خودش را لعنت میکرد که چنین وضعی را برای خودش درست کرده...
پسر با پشت دست صورتش را نوازش کرد و رو به دوستانش گفت:
-مثل اینکه خودشم پایس ..
شادی با خشم دست پسر را پس زد و با بدنی که از عصبانیت و سرما میلرزید گفت:
-خفه شووو
پسر که انگار شادی را نمیدید رو به دوستهایش گفت:
-من میخوام نفر اول باشم..
شادی که با شنیدن این حرف تازه داشت میفهمید چه اتفاقی افتاده تنه ی محکمی به پسر زد و سعی کرد فرار کند...
پسر با عصبانیت شادی را به دیوار کوبید و گفت:
-ساکت بمیر!
شادی به خودش تلنگر زد"جیغ بکش...جیغ بکش لعنتی..جیغ بکش..."
تمام تلاشش را کرد ولی باز هم جز صدای نفسهای لرزانش صدایی از گلویش نمی آمد....
پسر شادی را پشت درختی کشید و او را به دیوار آجری چسباند...
با دو دستش صورت شادی را محکم گرفت ......با نگاه بی تفاوتی به لبهای شادی خیره شده بود و نفس نفس میزد..
شادی با چشمهای اشکی به چشمهای بیروح پسر خیره شد...
یاد اولین باری که سهند او را بوسیده بود افتاد...چشمهای پرستاره و مهربانش...
صدای پرمحبتش در سرش پیچید:...میدونی چقدر عاشقتم شادی؟
چشمهایی که بعد از آن بوسه تا دوروز از خجالت نگاهش هم نکردند...
و حالا در مقابلش چشمهایی بودند که رنگ التماس نگاهش را نمیخواندند...انگار خالی بودند از هرچیز...
شادی با تمام نیرویش نجواگونه گفت:
-خواهش میکنم..من شوهر دارم..
پسر اما فقط تنش را به او چسباند و سرش را خم کرد...
شادی چشمهایش را بست تا نبیند آن همه .......
ذهنش از هرچیزی خالی شده بود و اشکهایش شدت گرفت...آن لحظه فقط یک کلمه به زبانش آمد:سهند..
با برداشته شدن وزن سنگین پسر از رویش چشمهایش باز شد...
چند بار پلک زد و بعد از پشت پرده ی لرزان چشمهایش سهند را دید که با آنها در گیر شده...
صدای فحش ها و دادها در سرش میپیچید ولی هنوز نمیتوانست تکان بخورد...
با دیدن یکی از پسرها که از پشت با چاقو به سهند نزدیک میشد سهند را صدا زد...
جز ناله ی خفه ای صدایی از گلویش خارج نشد..سهند هم که با یکی دیگر از آنها درگیر بود و آنچنا آشفته حال که حواسش به پشت سرش نبود..
شادی دوباره در حالی که نگاهش روی چاقوی پسر بود فریاد کشید:
-سهند ...پشتت
سهند سریع چرخید و سعی کرد خودش را کنار بکشد اما باز هم چاقو به بازویش کشیده شد ...
کمی عقب رفت و با لگدی زیر دست پسر چاقو روی زمین افتاد...همان لحظه یکی از پسرها به طرف خیابان دوید و دوستهایش را تنها گذاشت..
سهند لگد دیگری به پهلوی پسر کوبید و دوباره سراغ آن کسی که شادی را گرفته بود رفت...
طوری او را زیر مشت و لگد گرفته بود که حتی جرات نمیکرد نزدیک شود...
شادی با دیدن سعید که از سر کوچه میدوید به طرفش رفت و بریده بریده گفت:
-سهند داره..
سعید با دیدن حال سهند منتظر تمام شدن حرفهای شادی نشد و به طرفش دوید...
برخلاف تصور شادی او به جای اینکه سهند را از پسرها جدا کند، خودش هم مشغول دعوا شد..
شادی که دیگر جانی در پاهایش نمانده بود با بیحالی خودش را به پله ها رساند و نشست..
سرش را بین دستهای لرزانش گرفت و به سهند که با صورتی قرمز ، روی سینه ی پسر نشسته بود نگاه کرد..
سعید سریع متوجه حال بد سهند شد و او را به زور کنار کشید...
سهند مرتب نعره میکشید و سعید را کنار میزد..
سعید سریع به دست پسرها دست بند زد و رو به سهند که عصبی نفس نفس میزد گفت:
-من اینا رو باخودم میبرم بازداشتگاه..تو شادی را ببر خونه
سهند چند قدم عقب عقب رفت...سعید از فرصت استفاده کرد و پسرها را به جلو هل داد و داد کشید:
-راه بیافتین..
نگاه سهند هنوز به رفتن آنها بود که شادی با قدمهایی لرزان به نزدیکش رفت..
سهند یک دفعه به سمتش چرخید...شادی همان لحظه سرجایش ایستاد و فقط با چشمانی خیس به سهند نگاه می کرد...
سهند چنان به صورتش سیلی زد که صدایش در خلوتی کوچه پیچید....
شادی خواست حرفی بزند که سیلی دوم محکمتر روی صورتش نشست و او به زمین افتاد...
صوت خیسش از جای ضربه ها به سوزش افتاده بود اما برایش اهمیتی نداشت...
آنقدر از اینکه لبهای کثیف پسرک بدنش را لمس نکرده بود خوشحال بود و از دست خودش عصبانی که این درد را از دست دوست به جان بخرد..
کمی که حالش جا آمد روی پاهایش ایستاد و دوباره به طرف سهند رفت..
باران شدیدی میبارید و آب از سر و رویشان می چکید ..
شادی با صدای بلند زیر گریه زد و گفت:
-سهند..
سهند سکوت کرده بود و حتی به شادی نگاه هم نمیکرد...
شادی دوباره صدایش زد:
-سهند..
..................
شادی که دیگر کشش نداشت جیغ کشید:
-منو نگاه کن لعنتی!
سهند هم داد کشید:
-همینو میخواستی؟
شادی با گریه گفت:
-نه..نه...نه...
سهند با فریاد گفت:
-چطوری حالیت کنم دست من نیست؟کارمن اینجوریه..فکر کردی فقط خودت سختی کشیدی؟...دیگه به چه زبونی باید بگم دوست دارم....نمیفهمی؟..واقعا نمبینی؟
شادی با هق هق گفت:
-نه...تو فقط بلدی داد بزنی
سهند محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:
-آره..من احمق...من کثافت...همینجوریم!همینم...هم
به سر کوچه اشاره کرد و گفت:
-میخوای منم مثل اون حیوونا بیفتم به جونت و چهار تا دوست دارم که بوی گند کثافت میدن بچسبونم بهت.؟؟..لیاقتت یه عشقه یه ساعتس؟
و بعد محکم به شادی چنگ زد و لبهایش را با گاز و وحشیانه بوسید...
-همینو میخوای؟؟؟
شادی که لبهایش خونی شده بود جیغ کشید:
-بسهههه..بسه...
میان گریه اش با صدای بلندتری گفت:
-من دیگه هیچی نمیخوام سهند...منوببین...من همون دختر شاد چند ماه پیشم؟ببین از من چی درست کردی....من خالیم سهند..خالیییییی....تو شادیم را ازم گرفتی ..همه چیزو...من خالیم..
و روی دو زانویش به زمین افتاد..
سهند دست به کمر ایستاده بود وحرکتی نمیکرد....
نگاه شادی به قطره خونهای روی زمین افتاد... سرش را بالا گرفت....بازوی چاقو خورده ی سهند هم خیس خون بود....
پشت دستش را روی لبهایش کشید.....خون..
دست قرمزش را زیر باران گرفت....قطره های آب روی خونها سر میخوردند و با آنها قاطی می شدند..
یاد اولین باری که سهند را دیده بود افتاد...مرد جوانی که با دستهایی خونی روی سینه ی مرد میانسالی نشسته بود............انگار دوباره مزه ی خون و شوری انگشتان سهند روی دهانش را حس کرد....زخمهای وحشتناک بدن سهند....
بخیه های پاره شده ...کتک کاری ها...و حالا یک زخم تازه ی چاقو
شادی میان گریه بلند خندید...
سهند با اخمهایی گره خورده اما با تعجب نگاهش کرد...
شادی دستش را روی دهانش گذاشته بود و مرتب میخندید...
سهند که عصبی شده بود داد کشید:
-نخند..
شادی دستش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد صدای خنده اش را خفه کند..
سهند که داشت نگران میشد شادی را محکم تکان داد وگفت:
-به چی میخندی؟
شادی دستهای خونی اش را به طرف سهند بالا گرفت و گفت:
-تا قبل از آشنایی با تو رنگ قرمز رو فقط روی بوم نقاشی میشناختم.....
یک دفعه میان خنده بغضش ترکید...دستش را مشت کرد وگفت:
-دنیای من این نبود سهند....دنیای من خیلی فرق داشت...من قرمز رو یه جور دیگه ای میشناختم...دستش را روی زمین خیس کوبید و گفت:
-من با همین بوی خاک بارون خورده تا آسمون میرفتم....من برای دنیای تو نبودم...
دوباره مشتش را باز کرد و با دستانی لرزان گفت:
-من این قرمز رو نمیشناسم ................
و با چانه ای لرزان گفت:
-من این سهند را نمیشناسم.......من تو رو اینجوری نشناختم...تو یه نفر دیگه شدی...سهندی که من عاشقش بودم تو دلش هیچی نبود..صاف صاف بود..آشنا...میفهمی چی میگم؟..عوض شدی سهند.. دیگه نمیشناسمت انگار...
و تمام حرفهای تلمبار شده در قلبش را با جمله ای که با صدایی بغض آلود بود گفت:
-بوی خون میدی ....................
دو دستش را روی زمین گذاشت و با هق هق گفت:
-چرا سهند؟ چرا...چرا اینجوری شدی عشقم؟
سهند دست خونی شادی را در دست گرفت و او را از جایش بلند کرد..
آرام بغلش کرد و سرش را روی سر شادی گذاشت...
هر دو زیر باران و در آغوش هم گریه میکردند..
شادی به شعله های آتش شومینه خیره شده بود و به اتفاقات آن روز فکر میکرد...
سهند با یک سینی چایی به هال آمد و چراغ هال را روشن کرد....
شادی با صدای گرفته ای گفت:
-بذار خاموش باشه..
چراغ را خاموش کرد و کنار شادی روی زمین جلوی شومینه نشست...
-گرم شدی؟
شادی با لبخند گفت:
-آره...خوبم...
و واقعا هم بعد از عوض کردن لبهاسهای خیسش با یکی از پیراهن های سهند احساس بهتری داشت..
با خنده دستهایش را که زیر آستین های سهند گم شده بودند بالا گرفت و گفت:
-باید چند دست از لباسام رو خونه ی تو بگذارم..اینجوری نمیشه..
سهند هم با لبخند محوی آستینهای لباس را تا جایی که دست شادی از آن بیرون بیاید بالا زد...
بعد آرام دست کوچک شادی را بالا گرفت و طولانی بوسید...
شادی که از بوسیدن با محبت سهند احساساتی شده بود، دوباره یاد پسری که میخواست او را به زور ببوسد افتاد و سرش را در سینه ی سهند فرو برد..
سهند هم دستی در موهایش کشید و او را به خودش چسباند...
شادی با بغض گفت:
-سهند منو ببخش...
سهند دندانهایش را بهم سابید و باخشم گفت:
-میدونم با اون عوضی ها چیکار کنم..
شادی را محکمتر بغل کرد وگفت:
-هرچند از دست تو هنوزم شاکیم...متنفرم از اینکه وقتی یه چیزی رو میدونم و هی بهت میگم ، بازهم گوش نمیدی...من هرچی باشه یه ده سالی از تو بزرگترم..صبح تا شب دارم با امثال اون آشغالها سروکله میزنم..میدونم یه چیزی که انقدر نگرانم..بعد از سیما هم که وسواسم هزار برابر شد...حالا تو هی عذابم بده...
شادی بیشتر به گریه افتاد و دوباره گفت:
-ببخشید...
سهند آهی کشید وگفت:
-چی رو ببخشم؟تو کی میخوای بفهمی همه ی این حرفها بخاطر خودته!؟
شادی همانطور که صورتش را روی سینه ی سهند مخفی کرده بود با لحن بچه گانه ای گفت:
-دیگه گوش میدم!
سهند که از صدای او خنده اش گرفته بود لبخند زد اما به محض اینکه شادی سرش را بالا گرفت، لبخندش را خورد و با اخم و کاملا جدی به او نگاه کرد تا شادی بفهمد در این مساله چقدر جدی است..
شادی که لبخند سهند را ندیده بود با ناراحتی گفت:
-هنوزم عصبانیی؟
سهند با صدای بلند گفت:
-عصبانی؟هه... وقتی یادش میافتم دلم میخواد خفت کنم با دستام...همون جاهم واقعا خودمو کنترل کردم که بلایی سرت نیاوردم..
شادی دستش را روی جای سیلی صورتش کشید و با صدای آهسته ای گفت:
- تو منو زدی
سهند نگاهی محاسبه گر و صریح به شادی انداخت و با لحنی محکم و خالی از هر حس پشیمانی گفت:
-حقت بود....خیلی بیشتر هم حقت بود...خیلی لوس و بچه ای شادی..
و با حرص ادامه داد:
-باور کن هنوز هم حالیت نیست که چه بلایی داشت سرت میومد..
شادی از این حرف سهند به خودش لرزید و گفت:
-تا حالا هیچ وقت انقدر نترسیده بودم..
سهند دستش را دور کمر شادی حلقه کرد و گفت:
-لازمه که یه ذره بترسی...زندگی فقط این دنیای رویایی که برای خودت ساختی نیست..
شادی با ناراحتی گفت:
-من از اون دنیایی که تو میگی میترسم!..بدم میاد..
سهند موهای شادی را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت:
-دنیا همش خوبی نیست....همش بدی و تلخی هم نیست!هم خوب داره هم بد....چه قبول داشته باشی یا نه بعضی چیزها وجود دارند...
دنیا رو همون طور که هست قبول کن...
شادی همانطور که به شعله های آتش خیره شده بود گفت:
-تو کنارم باش فقط...دنیا هرجور که هست باشه
سهند خم شد و پیشانی شادی را با عشق بوسید..
در سکوت خانه تنها صدای ترق و تروق آرامش بخش آتش بود که شنیده میشد....
بعد از مکثی طولانی شادی با صدای نرمی پرسید:
-امروز که اون پسره....آهی کشید و ادامه داد:
-با خودم فکر کردم چرا تو که اجازه داری با من.....(و حرفش را نیمه تمام گذاشت)
سهند با صدایی جدی گفت:
-س.ک..س...لازمه ی هر عشقیه...
و بعد در چشمان شادی نگاه کرد و ادمه داد:
-ولی اگه کسی واقعا عاشق باشه تا وقتی که یارش نخواد، بهش دست نمیزنه
شادی که دوباره اشکهایش روی صورتش میریختند صورت سهند را بوسید و گفت:
-منو ببخش...داشتم هردومون را بدبخت میکردم
سهند که دوباره عصبی شده بود گفت:
-بیا دیگه حرفشو نزنیم.
شادی با صدای گرفته ای گفت:
-باشه...
سهند چند بار صورت شادی را بوسید و نفس عمیقی کشید...
-سهند...من میخوام چند روز برم دیدن مادرم.
سهند کمی از چاییش خورد و با عصبانیت گفت:
-نمیخواد بری
شادی با تعجب پرسید:
-چرا؟؟
سهند هم با همان اخم گفت:
-دلم تنگ میشه!
شادی کوتاه خندید و گفت:
-ابراز احساسات کردی الان؟...ولی خواهش میکنم قبول کن...یکم جای صورتم خوب بشه میرم.باشه؟
سهند که داشت از اصرار شادی برای رفتن نگران میشد گفت:
-چرا این همه اصرار داری بری؟
-من سالهای قبل هم همیشه اخرهفته ها بهشون سرمیزدم..امسال که یه بارهم نرفتم..
سهند که خیالش راحت شده بود گفت:
-باشه ولی زود برمیگردی.
و با تحکم اضافه کرد:
فهمیدی؟
شادی خندید و بالحن بامزه ای گفت:
-اینی که الان گفتی یعنی دلم برات تنگ میشه.
بعد بوسه ی سریعی به صورت سهند زد و گفت:
-منم دلم برات تنگ میشه عزیزم.
سهند که از بوسه ی شادی جاخورده بود دستش را روی صورتش گذاشت و لبخند عمیقی زد
وقتی که در به رویش باز شد و پدرش را با آن چشمهای همیشه مهربان پشت در دید تازه فهمید چقدر دل تنگ خانه بوده...
خودش را با شوق در بغل پدرش انداخت و گفت:
-سلاااام...بابایی
آقایوسف دستی به سر دخترش کشید و داد زد:
-سمیه بیا دختر لوستو تحویل بگیر.
شادی از ته دل خندید و به سمت مادرش که قاشق به دست از آشپزخانه بیرون آمده بود رفت
مادرش را بغل کرد و بو کشید...
سمیه خانوم کمر شادی را نوازش کرد و بامحبت گفت:
-سلام عزیزم...
شادی صورت مادرش را محکم بوسید و گفت:
-به به...بوهای خوبی میاد..
سمیه خانوم با لبخند گفت:
-خورت کرفس گذاشتم..تا لباساتو دراری غذا رو میکشم..(و به آشپزخانه برگشت)
کمی بعد صدای مادرش از آشپزخانه بلند شد:
-یوسف...باز هم که نون سوخته گرفتی!
آقا یوسف با دلخوری گفت:
-کجاش سوختس؟
شادی که داشت دکمه های پالتویش را باز میکرد با خنده گفت:
-باز چی شده؟
سمیه خانوم با تکه ای نان سنگکی از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
-کارهای بابات دیگه...همیشه یا نون خمیر میگیره یا نون سوخته
آقا یوسف با حالتی عصبی گفت:
-حالا که اینطوریه اصلا از فردا خودت برو نون بخر خانوم...
سمیه خانوم با غرغر گفت:
-همه کارها با منه...نون هم دیگه خودم بخرم؟؟؟؟؟؟..
شادی با خنده مادرش را به آشپزخانه هل داد و گفت:
-بسه بابا...مثل بچه ها شدین..
سمیه خانوم سری تکان داد و سراغ غذایش رفت...پدرش هم روی مبل همیشگیش مشغول خواندن روزنامه شد...
شادی نفس عمیقی کشید و با لذت نگاهش را دور خانه چرخاند...
همه چیز سرجای همیشگیش بود...همان بوی خانه....پدر بیخیالش....مادر احساساتیش....خانه ی قشنگشان...و حتی همان بحث های همیشگی!!!!!....
دلش برای تک تک اینها تنگ شده بود...
خدا رو شکر کرد...برای یک ناهار دیگر در کنار خانواده ی کوچکش
شادی در اتاقش دراز کشیده بود که موبایلش زنگ خورد...
با دیدن اسم سهند فورا جواب داد
-جانم
سهند که نفس زنان و بریده بریده گفت:
-شادی...گرفتیمش...بالاخره شاکری گیر افتاد ..خدایا باورم نمیشه
شادی هم که شوکه شده بود گفت:
-جدی؟..چجوری؟
-از مرز میخواسته فرار کنه که پیداش کردن
شادی به خاطر سهند خوشحال بود اما به یاد دوستش مونا افتاد و با ناراحتی گفت:
-سهند ...مونا چی میشه؟
سهند نفس عمیقی کشید وگفت:
-اونها قانونی از ایران خارج شدن..ما با اونها که کاری نداریم
شادی با صدای آهسته ای گفت:
-سهند...وقتی تو دانشگاه بودیم تو زیاد دور و بر مونا میگشتی..مگه قبلا همسایتون نبود ؟نمیشناخت که تو برادر سیمایی؟
سهند سریع گفت:
-نه...اون اصلا منو نمیشناخت
شادی با تعجب گفت:
-نمیشناخت؟مگه همسایتون نبود؟
-مونا با خانوادش زندگی نمیکرد اون سالها...بخاطر داداشش افسردگی گرفته بوده و باباش میفرستش پیش خالش خارج از کشور...
شادی آهی کشید و گفت:
-نمیدونم چی بگم!...راستش من با مونا خیلی صمیمی نبودم..ولی دختر خوبی بود..برای اون ناراحتم
سهند نفس عمیقی کشید و گفت:
-میدونی اون شاکری باعث این همه بدبختی خانواده ها شد..هیچ وقت به این فکر نکرد که پسره آشغال خودش با این موادهای قاچاقی چند تا جوون را به کشتن داد، که اینجوری آتیش انتقامش تند بود...حالا همه چی به کنار...چرا باید انتقامشو از سیما..
و ادامه ی حرفش را خورد...
شادی که متوجه حال بد سهند شده بود دیگر سوالی نپرسید...
سهند بعد از مکثی طولانی گفت:
-پروندشو دادم به یکی دیگه
شادی با حیرت گفت:
-چیکار کردی؟
سهند با صدایی غمگین گفت:
-پروندشو دادم یه ماموره دیگه که قضاوت کنن..چون من نمیتونستم درست تصمیم بگیرم...حبیب هم گفت بهتره ما فقط شاکی این پرونده باشیم و بقیه کارها رو بسپریم به قانون...
شادی لبخندی زد وگفت:
-خیلی کار درستی کردی عزیزم...
سهند با صدای لرزانی گفت:
-شادی میشه فردا برگردی؟
شادی کوتاه خندید و گفت:
-من تازه همین امروز اومدما
سهند با صدای ناراحتی گفت:
-میدونم...ولی بهت احتیاج دارم
شادی با ملایمت گفت:
-میترسم مامان ناراحت بشه
سهند بی مقدمه گفت:
-حبیب پارسال به زور منو فرستاد پیش یه روانپزشک..اونم یه مشت قرص آرامش بخش بهم داد..برای وقتایی که عصبی میشدم...آخه بعد از سیما دیگه نمیتونستم خشممو کنترل کنم..انگار یه آدم دیگه میشدم..حرکاتم دست خودن نبود
شادی یاد عصبانیتهای وحشتناک سهند افتاد ...آرام گفت:
-چرا نگفته بودی؟...
سهند نفسش را بیرون داد و گفت:
-آخه از وقتی که باتوام نرفتم پیشش...امروز ولی دوباره حبیب مجبورم کرد بریم
شادی با نگرانی گفت:
-خب چی شد؟
سهند با خوشحالی گفت:
-قرصامو قطع کرد... گفت دیگه خودم باید رفتارهام را کنترل کنم..گفت دیگه میتونم
شادی هیجان زده گفت:
-خداروشکر...خب این که عالیه
سهند با لبخند گفت:
-همه ی اینها بخاطر تو...من فقط سر تو بود که خودمو مجبور میکردم عصبانیتم را کنترل کنم...
و بعد با شیطنت گفت:
-میدونی..چون تو خیلی رو اعصابم اسکی میکردی وروجک...
شادی هم خندید و گفت:
-آخر آرومت میکردم یا عصبانی؟
سهند جدی گفت:
-شادی بیا..من حالم خیلی بده..روانپزشکم کلی بخاطر رفتارام با تو دعوام کرد!
شادی بدجنس خندید و گفت:
-دستش درد نکنه!
سهند با جدیت گفت:
-گفت دلیل نمیشه چون نظامیم احساساتمو نشون ندم..
بعد با خشونت گفت:
-مرتیکه به من میگه کم محبتی ممکنه باعث خیانت کردن زن بشه!یعنی شادی دلم میخواست اونجا بیخیال آرامش و این کوفت و مرگا بشم بزنم گردنشو بشکنم!!
شادی با شیطنت گفت:
-اوه.خطرناکیا....سهند جان لطفا آرام بخشاتو قطع نکن!
سهند با مهربانی گفت:
-من با تو آروم میشم.. بیا شادی...فقط بیا
شادی روی تختش دراز کشیده بود که در باز شد..مادرش داخل آمد و گفت:
-چرا هنوز نخوابیدی؟
-داشتم با سهند حرف میزدم..سلام رسوند..
سمیه خانوم در حالی که در را پشت سرش میبست گفت:
-سلامت باشه..
شادی روی تخت نشست وگفت:
-مامان بیا اینجا بشین
سمیه خانوم هم روی تخت کنار شادی نشست و پرسید:
-خب چه خبرا..درسها...زندگیت؟
شادی خندید و گفت:
-ای..هم خوبه هم بد..
سمیه خانوم ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-حالا خوبش بیشتره یا بدش؟
شادی که کمی از مادرش خجالت میکشید گفت:
-خوبه مامان ..نگران نباش
سمیه خانوم با غصه گفت:
-میدونی چند وقته نیومدی خونه؟
شادی با شنیدن این حرف مادرش با خودش گفت"حالا چه جوری باید بهشون بگم که فردا باید برگردم تهران؟"
سمیه خانوم نگاهش را از شادی گرفت و گفت:
-تو هیچ وقت دروغگوی خوبی نبودی شادی!..چرا الان رفتی تو فکر؟
شادی با اکراه گفت:
-مامان چه اصراری داری...میگم خوبم!
سمیه خانوم به چشمهای شادی خیره شد و گفت:
-مادر که بشی نگاه بچتو میخونی...نگاهت حرفهای دیگه ای میزنه دخترجون
اشک در چشمهای شادی حلقه زد....بعد از این همه روزهای سختی و تنهایی حالا کسی کنارش بود که بدون هیچ حرفی حالش را میدانست....
شادی سرش را روی پاهای مادرش گذاشت و با اشکهایی که حالا روی صورتش میچکیدند گفت:
-نه..حالم خوب نیست مامان...حالم اصلا خوب نیست..خیلی خستم..
سمیه خانوم موهای شادی را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت:
-آروم باش مادر... همه چیز رو به من بگو....
و شادی گفت....
از روزهای تنهاییش...نگرانی هایش راجع به سهند.....حرفهای دوستانش...دستگیری شاکری...گرفتاری های دانشگاه و بیحوصلگیش و و و...
سمیه خانوم صبورانه و بدون اینکه حرف شادی را قطع کن تمام حرفهایش را گوش کرد...
در آخر شادی که به هق هق افتاده بود گفت:
-مامان...حتی دارم به جدا شدن فکر میکنم..
سمیه خانوم همانطور که با سر انگشتهایش موهای شادی را شانه میزد گفت:
-دختر من...خیلی اشتباه ها داشتی
شادی با پشت دست اشکهایش را پاک کرد وگفت:
-من یا سهند؟
مادرش با آرامش جواب داد:
-جفتتون..ولی من با سهند کار ندارم الان..
شادی که به سختی نفس میکشید گفت:
-من دیگه باید چیکار میکردم؟همش سعی کردم درکش کنم..هی از خودم گذشتم..برا تولدم هنوز یه کادو بهم نداده مامان
سمیه خانوم به آرامی گفت:
-اشتباه اولت همینه که فکر میکنی تو کاملا بی تقصیری!
شادی با دلخوری گفت:
-باید بهش جایزه بدم بابت بداخلاقیاش؟
سمیه خانوم لحظه ای سکوت کرد....انگار که فکرش مشغول شده باشد...سرانجام گفت:
-میدونی شادی..تقصیر از من هم هست...تو هنوز خیلی بی تجربه ای..ولی از دستت خیلی ناراحتم که گذاشتی گذاشتی وقت کارد به استخون رسید منو خبر کردی
شادی که به او حق میداد سکوت کرد..
سمیه خانوم نفس کوتاهی کشید و گفت:
-ببین شادی ..من حالا یه بار با سهند هم باید جداگونه حرف بزنم..اون هنوز نمیدونه روحیه تو چقدر حساسه..ولی الان بحثم با خودته..تو خیلی اشتباه کردی مادر جون
این حرف مانند جرقه ای خشم شادی را بیشتر کرد
سرش را از روی پای مادرش بلند کرد و گفت:
-تو هم منو نمیفهمی مامان...چرا همه میگن من باید سهندو درک کنم؟پس من چی؟؟
سمیه خانوم جدی گفت:
-اون یه نظامیه...زندگی کردن باهاش سختی های خاص خودشو داره...پدرت بارها اینو بهت گفته بود.پس مسئولیت انتخابی که کردی را به عهده بگیر..این دیگه خاله بازی نیست!
شادی خنده ی بی روحی سر داد وگفت:
-من با کارش کنار میام..باشه..ولی اینکه یه شاخه گلم برام نگرفته رو دیگه کجای دلم بذارم؟
شادی سعی کرد با چند نفس عمیق خودش را آرام کند ولی موفق نشد...
-مگه خودت نگفتی همین الان خبر دستگیری اون مرده،شاکری را گفت؟خب خودت حساب کن که چقدر سرش شلوغ بوده این چند روز
شادی من من کنان گفت:
-خب آره..میدونم..ولی اون همیشه خیلی کار داره...
سمیه خانوم خندید و گفت:
-مادرم همیشه میگفت سعی نکنین خود مرد را داشته باشید...عشق یه مرد را داشته باشید و وقتی از عشقش مطمئن شدید دیگه بگذارید هرجا میخواد بره...چون اون دیگه غیر از شما کسی رو نمبینه
شادی که از پرخاشگریش پشیمان شده بود گفت:
-خب..خب..از کجا باید مطمئن بشم عشقشو دارم؟
سمیه خانوم با لبخند گفت:
-از حرفش...مهمتر از عملش..و بازم مهتر حس قلب خودت!
شادی که داشت با موهایش بازی میکرد گفت:
-مامان آخه یه وقتهایی انقدر خوبه که حد نداره...یه وقتهایی هم انقدر بهم بی توجه که فکر میکنم اصلا دوستم نداره!دلم میخواد بزنمش!!
با دستش به موهایش چنگ زد و گفت:
-من نمیدونم واقعا!
-اتفاقا اگه کسی قرار باشه بدونه اون فقط تویی...همیشه توی یه رابطه یه لحظه ها و یه حسهایی هستن که فقط همون دو نفر ازشون باخبرن، اتفاقا مهمترینم هستن!
شادی فورا گفت:
-مامان همه دوستهام میگن تو با سهند نمیتونی...میگن بی احساسه آخه..
سمیه خانوم حرف شادی را قطع کرد و با عصبانیت گفت:
-بسه شادی...این زندگیه تو و سهنده...نه اونها..اونها هرچی میگن برا خودشون میگن
شادی با حیرت گفت:
-مامان اونها دوستامن! بابا یکیش همین نیلوفر که خوتم دیدیش
سمیه خانوم با همان لحن جدی گفت:
-زندگیتو حراج گذاشتی هرکی رد میشه یه نظری بده؟...حالا دوستهات به کنار شادی، بعضی آدمها از روی بدخواهی حرف میزنن...تو اصلا نباید بگذاری کسی تو زندگیت دخالت کنه...نصف همین فکرهای منفیتم دوستهات خواسته یا ناخواسته تو سرت کردن...منم که میبینی مادرتم..کسی از من دلسوزتر به زندگیت نیست..تو از همون اول باید فقط میومدی پیش خودم..نه اینکه هرجا نشستی سفره ی درد و دلتو باز کنی...
شادی به فکر فرو رفت...به مادرش حق میداد..واقعا خیلی جاها دوستهایش او را تحریک کرده بودند..
سمیه خانوم ادامه داد:
-بازهم تقصیر دوستات نیست...تقصیر تو که این اجازه رو بهشون دادی
شادی دوباره دراز کشید و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت..با صدای آرامی گفت:
-مامان من چه جوری باید باور کنم عشقشو...اون هم با این همه بی توجهی و بد رفتاری..یعنی باید چشمهام رو روی این همه کارهای غلطش ببندم؟
-نه مادرجان..ولی باید چند تا چیز را درنظر بگیری...اولا که سهند تو بد شرایطی بوده...البته حالا که خدارو شکر فکرش یه کم آزاد شده میشه روش کار کرد تا رفتاراش را درست کنه..
اما سعی نکن عوضش کنی مادر...پیر میشی..پیر..هیچ کس را نمیشه تغییر داد..تغییرم کنه به قیمت عذاب تو..اگه میبینی با همین آدم خشک میتونی بسازی که هیچی اگه نه...با پدرت حرف میزنم..هنوز که نرفتی تو خونش...
شادی که از این حرف مادرش دلش گرفت..هروقت به جدایی از سهند فکر میکرد قلبش انقدر سنگین میشد که نفسهایش میگرفت... با بیقراری :
-مامان من اگه مطمئن باشم عاشقمه با همه ی اخلاقهای خشنش کنار میام..
و با بغض ادامه داد:
-فقط بدونم واقعا دوستم داره...
سمیه خانوم دستی روی سر شادی کشید و گفت:
-بشین فکر کن دخترم...به حرفاش..کارهاش..همیشه یه مرزی هست شادی..اون مرز را پیدا کن..اگه واقعا عشقشو باور داری، چشمتو رو بدیاش ببند...اما اگه نه...میدونی که عشقش الکیه،چشمهاتو باز کن..چون دیگه اسم اون فداکاری و عشق نیست...اسمش حماقته!
بعد آهی کشید و پیشانی شادی را بوسید...با صدای پرمحبتی ادمه داد:
-البته غیر از مادرا که بچشون هر بدی هم بکنه بازم دوستش دارن...هیچ وقت هم حماقت حساب نمیشه...همش عشقه...عشق مادری...............
وقتی سر خیابان از تاکسی پیاده شد، شور و حال خاصی داشت...صبح زود از کرج راه افتاده بود تا هرچه زودتر پیش سهند برود..
همانطور که آرام ارام قدم میزد تصمیم گرفت تا ظهر سریع ناهار را آماده کند و بعد سهند را دعوت کند..
بنابراین داخل سوپرمارکت رفت و هرچیزی که به نظرش خوب می آمد برداشت!
با خودش فکر کرد"جشن آشتی کنون"
و از این فکر غرق لذت شد...
سر راه داشت از مغازه ی اسباب بازی فروشی رد میشد که با دیدن جای خالی آقای کلاه سبز خشکش زد!!!!!!!!!
سراسیمه داخل مغازه دوید و با ناراحتی پرسید:
-آقاس منصوری...کلاه سبز..
آقای منصوری نگاهش را دزدید و با صدای آهسته ای گفت:
-دیروز خریدنش دخترم
شادی دهانش را برای گفتن حرفی باز کرد اما انقدر ناراحت بود که چیزی به ذهنش نمیرسید...
زیر لب به آرامی خداحافظی کرد و سریع از مغاز خارج شد..
تنها فکری که آن لحظه آرامش میکرد این بود که میتواند ظهر سهند را ببیند و با او درد و دل کند!
شادی که انگار هنوز هم باورش نمیشد عروسک محبوب کودکی هایش به حراج رفته دوباره برگشت و به ویترین مغازه زل زد...
جای خالی کلاه سبز مهربانش با آن لبخند دوست داشتنی و لباسهای یک دست سبزش عذاب آور بود... نگاهش را از مغازه گرفت و به سمت خانه رفت..
با خودش فکر کرد که اگر دیروز با مادرش حرف نزده بود حتما الان با این اتفاق خیلی حالش بد میشد ولی دیشب انگار تمام غصه هایش را پیش مادرش جا گذاشته بود و از آن موقع آرامش عجیبی داشت..
دم در هنگام خدافظی با مادرش سمیه خانوم گفته بود:
-پس رفتنی شدی؟
شادی آرام خندید و گفت:
-مامان من باورش کردم..من و اون هرکدوم مال یه دنیای دیگه ایم انگار..ولی خب باید سعی کنیم با هم یه جوری کنار بیایم دیگه!
سمیه خانوم با ملایمت گفت:
-چه اصراری دارید که زندگی همدیگرو را عوض کنید؟...دنیاهای شما کنار هم که باشه اتفاقا خیلی هم قشنگه
شادی با خنده گفت:
-مامان انقدر (برنامه) "تصویر زندگی " دیدی یه پا مشاور شدیا..
سمیه خانوم هم با خنده جواب داد:
-آره ولی هنوز هم نتونستم به بابات بفهمونم نون سوخته نخره!
و همان لحظه که پدرش با یک نان سنگک سوخته و البته به قول خودش برشته!!!!! از پله ها بالا آمده بود، چقدر سه تایی خندیده بودند..
سریع با کلیدش در را باز کرد و از پله ها بالا دوید...ساعت نه و نیم صبح بود ولی شادی عجله داشت که زودتر به کارهایشان برسد..
کلید را در در خانه چرخاند و در را باز کرد....
با دیدن صحنه ی روبرویش بهت زده شد....
خانه پر از بادکنکهای کوچک و رنگارنگ بود....شادی آرام وارد خانه شد و در را پشت سرش بست...
نور زیبای صبحگاهی که از پنجره ها به داخل میتابید باعث شده بود رنگهای بادکنک ها درخشانتر جلوه کنند...
در یک جمله، خانه پر از رنگ و نور بود................
با قدمهایی کوتاه بین بادکنها راه میرفت که با دیدن آقای کلاه سبزش روی کاناپه ماتش برد...
برای او که همیشه از پشت یک دیوار شیشه ای عروسک محبوبش را دیده بود، آن لحظه رویایی به نظر میرسید ............روبروی مبل زانو زد...اول دستهای کوچک عروسکش را در دست گرفت و وقتی مطمئن شد همه چیز واقعی است او را محکم همچون موجودی عزیز بغل کرد..
هنوز آقای کلاه سبز در بغلش بود که سهند را با موهایی آشفته و چشمهایی نیمه باز در حالی که داشت ران پایش را می خاراند،در آستانه ی در اتاقش، دید...
شادی با چشمهایی که اشک در آن ها حلقه زده بود و با محبت زیادی گفت:
-سلام عزیزم
سهند کمی چشمهایش را باز کرد و با دستپاچگی گفت:
-شادی تو کی اومدی؟
و سریع به سمت اتاق شادی دوید..
شادی که از حالت او به خنده افتاده بود، آقای کلاه سبز را با وسواس خاصی رو مبل نشاند و داد زد:
-کجا رفتی ؟
سهند فورا گفت:
-الان میام..الان میام..
شادی با خنده سری تکان داد و به آشپزخانه رفت تا برای سهندچای بگذرد..
با خودش گفت"بیچاره را بدخواب کردم"
سهند با صورتی خیس به هال برگشت و با گیجی گفت:
-خب حالا باید چیکار میکردم؟
و دوباره به شادی گفت:
-تو چرا به من خبر ندادی دختر داری میای؟
شادی بلند خندید و گفت:
-میخواستم غافلگیرت کنم که خودم غافلگیر شدم..
و رو به سهند که با حالتی عصبی با دکمه های ضبط ور میرفت گفت:
-چیکار میکنی سهند؟
سهند با حرص گفت:
-این دیگه چش شد؟؟
و رو به شادی گفت:
-این چرا کار نمیکنه؟
شادی با تعجب گفت:
-حالا اول صبحی آهنگ میخوای چیکار؟بیا صبحونتو بخور..
سهند با کمی خجالت و با همان اخمهای درهم گفت:
-میخواستم وقتی میای آهنگ بگذارم....
شادی بلند و از ته دل خندید و گفت:
-سهند تو و این رمانتیک بازیا؟ نگو ایده ی خودته که باورم نمیشه!!!
سهند با لبخندی محو گفت:
-چیه؟مگه من چمه؟؟؟؟...
و بعد اعتراف کرد:
-حبیب یادم داده...
و بعد انگار که یاد چیزی افتاده باشد با حرص گفت:
-وای..دیدی چی شد.کیک رو نرفتم بگیرم..هنوز اون کاغذا رو ...
و با خشم انگار که باخودش حرف میزند گفت:
-همه چیو خراب کردم..
شادی با نگرانی به سهند که داشت دوباره عصبی میشد نگاه کرد...سریع لیوانها را روی میز گذاشت و کنارش رفت..
در حالی که دستهای سردش را در دست میگرفت با لبخند زیبایی گفت:
-سهند باور کن عالی بود همه چیز..از ته قلبم میگم..نمیدونی چقدر خوشحالم..
با سرش به آقای کلاه سبز اشاره کرد و گفت:
-کادوتم که دیگه نمیدونم چی بگم..
سهند که با این تعریف شادی به وجد آمده بود، دست شادی را کشید و دنبال خودش به اتاق برد...در همان حال هیجان زده گفت:
- اونکه چیزی نیست...بیا ایجا رو ببین
و شادی را در اتاقش کشاند..
شادی بادیدن چند دست لباس و روسری و یک سری لوازم نقاشی با جیغ گفت:
-اینها همش مال منن؟چرا این همه زیاد؟؟؟
سهند با خوشی گفت:
-هروقت یه شهری میرفتم ماموریت اگه وقت میشد میرفتم برات خرید! فقط وقت نمکردم بهت بدم!!!!!!!
و به کاغذ کادوهای پخش و پلا روی زمین اشاره کرد و گفت:
-دیشب دیگه خسته بودم نرسید کادو کنم..فکر نمیکردم انقدر زود بیای آخه....
و با ناراحتی اضافه کرد:
-شرمنده
شادی خودش را در بغل سهند انداخت و گفت:
-همه چی عالیه...من نمیدونم چی بگم!فقط بدون خیلی خوشحالم
سهند سر شادی را بوسید و گفت:
-دیگه اینجوری نگو من خجالت میکشم...کاری نکردم...
و نگاهی به بادکنک هایی که دور و برشان ریخته بود کرد و گفت:
-تازه باید اینها رو میزدم به دیوار...چه جشنی شد!
شادی وسط گریه ، خندید و گفت:
-خیلی برام ارزش داشت این کارت سهند ..همینجوری هم خیلی خوشگلن..
سهند شادی را محکم به خودش فشرد و گفت:
--تو چرا انقدر خوبی؟
و بعد با ناراحتی زیادی که در صدایش موج میزد گفت:
-جان سهند..واقعا خوشت اومد؟آخه اینجوری ..من کلی برنامه داشتم
شادی که بغض داشت فقط با لبخند سرش را تکان داد و حرفش را تایید کرد..
سهند هم با صدای گرفته ای گفت:
-اون حرفا رو که بهم زدی خیلی حالم خراب شد...من هیچ وقت نخواستم دنیای تو رو خراب کنم شادی..هیچ وقت
شادی در حالی که میلرزید گفت:
-میدونم عزیزم..میدونم
و دوباره صدای مادرش در سرش پیچید:

"چه اصراری دارید که زندگی همدیگرو را عوض کنید؟...دنیاهای شما کنار هم که باشه اتفاقا خیلی هم قشنگه"
سهند با چشمهایی خیس صورت شادی را بوسید و زیر گوشش با عشق گفت:
-تولدت مبارک عزیزم....
شادی سرش را بالا گرفت و در حالی که چشمهایش برق میزد با لبخند و صدایی لرزان از بغض و شادی گفت:
-تولدمون مبارک.................................................. ........


پایان
1391/6/18

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/21ساعت 13  توسط david  |