X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان معصوم(2)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان معصوم(2)

بي بي

تازه زايمان كرده بودم. ششمين شب تولد نوزاد ، فاميل نزديك را شام دعوت كرده بوديم . غذا پلوي هاشمي و خورش قيمه با گوشت گوسفندي بود كه براي نوزاد عقيقه كرده بوديم.بعد از شام نام نوزاد اعلام مي شد. هر كس از راه مي رسيد اول توي اتاق، پيش من مي آمد . من و نوزاد را مي بوسيد و مي رفت. دخترها به مهمان خانه رفتند تا راحت بزنند و برقصند و اندام هاي نورسيده و زيبايشان را به هم نشان بدهند. مردها بلا استثنا، از كوچك و بزرگ ، پاي تلويزيون نشستند تا مسابقه ي فوتبال بين ايران و يك تيم عربي را از دست ندهند.
بي بي همراه خاله و بچه هايش آمده بود. سالهاي سال بود كه براي ديدن بي بي بايد به خانه ي خاله اعظم مي رفتيم. خاله بي بي را آورد كنار من نشاند و گفت:
_ از كنار خاتون تكون نمي خوري. همينجا بشين تا برات غذا بيارم"
و از اتاق بيرون رفت. بي بي خنده اي روي لب نشاند و به من گفت:
" اسمشو چي ميذاري خاتون؟"
" سالار"
بي بي لب هايش را جمع كرد و گفت:
"خيلي مسخره ست. بذار نيما. اسم پسر نرگسم همينه"
نرگس را نمي شناختم. نبايد هم مي شناختم. گاه گداري از ذهن سالخورده ي بي بي اسمي يا خاطره اي تراوش مي كرد كه هيچ كس آن را به ياد نمي آورد. بي بي آلزايمر داشت. نفس تنگي داشت. پرهيز غذايي داشت ، اما هنوز سرپا بود و كارهايش را خودش انجام مي داد. چارقد و پيراهن بلندش را خودش با دست مي شست . كسي را صدا نمي زد تا توي حمام پشتش را كيسه كند.
صداي لالايي بي بي گوشم را پر كرد. نگاهش كردم. به نوزاد بي اسمم خيره شده بود و برايش مي خواند.
بوي غذا همه جا را پر كرد. برايم يك ديس پلو با يك ظرف پر از خورش با تكه هاي بزرگ گوشت آوردند. مامان گفت خورش را حتما تا ته بخورم كه شيرم زياد شود. براي بي بي هم يك پياله ماست و يك تكه نان نرم آوردند. خاله اعظم توي اتاق سرك كشيد و گفت:
" گوشت نخوري يك وقت. برات بده."
و ناپديد شد. همهمه و رفت و آمد چيدن سفره كه تمام شد ، صداي ساييده شدن قاشق و چنگال ها روي بشقاب ها بلند شد. بي بي خودش را جلو كشيد و نزديك من آمد. يك تكه گوشت استخوان دار برداشت و طوري جابجا شد كه پشتش به در باشد. درحالي كه گوشت را به دندان مي كشيد رو به من كرد:
"تا كسي نيومده اينو بخورم. ميدوني كي تا حالا حسرت گوشت به دلم مونده؟"
خنديدم. بخيه هاي زير دلم زق زق كرد.
" بي بي براي خودت بده."
بي بي جواب نداد.با دندان هاي يكي در ميانش گوشت را جويده و نجويده قورت مي داد.تا خاله سر برسد،بي بي به خدمت همه ي گوشت ها رسيده بود.


****

نيماي چهل و پنج روزه، توي بغلم گريه مي كند. صداي قرآن عبدالباسط با گريه ي زن ها قاطي شده. ازاين همه گريه كلافه شده ام. بي بي را در قبري كه دايي مرتضي براي خودش خريده بود دفن كردند. نيما بالاخره خوابيد. چيزي ته دلم بالا و پايين مي رود. راضي بودم كه بي بي حسرت به دل نمرده.
ني لبک


يک گوشه ي مبل نشستم و مشغول کتاب خواندنم. پسر کوچولو گوشه ي ديگر مبل درزا کشيده.نگاهم مي کند. مي گويد:
-مي خوام آهنگ بزنم.
ني لبک چوبي را توي دستش تکان مي دهد. سرم را تکان مي دهم که بزن. با تمام زورش توي دهانه ي ني لبک فوت مي کند. صداي زوزه ي ني در مي آيد. بوي چوب سوخته توي دماغم مي نشيند. با هر فوت پسرم و با هر صداي ناهنجاري که از ني در مي آورد، حجم واضحي از بوي چوب سوخته به سمتم موج بر مي دارد. بوي دل انگيزي است.
مغازه ي فکسني روبروي خواجه ربيع ، همان جايي که ني لبک را خريديم، پيش چشم هام جان مي گيرد. پيرمردي که لاي ابزار و وسايل آهني دست ساز و ظرف هاي چوبي و سفالي نشسته و مشغول کار روي يک وسيله ي فلزي است. بين آن همه خنزرپنزري که تا سقف مغازه را پر کرده، ني لبک چشم پسرم را گرفته.
پيرمرد نفسش را توي ني مي دواند. صداي دلنواز ني پسرم را بيقرار مي کن.
-من همينو مي خوام..من همينو مي خوام..
من و پدرش مطمئنيم که او ابدا نخواهد توانست چنين صدايي را از ني در بياورد..و ما نيز... اما براي دلخوشي ني را برايش مي خريم.از همان جلوي مغازه ، از همان لحظه اي که ني هنوز مال خودش نشده، توي ني مي دمد.
صداي هوهوي گوشخراشي از جان ني بيرون مي کشد که اعتراض ما را درفضا منتشر مي کند.

*********
بوي چوب سوخته توي جانم مي نشيند. بوي چوب سوخته، يحتمل بوي سوختگي سوراخ هايي است که روي ني ايجاد کرده اند. مست بوي چوب سوخته ام. کتاب را لاي انگشتانم نگه مي دارم. چشم هام را مي بندم و غرق بوي چوب سوخته مي شوم.
صداي ني که قطع مي شود. پسرم تکانم مي دهد و مي گويد:
-از توي اين ديگه صدا در نمياد...
به ني نگاه مي کنم. ديگر سالم نيست. يک تکه چوب از بالاي ني جداشده. خدا مي داند با دندانهاش اين تکه را کنده يا به زمينش کوبيده.نمي دانم گريه هايش را مهار کنم با مستي يي که از سرم پريده...
قول مي دهم ني را با چسب درست کنم، اما خودم هم مي دانم محال است اين ني دوباره ني بشود.
تصوير پيرمرد روبروي خواجه ربيع به سرعت از ذهنم شسته مي شود. پسرم را در آغوش مي گيرم و سعي مي کنم حواسش را پرت کنم.
-من آهنگمو مي خوام...من آهنگمو مي خوام...
سلطان

 


-سلطان دهنتوببند...مغزمو خوردي دختر
-يه بار ديگه منو (سلطان) صدا کنين خودمو دار مي زنم
-به درک!!!فقط صداتو ببر..ديوونه م کردي
-من با اين اسم دانشگاه نميرم..بايد اجازه بدين من اسممو عوض کنم..
-برو هز غلطي ميخواي بکن..
سلطان با چشم هاي دريده از عصبانيت غريد:
-فکرکردين دارين به تخت سلطنت مي نشينيد که اسم منو گذاشتين (سلطان)؟ فکر کردين تير و تخمه ي فتحعلي شاه قاجارم که اسممو گذاشتين (سلطان)؟فکر کردين شاهکار خلقتو دارين به دنيا تحفه مي دين که اسممو گذاشتين( سلطان)؟ فکر کردين...
مادر خروشيد:
-پارميس خانوم..پانيذ خانوم..فرنگيس خانوم..مه لقا خانوم..خفه شو...برو هر اسم سانتي مانتالي که مي خواي روي خودت بذار...آخه تقصير من چيه که اولين نبيره ي دختري اين فاميل پسرزا رو زاييدم و جده ات وصيت کرده بود که اسمشو روي تو بذاريم؟اي خدا بگم چيکارت کنه سلطان تاج که اينطوري اين دختره ي چشم سفيدو انداختي به جون من تا هرچي از دهنش درمياد به من بگه..
*
(سلطان) در عرض دو ماه تبديل شد به (سارا)...فرم ثبت نام دانشگاه را با نام(سارا) پر کرد و همان سال پرستار دانشگاه تهران شد...طي سال هاي تحصيل در بيمارستان محل خدمتش با يکي از دکترهاي خوشنام و حاذق بيمارستان که همشهري (سلطان) ببخشيد( سارا) بود..آشنا شد، دل و قلوه اي رد و بدل شد و قرار ازدواج گذاشتند..
قرار خواستگاري هماهنگ شد و در اولين سفر خانم پرستار و آقاي دکتر به خانه ي پدري، مراسم خواستگاري انجام شد و بدون مشکل خاصي، نه چک زدند و نه چانه..عروس آمد به خانه..
روز عروسي، سارا در لباس سپيد، روي پا بند نبود..لبخند از روي لبش پاک نمي شد..آقاي دکتر هم سنگ تمام گذاشته بود..چه در ريخت و پاش مراسم عروسي، چه در ابراز محبت علني به عروس خانوم..
وسط هاي مجلس چندنفر از خانوم ها که فاميل آقاي دکتر بودند، براي تبريک گفتن به عروس و داماد نزديک شدند...ناگهان صداي زنگدار و تيز يکي از خانومها پرده ي گوش عروس خانم را هدف قرار داد:
واااااااااااي سلللللللللللططططططططططططا ن... اين تويي؟؟باورم نميشه...خدااااااااااي من...تو عروس دختر عمه ي من شدي؟؟قربونت برم من..چه دوراني داشتيم با هم توي مدرسه ي ابتدايي..يادت مياد؟؟عزيززززززززززززم...
به عروس خانم کارد مي زدي خونش در نمي آمد... و در مقابل سوال هاي آقا منشانه و مودبانه ي آقاي دکتر سکوت مطلق اختيار کرده بود..
آنها که بايد توضيح و شرح ماوقع مي دادند، اين وظيفه ي روي زمين مانده را به خوبي انجام دادند و اقاي دکتر را آگاه کردند..
بعد از رفتن خروس هاي بي محل..آقاي دکتر دستش را انداخت دور کمر عروس خانم که صورتش ار فرط عصبانيت به لبوي سرخ شباهت داشت...عروس خانم را به سمت خودش کشيد و توي گوشش نجوا کرد:
-من مرد خوشبختي هستم..همه ي مردها در چنين شبي يک ملکه گيرشون مياد..ملکه اي که مياد و روي تخت دلشون تکيه مي زنه..اما من (سلطان ) گيرم اومده..سلطان قلب من..عاشقتم..!!!!
معصوم

 


به سرعت خودم را به جدول كنار پياده رو رساندم و محتويات معده ام را تحويل جوي آب دادم. صبحانه چي خورده بودم؟يادم نمي آمد. تصوير دست هاي سوخته از پيش چشم هايم محو نمي شد.
-مي خوام رونشو ببينم.روي رون چپش جاي يك زخم كهنه ست.
-رون چپشو..... متاسفانه حيوون ها خوردن... نشونه ي ديگه اي..چيزي... اگه يادتون مياد بگين.
سياهي انگشتهاي سوخته توي چشمم مي زد. به زور خودم را كنترل مي كردم كه نزنم زير گريه. تكه اي از پارچه ي لباسش رفته بود لاي گوشت بازو. رنگ پارچه تشخيص داده نمي شد اما معلوم بود لباس كلفتي بوده. كتي ، كاپشني ، چيزي شايد.
-اگر پرونده دندانپزشكي دارد حتما همراهتان بياوريد. اين جور مواقع كه صورت مشخص نيست ،كمك بزرگي براي تشخيص هويت است.
-نداره جناب سروان.
از سالن بيرون مي آيم و به سرعت راه خروجي را پيدا مي كنم و به سمت جدول مي روم.
از همان نگاه اول فهميدم كه اين جنازه ي سوخته تو نيستي. يك حس دروني، يك غريزه ي زنانه ، قبل از اين كه زيپ كيسه سياه را باز كنند ، به من گفت كه اين جنازه نمي تواند "تو " باشد.
اما نميدانم چرا اصرار كردم كه ببينمش. دستهايش را به دقت نگاه كردم. انگشت هاي كشيده و باريكي داشت.روي بازوي راستش جاي فرو رفتن دندان هاي حيواني مشخص بود. همان جا كه پارچه لباسش را توي گوشت دوخته بود. چندشم شد. بوي بدي مي داد. مثل بوي غذاي مانده . نه! شايد بوي گوشت فاسد شده، سوخته.. شايد هم... نمي دانم .
زيپ كيسه را تا نيمه بدنش، تا روي اندام تناسلي اش، باز كرده بودند. با اينكه مي دانستم تو نيستي ، اما خواستم كه ران چپش را نشانم بدهند. شلوار جين چرك شده اي به پا داشت كه خدا مي داند چند وقت پيش رنگ تميزي به خود ديده بود. براي يك لحظه دلم براي مادرش سوخت كه چطور مي تواند ديدن جنازه ي سوخته ي پسرش را طاقت بياورد. اما اين حس به سرعت قلبم را خالي كردو من با ذهنم به جنازه نگاه كردم. جوان سي، سي و پنج ساله اي به نظر مي آمد. بلند قد و درشت، با اندامي ورزشكاري. و اين كجا به توي پنجاه و سه ساله كه قدت فقط پانزده سانت از من بلندتر بود و لاغر اندامي مي خورد؟
گفتم كه از اول مي دانستم اين جنازه تو نيستي. اما با تلفني كه از كلانتري شد پا شدم آمدم اينجا براي تشخيص هويتت. هويتت را تشخيص ندادم. به سروان قديري گفتم شوهر من پنجاه سالش است و قد متوسطي دارد اما اين جنازه ، جوان و بلند قد است. گفتم كه چرا به مشخصات تو ،توي پرونده ات دقت نمي كنند واين طوري تشويش و اضطراب به جانم مي ريزند.گفتم چرا به مادر پيرت كه توي خانه منتظر تشخيص هويت من نشسته رحم نمي كنند و دلش را به درد مي آورند؟مادر خيالي منتظرت را ناگهان نمي دانم از كجاي ذهنم آفريدم. گفتم چرا مسئوليتشان را به درستي انجام نمي دهند و مرا مجبور مي كنند تا با يك دختر عليل شيرين عقل ، از آن سر شهر بيايم اينجا . و جواب شنيدم كه آنها وظيفه دارند با پيدا شدن هر جنازه اي ، به خانواده ي افراد گمشده خبر بدهند تا براي احراز هويت بيايند.
پوست صورتش را كنده و بعد جنازه را به آتش كشيده بودند. معلوم بود كه با قصاوت و كينه كشته شده بود. خدا مي داند تقاص كدام گناهش را از او گرفته بودند.
-جناب سروان من چي كار كنم؟
-هيچي! به سلامت! اين كه گمشده شما نبود. انشالله صحيح و سالم پيداش كنيد.
دست معصوم را مي گيرم و صحيح و سالم از خيابان ردش مي كنم. به خانه كه مي رسيم برايش توضيح مي دهم كه چرا به كلانتري رفته بوديم. خواهركم مات و مبهوت نگاهم مي كند. نمي دانم مي فهمد چه مي گويم يا نه. برايش غذا مي آورم. باز نگاهم مي كند.
-من نمي تونم بخورم معصوم... همش اون جنازه ي سوخته جلوي چشممه. حالم بهم مي خوره. تو بخور...
حوصله ندارم نازش را بكشم. مي گذارم مي روم توي خرپشته. از اينجا حياط به خوبي معلوم است. كمي گردنم را به جلو مي كشم تا باغچه را ببينم. تره تيزك هايي كه تخمشان بيست روزپيش را ريخته ام چند سانتي بالا آمده اند. كاملا آماده اند براي چيدن.
به ياد جنازه ي سوخته مي افتم. دندانهايش را بدون هيچ گوشت و پوستي به نمايش گذاشته بود. با نصف صورت و با يك چشم به آدم نگاه مي كرد.نصف ديگرش را حيوانات خورده بودند. فكر كردم حتما قضيه ي ناموسي بوده كه با اين وضع فجيع كشته بودندش.
با صداهايي كه از توي خرپشته شنيدم، پله ها را آمدم بالا. نفس نفس زدن هاي تو را مي شناختم. نزديكتر كه شدم صداي خفه ي خنده اي را هم شنيدم. خنده اي آشنا. آنقدر آشنا كه يك آن احساس كردم زير پايم خالي شده يا دارم جان مي دهم. آهسته بالاتر آمدم. دو پله مانده به پاگرد ، گلهاي دامن نوي معصوم را ديدم كه زير اندام لاغرت جمع شده بود. دستت را هم ديدم كه روي دهانش گذاشته بودي تا خنده هاي نابالغش را خفه كني. به خودم كه آمدم معصوم داشت به من مي خنديد و دسته ي بيلت غرق در خون بود. بيلي كه هر صبح روي دوشت مي گذاشتي و مي رفتي به امان خدا دنبال كار.
به معصوم ياد دادم ديگر توي باغچه خاك بازي نكند . گفتم سبزي هاي باغچه را سم زده ام كه يك وقت از آنها نخورد. مي گذارم سبزي ها آنقدر بزرگ شوند كه به تخم بيفتند. بايد به فكر يك بيل ديگر براي خودمان باشم. بايد بروم پايين غذاي معصوم را بدهم.
استخدام

 

جلوي در شرکت، دوباره پشت مانتو اش را صاف کرد. بسته را توي دستش تکان مختصري داد تا از بودنش مطمئن شودو به پله ها چشم دوخت و بالا رفت.

* *

اولين روزي که وارد شرکت شد ، او را به اتاق رئيس راهنمايي کردند. فرم تاييديه در دست و به اتکاي چند معرفي نامه معتبر در کيفش، وارد اتاق شد .
آقاي عطايي فرم تاييديه دانشگاه را سرسري ديد و از ميان معرفي نامه ها ، به آن يکي که دوست آقاجان نوشته بود، کمي بيشتر نگاه کرد. بعد رو به او گفته بود:
- نمره هاي A دانشگاه و معرفي نامه هاي رنگ و وارنگ براي اين شرکت ملاک نيست. شما بايد در عمل نشان بدهيد که چند مرده حلاجيد . 45 روز در واحد حسابداري در خدمتتان هستيم ، اگر شرايط مورد نظر ما را داشتيد و از پس کارهاي اينجا برآمديد ، همکار ما مي شويد، وگرنه....

**

روز هاي اول ، روزهاي سختي بودند و براي او که جز خانه ومدرسه و اين اواخر، دانشگاه ، جاي ديگري با مردم عادي، برخوردي نداشت، اين روزها مثل يک نبرد تن به تن بود.
سرو صداي ارباب رجوع، تنش ميان کارمندان، صداي جيغ جيغوي خانم مظفري همکار واحد مالي، همه و همه او را به وحشت مي انداخت.
بالاخره ازهفته سوم تقريبا همه چيز روي روال قرارگرفت وکم کم توانست توجه آقاي عطايي را جلب کند.
کارهايي که به او محول مي کرد در ابتدا بسيار ساده و پيش پا افتاده بود اما به تدريج حساب و کتاب هاي شرکت را هم در اختيارش قرار داد و برخوردش با او مثل يک همکار شد.
ديگر ليست بدهکار و بستانکار، مانده حساب و اسناد خريد و فروش سردر گمش نمي کرد . حالا گاهي اوقات طرف مشورت رئيس مي شد و در مورد برخي امور اظهار نظر مي کرد .
در اتاق او درست روبروي اتاق آقاي عطايي قرار داشت و با هر بار باز و بسته شدن در اتاق آقاي رئيس ، چشمش به صورت جدي و بدون انعطاف او مي افتاد.
نفهميد از کي ، ولي ناگهان دريافت که سخت عاشق آقاي عطايي شده ! نگاه هاي سرد و بدون عمق او را براي خود، نگاه عاشقي به معشوقش تعبير مي کرد وهر جمله و دستوراداري او را توجه
ويژه به خود به حساب مي آورد . به بهانه هاي مختلف به اتاق عطايي مي رفت و سعي مي کرد او را به حرف بگيرد. مطمئن بود مي تواند اين مرد يخي را به سوي خود بکشاند.
اگر عطايي گاه ، لابلاي صحبت هاي کاري، به استعداد او در حسابداري اشاره مي کرد، ديگر روي زمين بند نبود و در آسمان ها سير مي کرد و آن روزش حسابي ساخته مي شد .
يکبار از خانم مظفري پرسيده بود عطايي متاهل است يا نه،مظفري جواب داده بود: اين جور آدمها قبل از هر چيز با کارشان ازدواج مي کنند .
و انگار همين جمله ي مظفري خيالش را راحت کرده بود که عطايي صاحب ندارد و مي تواند تمام و کمال او را مال خود کند.
چهل و پنج روز کذايي رو به اتمام بود و او براي آينده نقشه هاي زيادي در سر داشت. ذره اي ترديد نداشت که علاوه بر استخدام شدن در شرکت ،ظرف چند ماه آينده شريک زندگي عطايي هم خواهد شد .
* *
از فروشگاه زنجيره اي نزديک محل زندگيش، کيف مردانه چرمي زيبايي خريد. روز چهل و پنجم در حاليکه کيف را کادو پيچ کرده و در دست گرفته بود وارد شرکت شد.
از جلوي چشم همه کارمندان گذشت و با انرژي و سرحال با همه سلام و عليک کرد. در جواب خانم مظفري که در مورد بسته کادو پيچ شده از او سوال کرده بود ، لبخند پهني زد و گفته بود :
چيز مهمي نيست.
قرار بود امروز حکم استخدامش را به دستش بدهند . روز قبل آقاي عطايي تلويحا گفته بود که از کارش راضي است . خواهان ادامه همکاريش است .
به اتاقش رفت ، کيفش را به جالباسي آويزان کرد .دوباره پشت مانتو اش را صاف کرد و به سمت اتاق عطايي حرکت کرد . دو قدم مانده به در اناق ، صداي او را از داخل اتاق شنيد . چند جمله مي گفت و سکوت مي کرد و دوباره حرف مي زد. متوجه شد مشغول گفتگوي تلفني است . ناخواسته شنيد که عطايي دارد قربان صدقه کسي مي رود . تا به حال چنيني لحني را از او نشنيده بود . اين قدر مهربان و پر عاطفه.
صداي عطايي مثل مته ي برقي ، مغزش را سوراخ مي کرد . حدقه ي چشمهايش گشاد شده بود ، خون به مغزش نمي رسيد ، کيف کادو شده از بين دست هاي يخ کرده اش به زمين افتاد . خم شد تا کيف را بردارد اما خودش هم روي زمين نشست.
خانم مظفري از اتاق بغلي بيرون مي آمد که او را رنگ پريده و مبهوت روي زمين ديد. زير بغلش را گرفت و همان طور که مي پرسيد چه اتفاقي افتاده ، او را به اتاقش رساند و براي آوردن آب قند بيرون رفت .
صداي عطايي مثل مته ي برقي در سرش صدا مي کرد:
- خانم من! گفتم که به خاطر خودت ازت خواستم ديگه شرکت نياي.
.
.
-از امروز حسابدار جديد استخدام کردم . مي خوام خيالم راحت باشه که خانم خانماي من راحت ميشينه توي خونه و استراحت مي کنه و مواظب اون کوچولوي توي دلشه!
.
.
- قربون هر دوتونم ميرم! دنده م نرم ! تا شب که ميام مواظب خودت و اون قند عسل بابا باش!


* *
کيفش را از روي جالباسي برداشت و تلوتلوخوران از شرکت بيرون رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/08/23ساعت 13  توسط david  |