X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان خاطر خواه(11)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان خاطر خواه(11)


یعنی دلم می خواست بپرم بغلش بوسش کنم چون اینجوری اگه سیامک باهام باشه از دستِ آقای وحیدی راحت می شم... با لبخند برگشتم سمتش... اما چهرۀ هراسون و زارش باعث شد لبخندِ منم به نگرانی و ترس تبدیل بشه... چند قدمِ باقیمونده و من رفتم سمتش... من: سلام چی شده؟ سیامک در حالی که نفس نفس میزد گفت: سیامک: الینا... الینا... من: الینا چی؟ سیامک: محسن دوباره کرمش و ریخت اما اون و همۀ باندش که دستگیر شدن... اون که اعدام شد ... آخه این چه دشمنی ایِ که تا آخر عمر باید منو بسوزونه...؟ بعد با بغض گفت: سیامک: یعنی الینا کجاست ؟ با گیجی نگاش کردم... من: میشه بگی چی شده؟ من نمی فهمم چی می گی.... سیامک: صبح که بیدار شدم الینا نبود... من : به پلیس خبر دادی؟ سیامک که با یه تلنگر بغضش می ترکید اولین اشک از چشمش اومد اما زود پاکش کرد و با حرکت سر گفت آره... چند ثانیه ای گذشت وقتی به خودش مسلط شد گفت: سیامک: اما اونا نمی تونن کاری کنن... اینو از حرفاشونم می فهمیدم... اون لحظه منم راهی نداشتم ... چیزی به عقلم نمی رسید... من: ببین خونه و گشتی؟ خونۀ همسایه ها ممکنِ باشه؟ اگه الان برگرده و نباشی چی؟ سیامک با گفتنِ راست می گی برگشت تا بره سمتِ ماشینش... اما دوباره راه رفته و برگشت و گفت: سیامک: میشه... میشه خواهش کنم با من بیای؟ اصلا برای همین تا اینجا اومدم... چون.. چون شاید مجبور شیم پیشِ فروزانم بریم... با سر حرفش و تایید کردم و باهاش همقدم شدم... راس می گفت ممکنه فروزان بازم بخواد اذیت کنه... اون تنها کسی بود که باندِ محسن اینا مونده بود یه جورایی خلافاشون همه با دامیار بوده و فروزان خیلی راحت با داشتنِ یه وکیلِ خوب ثاابت کرد که از هیچی خبر نداشته و فقط و فقط زنِ دامیار بوده... اما خوب الان فروزان چرا باید الینارو بدزده... ؟ اونکه داره برای خودش عشق و حالش و می کنه چرا برای خودش دردسر درست کنه؟ با سیامک رفتیم بالا... سیامک: تا من از همسایه ها بپرسم تو خونه و بگرد.. ممنون... کلیدارو ازش گرفتم و رفتم تو خونه... سیامکم با عجله رفت بالا.... نمی دونستم از کجا باید شروع کنم.. اما دیگه مثل قبلا حواسم به عکسا نبود دو سه باری تو این یکسال و نیم با ساناز اینجا اومدم ... برای جشن تولد الینا و تزیینِ خونه... مستقیم رفتم اتاق سیامک ممکن بود اونجا باشه... تمومِ اتاق و گشتم... حتی زیرِ تخت و تو کمدا... نبود.. کم کم کلِ خونه و گشتم... سیامکم که رفته بود آپارتمان بغلی مثل اینکه الینا چند تا دوست اونجا هم داره... دیگه حسابی نا امید شده بودم... تو اتاقِ خودش روی تخت نشستم... از همونجا رو تختیش و دادم بالا و خودم خم شدم ببینم هست یا نه... با دیدنش اول خدارو شکر کردم... و بعد اومدم پایین و کشیدمش بیرون... هر چی صداش می کردم بیدار نمیشد... اما نفس می کشید... بدنش خیلی داغ نبود اما تب داشت... خوابوندمش رو تخت و رفتم سمتِ آشپزخونه همون موقع در و زدن سیامک بود با عجله رفتم سمتِ در... در و که باز کردم نا امید گفت : نبود... من: پیداش کردم زیر تختش بود... با عجله اومد تو.. من: حالش خیلی خوب نیست... یه لگن دارید؟ توش آب بریز دستمالم می خوام... سیامک: خوب ببریمش دکتر.. من: فکر کنم بهتر باشه خودمون دست به کار شیم و عجله کنید... با این حرفم دویید سمتِ آشپزخونه... شالم و بستم دور گردنم که راحت تر باشم... رفتم تو اتاق و یه سر دیگه بهش زدم... هنوز تب داشت. آخه چه جوری رفته بود زیرِ تخت...؟ وااای خدا سیامک چقدر طولش داد... با عجله رفتم سمتِ در که ببینم سیامک داره تو آشپزخونه چه کار می کنه؟ اما سیامکم همون موقع داشت با عجله میومد تو اتاق... که باعث شد آب تو لگن همه بریزِ روم.. شک زده جیغ خفه ای کشیدم و بهش نگاه کردم... سیامک: وااای چی شد؟ ببخشید... بیا بهت لباس بدم... من: الان وقتش نیست... اشکال نداره تقصیرِ خودم شد... دوباره لگن و برداشتم و اندفعه خودم آب ریختم توش... و با یه دستمال مناسبتر برگشتم تو اتاق... سیامک رو تخت نشسته بود و متفکر به الینا خیره شده بود... همینجوری که شروع کردم به پاشوره.. گفتم: من: این تخت مناسب الینا نیست... حداقل حفاظ براش میزاشتین... سیامک: هزار بار بهش گفتم ... این دخترِ من جز لجبازی کاری بلد نیست حتما همون کاری و باید انجام بده که خوشش میاد... من: وقتی می خوای با بچه حرف بزنی باید از راهش وارد شی... حالا اشکال نداره . مریض بود؟ سیامک: آره سرماخورده بود اما دیشب که خوابوندمش تب نداشت... دیگه چیزی نگفتم و به کارم ادامه دادم... کم کم الینا چشماش داشت باز میشد و من می فهمیدم که سیامکم کم کم لبخند محوِ همیشگیش به صورتش بر می گرده... عااشقِ همین لبخندای محوش بودم سیامک الینار و بغل کرد و گفت: سیامک: تو که من و نصفِ جون کردی بابایی... من: فکر کنم دیگه بهتر باشه ببرینش دکتر من فقط چون بیهوش بود ترسیدم اون موقع ببرینش مشکلی پیش بیاد... سیامک: واقعا دستت درد نکنه نمی دونم چجوری جبران کنم؟ من: خواهش می کنم شما جبران شده اید... فقط خیلی ضعیف شده ببینید دوباره خوابش برد... من برم کاری ندارید؟ سیامک: آخخخ راستی لباستون ... می دونی که کجاست؟ لباسای المیرا رو می گم... من: نه لازم نیست داره کم کم خشک می شه... فقط عجله کنید که ببریدش دکتر... سیامک: ببخشید به خاطر این وروجک از کلاس موندی... خواستم بگم بیشتر به خاطر تو بود... اما چیزی نگفتم چه بی وجدان شدم جدیدا من... شالم و باز کردم و بستمش جلو... سیامک: من میرسونمتون... من: نه ممنون خودم میرم... به کلاس بعدی میرسم فکر کنم... سیامک: باشه خوب من الان باید برم بیمارستان عظیمیه شمارو هم تا یه جا میرسونم... من: ممنون... **** شنیدم فرشتۀ نجات شدی؟ جزوه هام و دادم به نگین و زمزمه وار گفتم: من: بده مهتاب ازش می گیرم... نگین: مرسی عزیزم قربون دست خدافظ... من: خدافظ عزیزم... ببخشید ساناز ... نه بابا فقط یه جورایی بهوشش آوردم که سیامک با خیالِ راحت ببرش بیمارستان... ساناز: دستت درد نکنه... خلاصه کلی بهمون لطف کردی... من: کاری نکردم خواهش می کنم... ساناز: میبینی خورشید تو اون خونه جایِ یه بانو خیلی خالیه... من: نمی دونم چی بگم اما ساناز من دلم نمی خواد حتی به این فکر کنم که دوباره یه مردی من و برای بچش بخواد و به چشمِ پرستار بهم نگاه کنه... ساناز: نکن آرشام...! ببین خورشید ... عزیزم سیامک همچین آدمی نیست اگه بود مطمئن باش تا حالا هزار بار باهاش ازدواج کرده بودی... اونم چون وجدان داره و دلش نمی خواد گولت بزنه و شاید غمگینت کنه پا پیش نمیزاره... من می فهمم اون یه احساس بهت داره و اون حس باعث شده که مواظب رفتارش باشه... صدای آرشام میومد که داشت سانازو اذیت می کرد... باز فکر کنم این آرشام شیطنتش گل کرده بود... من: ساناز برو عزیزم بعدا با هم حرف میزنیم... ساناز: آره عزیزم ببخشیدا اینجا یه بچه هست که بدجوری نیاز به رسیدگی داره... من: آره فهمیدم برو گلم... بابای... ساناز: بای ... از دانشگاه زدم بیرون.. بدتر از اینم میشه مگه؟ آخه چرا این استادِ ما هر سوالی براش پیش میاد زحمتِ پیدا کردنش و می ندازه گردنمون؟ نه بابا اخه این سوال ممکنِ براش پیش بیاد؟ حتما می خواد به اینم نمره بده... وگرنه خودش می دونه که چی تو زندگی مردم و راضی نگه میداره؟ اینهمه تلاش و زحمت برای چیه؟ زندگی ؟ زندگی برای چی؟ شادی؟ شادی برای چی؟ یعنی از این سوالم میشه گزارش تهیه کرد ... ؟ به پارکِ رو به روِ دانشگاه نگاه کردم... خلوت تر از همیشه بود... چند تا بچه داشتن بازی می کردن... یه پیرمردی تنها رو نیمکتا نشسته بود و به رو به روش خیره نگاه می کرد... یه حسی منو کشوند سمتِ اون... رفتم و نشستم کنارش... من: سلام پدر جون... روز بخیر... برگشت سمتم و نگام کرد.. دوباره به رو به رو خیره شد.. *- روز توام بخیر دخترم... رد نگاهش و دنبال کردم... رو کردم بهش و گفتم: رنگِ سبز پر از حِسای زیباست؟ مثل آبیِ آسمون... -حس زیبا همه جا هست اگر زیبا ببینی... من: پدرجان تاحالا شده به این فکر کنید اینهمه تلاش تو زندگیتون برای چی بوده؟ تا حالا شده به این فکر کنید که هدفتون در نهایت چیه...؟ تا حالا شده... حرفم و قطع کرد... وقتی جوونی نگاه می کنی به پدری که همیشه در حالِ زحمتِ... همیشه پیشِ خودت می گی که چی؟ برای چی پدر انقدر خودش و اذیت می کنه؟ چرا مامانم انقدر به فکر ماست پس خودش چی؟ اما حالا که خودم همون پدرم... حالا که همسری از جنسِ اون مادر دارم... می فهمم چرا؟ من دنبالِ گنجِ زندگی.. زنم تلاش کرد... من عرق ریختم... زنم جمعش کرد... برایِ یه چیز... دورِ هم بودن... دورِ هم خندیدن و دورِ هم به آرامش رسیدن... دیگه می تونستیم همدیگرو ببینیم... زنم نیاز به آرامش داشت... نیازِ منم همین بود... این آرامش این شادی با کنار هم بودن از نیاز ، بی نیاز میشد... اما درست همون موقع یکیمون کم شد... وقتی فکر می کنی می بینی یه عمر جون کندی اما حتی یه لحظه فکر نکردی که این غفلت می تونه خیلی بی رحم باشه... غفلت کردی و نفهمیدی با هم بودن و کنار هم بودن می تونه همون وقتی باشه که تو می گی کار دارم... یا من نیستم... دارم به اون نگاه می کنم... به درختِ بیدِ مجنون اشاره کرد... اسمش بیدِ.. بیدِ مجنون... توش عشق میبینم... ریشه ، تنه، ساقه هاش... برگاش... همه کنار هم حسی و دارن که من و تو با نگاه کردن بهش یه لبخند میشینه رو لبمون... آرامش می گیریم... اونا دارن زندگی می کنن ... چون تا وقتی هستن در کنار هم خوشن... انقدر با همن و با هم که حسشون طبیعت و پررنگ کرده... زندگی یعنی این... هدفِ درستم همینِ که ما آدما خیلی دیر درکش می کنیم... از کنارم بلند شد و عصا زنون رفت... چه زیبا و صادقانه... درست رنگِ ابیِ آسمون مامانم داری درست می نویسی.. آفرین یکم گرد ترش کن... اینجوری به مرور دست خطتم قشنگ میشه... دامون: مامان حالا نمیشه یه خط تو بنویسی یه خط من؟ اخم شیرینی کردم و گفتم: من: ببینم مگه تو مرتِ بزرگ نیستی؟ دامون قیافۀ حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: دامون: اینکه معلومه ... هستم... من: خوب یه مرتِ بزرگ مگه نباید درس بخونه تا بعدا که بزرگ شد حامیِ مامانش باشه؟ دامون: چرا تازه باید درس بخونه تا بتونه خلبان بشه... دستم و قابِ صورتش کردم و لباش و محکم بوسیدم... من: مامان قربونت بشه آخه شیرین عسلم... پس حالا خودت مشقات و بنویس عزیزم... با دستای خواستنیش موهاش و زد کنار و دوباره سرش و خم کرد... من: مامانم فاصلت و با دفترت بیشتر کن... قلمتم رو کاغذ فشار نده ... دامون: چشم مامانی... کتاب شروین و گرفتم دستم و گفتم بنویس عزیزم... شروین پوفی کشید و کلافه گفت: چه عجب... دیگه نمیشه هی وسطِ دیکتۀ من بریا... آجی خوب خسته شدم... من: باشه عزیزم بنویس .. ببخشید ... بنویس... آب.. بابا... شروین نگاهی بهم کرد و نوشت... بنویس بابا آب داد... کمی خیره به دفترش نگاه کرد و=... من: بنویس دیگه عزیزم... سرش و بالا کرد و با غم خاصی که تو صداش و نگاش بود گفت: شروین: اما بابا به من آب نداد... بغضی که در عرضِ چند ثانیه به اندازۀ یه کوه شد و قورت دادم و گفتم... من: عزیزم بنویس این زبونِ کسیِ که باباش پیشِ خدا نبودِ و بهش آب داده... من: بنویس بابا آمد... دامون: اما بابای ما رفت... در کتاب و بستم و رفتم بیرون... مستقیم رفتم تو اتاقِ خودم... این بچه ها روزشون روز نمیشه اگه یادم نندان چقدر تنهاییم... به در تکیه دادم... غصۀ شروین و بخورم که حتی نمی تونه درک کنه پ از پدر یعنی چی؟ یا غصۀ دامون ... اون نمی دونه پدری نبود... نمی دونم که قرار بود پدری نباشه... اون فقط طعمِ محبت بی اندازه چشیده بود... دامیار محبت کرد تا وقتی رفت دامون نگه محبت یعنی چی؟ اما نمی دونه بدترین کار و کرد.... من که هیچوقت نمیزارم دامون بفهمه پدرش نا حقی کرد ... که نامردی کرد ... اما چجوری بهش بگم همون بهتر که پدرت تنهات گذاشت...؟ شایدم یه روز که درک کرد و بزرگتر شد گفتم... رفتم نزدیکِ عکسِ بابام... بابا کاش می فهمیدم حکمتِ اون خواب چی بود؟ یعنی این همه اسیریِ من برای چی بود؟ همیشه وقتی این سوال برام پیش میاد، نا خودگاه از خودم می پرسیدم که اگه من نبودم و دامون می میرد فروزان چه بلایی سرش میاورد؟ این یه سال گذشته... همتم برای زندگیِ جدید... قبولیِ دانشگاهم... موفقیت مامان تو کارش... همه رو مدیونِ درخواستِ پدرم بودم... اما الان دامون خوشبختِ؟ آره اگه دامون پسرِ فروزان می موند صد در صد الان نبود ... یا وسیله ای بود برای جابه جاییِ مواد یا فروخته شده بود و الان هزاران بلا سرش میومد تا وقتی بزرگ شد دیگه دردسر نکشن برای کشیدنش تو اون کاری که می خوان... عقب عقب رفتم بیرون از اتاق... جوابای همیشگی ... منطقای بی جواب... توجیه های عقلانی... دامون و شروین هر کدوم مشغولِ درساشون بودن... انگار فقط ذهنِ من بود که باید مشغول میشد... من: واسه امروز بسه بچه ها... اماده شید می خواییم بریم سر خاکِ باباها... مگه امروز پنج شنبست...؟ من: نه سه شنبه.. اما من دلم برای بابام تنگ شده ... تو نمیای...؟ دامون: دلت برای بابای من... یعنی شوهرت تنگ نشده؟ من: برای اونم شده عزیزم... بلند شو حاضر شو خانم پورمند... خانم پورمند... ایستادم تا بهم رسید... من: کاری داشتین آقای وحیدی؟ آقای وحیدی: خانم پورمند شما چرا خودتون با من صحبت نمی کنید؟ چرا همیشه باید خانم هاشمی پیغامای شمارو به من برسونن... من: ببینید آقای وحیدی من نمی دونم چه جوری به شما بگم من نمی تونم... یعنی نمی خوام... نه دوستی داشته باشم... و نه همسری... دیگه ساده تر از اینکه قصدِ ازدواج ندارم؟ آقای وحیدی؟ یعنی اینکه می خوایید بگید هیچ تعارفی نیست؟ من: معلومه که تعارفی نیست؟ بنظرِ شما مسئله به این مهمی تعارف بر می داره؟ من امیدوارم شما کنار دخترِ دیگه ای خوشبخت بشید الانم بهتره بیشتر از این چشمارو جذبِ خودمون نکنیم... آقای وحیدی: خانومِ پورمند من می تونم تمومِ شاریط شمارو پذیرا باشم... با خواهش گفتم: آقای وحیدی خواهش می کنم... کلافه گفت: باشه باشه... خسته نباشید... من: خداحافظ... ... می دونستم که این دفعۀ آخری نیست که من به وحیدی می گم قصد ازدواج ندارم همونجور که دفعه اولم نبود... رفتم سمتِ سلف بچه ها اونجا منتظرم بودن... کیفم و گذاشتم رو صندلیِ کنارم که خالی بود و گفتم : من: بچه ها یکی برای من کیک و نسکافه سفارش بده... از صبح هیچی نخوردم معدم داره سوراخ میشه... اینو گفتم و آرنجم و گذاشتم رو میز و سرم و گذاشتم ورو دستام... وقتی دیدم کسی بلند نمشه سرم و بلند کردم و نگاه کردم... همشون داشتن خمصانه نگام می کردن... من: چتونه؟ خوب خسته ام نامردا یه بارم شما خسته اید من براتون سفارش میدم... نگین: اخه بدبختیِ ما اینه که هیچوقت خسته نبودیم تا حالا... فقط شدیم نوکرِ بی جیرِ مواجبِ خانم... من: خیلی خوب بابا خودم میرم... تینا: نمی خواد بری بشین سرجات من می رم برای خودم سفارش بدم برای تو هم می دم... چی میخوری؟ برگشتم سمتش... تازه اومده بود و نمی دونست من چی می خوام... من: قربونت برم عزیزم... نسکافه و کیک... تینا: اما جبران می کنیا... بعد خندید و رفت... فاطمه تو جاش جابه جا شد و گفت: فاطمه: خورشید ما یه نقشه هایی کشیدیم! من: درموردِ؟ *- قضیۀ استاد ستوده دیگه... من: خوب؟ *- مرض ... می خوایییم حالش و بکنیم تو قوطی... من: جدا؟ مثلِ دفعۀ قبل که اون حالِ شما رو تیکه تیکه کرد؟ *- نه بابا یه فکر اساسی دارم... نگین تو جاش جا به جا شد و گفت: *- مرده شور اون فکرای اساسیت و ببرن حتما مثلِ اون قبلیست... من: ببین من نمی خوام درسیم و بیفتم پس یه کار نکن بگه برید حذف کنید... *- نه دیوانه ها دارم می گم فکرِ بکر.... ادندفعه پسرا هم کمکمونن... من: جدا ؟ دیگه بدتر... خوب می خوایین چی کار کنید؟ فاطی: بهتره بگی چی کار کنیم... ببین پسرا قرارِ پشتیِ صندلی هستا خوب؟ اون راحت در میاد می خوان اون و شل کنن... دیدید که استاد صندلی میزاره وسطۀ کلاس میشینه و همیشه هم تا حد ممکن تکیه میده... دیگه خودتون می دونید چی میشه... من: بعدیش؟ فاطی: یک عدد آدمِ با جرعت برای خالی کردنِ بادِ لاستیکش می خواییم و یک عدد آدمِ با جرئت واسه وقتی که یه نفر میره به استاد کمک کنه می خواییم ... من: که چی بشه اونوقت؟ خوب دیوانه تا اون حواس استاد و پرت می کنه شما زاپاسشم بترکونید... من: خوب چرا همش شما شما می کنی/؟ پس خودت چی کاره ای؟ فاطمه: اها خوب منم کار مخصوص به خودم و دارم... چسبوندنِ یک ععد آدامس درست رو خانداییِ استاد دستِ من و می بوسه... تکیه دادم به صندلی و گفتم : من که نیستم... همشون با هم گفتن: اهههه... ضد حال... من: می ترسم خوب... من تو دورانِ مدرسه یه بار کاغذ چسبوندم پشتِ ناظمِ مدرسه سه روز اخراج شدم بستمِ... نگین: ایششش بگو بی عرضه ام... من: همون که شما می گید... من پیشتون هستم و فیض میبرم اما اگه همکاری کنم باور کنید که خودتون لو میرید... اماب چه ها حواستون به پسرا باشه گولتون نزنن... مخصوصا اگه جوشنی هم باهاشون باشه... نگین: آره آره این ممد خیلی مشکوک می زنه... من: اوهو.. از کی تا حالا آقای جوشنی تبدیل شده به ممد؟ اما نشد جواب بگیرم چون گوشیم زنگ خورد... من: بله؟ ........ سلام خانم زاهدی....حالِ شما خوب هستین؟ ......... ببخشید من سرِ کلاسم نمی تونم صحبت کنم... .............. من: بله بله هستیم... منم ساعت 7 میرسم... تا حدودا نه و نیم مزونم... !!!!! ................. من: خواهش می کنم خداحافظتون چی می گی ساناز؟ باور کن نمی تونم قبول کنم... ساناز: ببین من دارم میام مزون اومدم کامل با هم حرف می زنیم... باشه عزیزم؟ کلافه باشه ای گفتم و قطع کردم... باورش سخته... نه تنها برای من ...از همه بیشتر برای دامون... راستی گه من بخوام یه روزی ازدواج کنم دامون موافقِ ؟ می تونه کنار بیاد؟ خدایا من روم نمیشه بهش بگم... بگم چی ؟ می خوام ازدواج کنم ؟ خدایا راه درست چیه؟ من باید تا آخر عمر مجرد بمونم و از بچم مراقبت کنم؟ یعنی اگه ازدواج کنم کارم درست بوده یا مجرد بمونم؟ دامون نیازاش با من برطرف میشه؟ من براشس کافیم؟ یا باید پدری هم داشته باشه؟ واااای چقدر سوال... بیخیال خورشید ذهنِ خودت و درگیر نکن... سیامک که حرفی نزده... اون هنوزم المیرا رو دوست داره و تموم... من یه بار طعمِ ازدواج و چشیدم... شیرینیِ خاصی نداره... همش تلخیِ... تلخیِ غم... دوری... دلهره... خیانت... دروغ... شایدم ازدواج با دامیار اینهمه طعم و حس مختلف داشته... نمی دونم... اما تو دنیای کوچیکِ من آرامش دامون... شروین و مادرم و خوشبختیشون برام از همه چیز مهمتره... بعدم اگه جایی داشت، دلم می خواد یه روزی اگه قرار باشه خدا همدمی واسه شبای تنهاییم و روزای شادیم پیدا کنه اون شخص سیامک باشه... من سیامک ودوست دارم... عاشقشم... قلبم با تمومِ وجود واسه اون می تپه... با صدای مامان به خودم اومدم... مامان: خورشید؟ مادر حواست کجاست... بشکاف و از دستم گرفت ... مامان: ببین همه دستت و بریدی لباس به جهنم... آخه چرا اینجوری می کنی؟ اینهمه فکر و خیال برای چیه ؟ خورشیدببین به زندگیت نگاه کن حالا دیگه همه چی داری... عشق و محبتم که کنارت هست... اشکم و پاک کردم و بلند شدم... من: دلِ خوش نیست مامان... مامان آهی کشید و گفت: پاشو مادر دستتو بشور تا من برم باند بخرم... **** هیچی حواسم نبود اشتباهی بشکاف رفت تو دستم... ساناز: مواظب باش دختر.... بیا بشین ... چایی رو گذاشتم جلوش... من: بخور... تو این سرما مزه میده... انگار نه انگار هنوز پاییزِ... ساناز: امسال زمستون زودتر اومده.. بچه ها همش مریضن... من و آرشام این چند شب همش نوبتی بالا سرشون بودیم که یه وقت نکنه چیزیشون شه... من: راستی الینا چطوره؟ ساناز: اوووو تازه یادت افتاد؟ همون هفتۀ پیش سیامک بردش تهران پیشِ یه دکتر می گن تازه از آلمان اومده آخه چند ماهِ مریضِ خوب نمیشه الان خیلی بهتره... من: خوب خدا رو شکر... ساناز اومد نزدیکتر به من نشست و گفت : ساناز: خورشید تو مگه نمی گی هنوزم سیا رو دوست داری؟ دختر چرا خودت و عذاب میدی؟ برای چی می گی نه؟ ببین تو که مجبورش نکردی بیاد خاستگاری عزیزم... اون خودش قبول کرده... با تعجب گفتم: من: قبول کرده؟ ساناز با لبخند گفت: ساناز: آره... اونروز خونشون بودیم با همدیگه بسکت می زدیم راستش من بهش گیر دادم واسه زن و تشکیلِ خانواده و... آخرش که یکم نشستیم استراحت کنیم گفتم به مامان می گم زنگ بزنه واسه آخرِ هفته ... من: خوب اون چی گفت: ساناز: هیچی اول گفت خورشید جوونِ من نمی تونم خوشبختش کنم... دیگه از خودم نمیبینم عاشق شم... می ترسم نتونم خواسته هاش و برآورده کنم... من: خوبه حداقل این یکی شعورش میرسه... ساناز: گوش کن حالا .. بعد من بهش گفتم تو مسئولیت پذیری... گفتم که می تونه... بعد از حرفامون موافقت کرد... باور کن خورشید تا حالا نخواسته اون اگه بخواد می تونه دوباره یه نفر و تو قلبش راه بده... نگاه کن چقدر خوشگلِ جذابِ اما روز به روز داره پژ مرده تر میشه... توام همینطور نمی شه بگی همش بچه و کار و زندگی که.. پس خودتون چی؟ ببین من و آرشام و هنوزم که هنوزِ نزاشتیم بچه ها و زندگی باعث شه روزایی که بعد از کلی مکافات بهم رسیدیم از یاد بره... من و آرشام هنوزم مثل دو تا نامزد یا به قول بچه ها بی اف جی افیم... ببین اینارو می گم که بفهمی من اگه به خودم نرسم نمی تونم به بچه هامم رسیدگی کنم... من اگه ازخودم راضی نباشم تو دلم یه غمِ بزرگ باشه اونوقت هیچ چیزِ زندگی نمی تونه ارضام کنه... اونوقت بچه هامم مثلِ من غمگین میشن... آرشام از خونه دور میشه... این آخرش می دونی به کجا میرسه؟ یه خلا بزرگ تو زندگی که هیچ چیزی نمی تونه پرش کنه... چون قبلا پر شده... پرشده از خالی.. حالا تو باید فرصت بدی به خودت برای نمایشِ عشقی که سعی داری خاموش و مخفی بمونه... به سیامک که با یه تلنگر از خوابِ غفلت بیدارش می کنه... به بچه هاتون فکر کن خورشید... باور کن عشق انقدر ارزش داره که براش بجنگی... من: می ترسم... می ترسم زندگیم سیاه و زشت شه... ساناز دستم و گرفت تو دستش و گفت: ساناز: عزیزم به زندگی هر طور که نگاه کنی قشنگِ... باور کن... ساناز: ببین نمی خوام همش از خودم بگم اما خوب من یه نمونه ام که تو من و میشناسی و همه چیم و برات گفتم... من الان از نظرِ خودم خوشبخت ترین زنِ دنیام... عاشقترینم... اما باور کن یه زمانی بدبخت ترین بودم... باور کن برای اینی که هستم و زندگی ای که الان دارم تا پای مرگ رفتم... هزار بار مردم و زنده شدم... اما هیچوقت مشتمُ و باز نکردم که زندگیم از دستم بره... الانم تو مطمئنا سختیت خیلی نیست چون سیامک اگه قبولت کنه اگه بیاد خاستگاریت انقدر مرد هست که پای تعهداتش بمونه... اما باید بجنگی... حالا چی می گی؟ بگم خاله زنگ بزنه؟ من: خاله کیه؟ ساناز: وای خورشید مامانِ سیامک دیگه... میشه خالۀ آرشام... من: دامون چی؟ با اونم می شه حرف بزنی؟ من روم نمیشه ای بمیری ساناز آخه چرا باید خودم بگم؟ خدایا چجوری بگم بهش؟ دامون: مامی بگو دیگه می خوام برم یکم بازی کنم... من: عزیزم آوردمت پارک که تو فضای باز با هم حرف بزنیم نیومدم که بری بازی کنی وقت واسه بازی زیادِ... می خوام راجع به آینده باهات حرف بزنم ... دامون رو نیمکت برگشت و سمتِ من نشست... دامون: چشم ... حالا بگو دیگه... من: ببین عزیزم... تا حالا فکر کردی که ما خیلی تنهاییم؟ دامون: نه مامان ما تنها نیستیم.... همدیگرو داریم ... خودت گفتی... من: آ..آره... عزیزم من گفتم ... اما حالا که فکر می کنم میبینم... هم تو هم من نیاز داریم یه نفر کنارمون باشه... یکی مثل بابا... دامون: مگه مثل بابا بازم پیدا میشه؟ من: نه.. می دونی من می تونم دوباره... ساکت شدم... خدایا اصلا نمی دونم چه جوری بهش بگم... از کجا شروع کنم آخه؟ خجالت می کشم بفهمه عاشقم... می ترسم بهش بگم و فکر کنه اونی که خیانتکارِ منم... وای نه اصلا بیخیال.. من: هیچی پاشو بازی کن... منم میرم از سوپر مارکت برات آب بخرم... داشتم بلند میشدم که دستای کوچیکش و گذاشت رو دستم... نگاش کردم... دامون: می خوای ازدواج کنی؟ دیگه من و نمی خوای؟ خودم و بهش نزدیکتر کردم و سرش و گرفتم بغلم... من: این چه حرفیه که می زنی عزیزم؟ کی همچین حرفی زد؟ باور کن من اگه یه روزیم کاری کنم توش یه نفعی دیدم برای جفتمون... من و تو باهمیم... از روزی که خواستمت و قبولت کردم حتی یکبارم نشده یه روز و بی تو فرض کنم... یا اینکه فکر کنم تو نباشی... دامون: من خیلی دوست دارم مامان... از بابامم بیشتر... شایدم اندازۀ بابا... تو اگه می خوای بری برو... من: عزیزم مگه بهت نگفتم هیچوقت منفی بافی نکن؟ من می خواستم بهت بگم... بهت بگم که من واسه ادامۀ زندگیم نیاز به یه شریک دارم... خداروشکر تو پسر با فهمی هستی... اما مامانم خیلی چیزا هم هست که تو شاید وقتی درک کنی که عاشق شی... که یه همسر داشته باشی... اونروز تو خیلی بهتر می تونی حرفایِ امروز من و بفهمی... دامون: یعنی می خوای هم من و داشته باشی هم یه شوهر..؟ بغضم و خوردم و گفتم: من: بیخیال بلند شو بریم خونه گفتنش سختِ... دامون: به شرطی که قول بدی اون و بیشتر از من دوست نداشته باشی... دستم و قاب صورتش کردم... من: ببین پسرم من طاقت ندارم غمِ تو نگاهتو کلامتو تحمل کنم... اصلا حرفای امروز و فراموش کن... من و تو... با هم... اشکای مزاحم و پاک کردم... من: من و تو با هم خوشبختیم مگه نه؟ دامون: مامان عمه چی می گفت؟ من می دونم بابام تورو اذیت کرد... حالا هم اگه من ببینم یه نفر دیگه تو رو اذیت نمی کنه.... اینجوری منم می تونم دوباره بابا داشته باشم باهاش فوتبال بازی کنم... اما بابایِ اولم و هر چی که بود بیشتر دوست دارم... *- عزیزم من فدات بشم... مطمئن باش اگه تو نخوای منم نمی خوام... مثل این یه سال زندگیمون ادامه پیدا می کنه و این یادت باشه که خیلی دوستت دارم انقدر زیاد که هیچی نمی تونه مارو از هم جدا کنه... دامون: با کی میخوای ازدواج کنی؟ من: هنوز هیچی معلوم نیست عزیزم... فعلا فقط با تو حرف زدم... دامون: یعنی من خیلی مهمم؟ *-معلومه گلم... تو بخشی از زندگیِ منی مگه میشه که مهم نباشی... دامون: نمی گی کیه؟ من: سیا... سی... دامون: سیامک؟!!! با سر حرفش و تایید کردم... دامون: خوبه من تنها نیستم با الینا بازی می کنم... خندیدم و لپش و کشیدم... من: یه بابای مهربونم داری... دامون: اما تو دوسش داری؟ به خاطر اینکه من با یه نفر بازی کنم که نیست؟ سرم و انداختم پایین و زمزمه وار گفتم: دارم... دامون: پس بیا بریم برای من لباس بخر... می خوام خوشتیپ باشم... از رو صندلی بلند شدم و به دامون که سرخوش و لی لی کنان جلوتر از من می رفت نگاه کردم... چه دنیای قشنگی دارن بچه ها... فاصله ای بینِ خنده و گریشون نیست... غم بزرگشون با یکم وعدۀ ما بزرگا حالا راست یا دروغ تبدیل میشه به بزرگترین شادیِ یه دنیا... میشه اندازۀ یه کیکِ شکلاتیِ بزرگ از دیدِ اونا... یعنی سیامکم با الینا حرف زده؟ المیرا حدودا پنج سالش شده... شاید برای اونکه مثل دامیار نیست درکِ این موضوع سخت باشه... اما شایدم نه... چون الینا با من خیلی جورِ... حتی یکی دو شبی هم که سیامک سفرِ کاری داشت ترجیح داد پیشِ من بمونه... آره به دلت بد راه نده خورشید سیامک اول از همه به الینا نگاه کرده... مطمئن باش هشتاد درصدِ موافقت سیامک، به خاطرِ الینا بوده و باقیشم برای تنهاییِ من... یا حس مسئولیتی که بهم داره... اما من قرارِ بجنگم... قرارِ به سیامک بفهمونم عشق مثل ما آدما نیست... که یه روز باشه یه روز نباشه... اون همیشه هست... حتی اگه ما آدما نباشیم عشق یادگاری از خودش به جا میزاره که بگه ما هستیم... با این حرفا المیرا اومد جلوی چشمام... لبخند تلخی زدم... مثل خاطره ها و فرزندی که المیرا به جا گذاشت... من بایدثابت کنم که عشق هست... میشه بازم عاشق بود و زندگی کرد... یه دور دیگه از گوشۀ در آشپزخونه نگاش کردم... شوقی تو صورتش نمی دیدم... شایدم چون خودم از احساسش خبر داشتم اینجوری فکر می کردم... اما لباسای ساده تر از همیشش... لبخندی که همیشه بود و الان نیست... همۀ اینا می گه که سیامک خیلی هم خوشحال نیست... اما من... راستش انگار رو ابرا نشستم .. خیلی خوشحالم... ولی می دونم خوشحالیم خیلی دووم نمیاره... چون من دارم یه زندگی با عشق یه طرفه و شروع می کنم... با صدای مامانش حواسم رفت سمتشون... یاد حرفِ ساناز افتادم: « خانوادۀ آرشام با اینکه نسبت به قبل خیلی بهتر شدن اما اگه یه وقتی خاله کاری کرد که ناراحت شدی به روی خودت نیار وقتی بیای تو خانواده و با شخصیتت آشنا شن کم کم خودشون میان سمتت... می دونی یه جورایی دیر یه شخصِ جدید و تو خانواده می پذیرن....... ساناز اومد سمتِ آشپزخونه منم بیخیال نشستم پشت میز که یعنی من نبودم تاحالا داشتم داماد و اسکن می کردم... ساناز: نمی خوای چایی بریزی؟ بعد اومد و دستش و گذاشت رو شونه هام... ساناز: وای دختر خیلی خوشحالم چون هم تو داری بعد از اینهمه سختی به عشقت میرسی هم اینکه سیامک می فهمه نمیشه با یه آدمی که اون دنیاست زندگی کرد... سیامک خیلی سختی کشیده... امیدوارم زندگیِ خوبی داشته باشید... من: مرررسی فقط می گم ساناز من الان جواب بدم؟ ساناز: وای نه ... بزار واسه دفعۀ بعدی... من: اما سیامک اونقدام من و دوست نداره که دفعۀ بعدی هم در کار باشه... ساناز: درسته سیامک عاشقت نیست ... قبلا هم بهت گفتم سیامک آدمی نیست شخصیت کسی و زیرِ سوال ببره یا کسی و تحقیر کنه... اون اگه اومد جلو و پا پیش گذاشت سعی می کنه بهترین باشه... من: آره هر چی می گی درسته این و تو این یه سال خودم فهمیدم... ساناز: پاشو این چاییارو ببر... بزار من زودتر برم فقط الان آرشام می گه چرا تنهام گذاشتی... من: کاش ما هم بتونیم مثل شما باشیم... ساناز: این خانواده محبت دارن... می فهمن وجدان یعنی چی... جذبِ خوبیا میشن... مطمئن باش میشه... سیامک پسرِ خوبیه... ساناز رفت بیرون... پیشِ خودم فکر کردم سیامک اگه حتی به این خوبی هم نبود باز من دوسش داشتم... با سلامِ من همه به پام بلند شدن و جوابم و دادن... بعد از اینکه نشستن یکی یکی چای تعارف کردم... تا رسیدم به سیامک... سرش و بالا نکرد نتونستم از چشماش حسش و بخونم اما دستاش میلرزید... وقتی لرزش دستاش و دیدم دلِ منم لرزید... این و بزارم به حسابِ استرس و خجالت از ما یا... وای نه حتی فکر کردن بهشم سخت بود... نشستم و منم مثل سیامک به گلای قالی چشم دوختم... انگار همه مثل من عجله داشتن همه چی مشخص شد... صحبت از همه چی شد... آخر سر این آرشام بود که گفت: آرشام: بنظم بهتر باشه دو طرف یه صحبتی هم با هم داشته باشن... و بعد خورشید خانم یه وقتی داشته باشن برای فکر کردن اونوقت اگه جواب مثبت بود مزاحم میشیم برای تعیین مهریه و روزِ عقد و باقی کارا... دلم نمی خواست برم جایی که با دامیار حرف زدم یه جورایی می ترسیدم سیامکم رو تخت بشینه و همه حرفاش بشه وعده های تو خالی... واسه همین راه اتاقم ودر پیش گرفتم... من نشستم رو تختم و سیامکم با کمی فاصله از من نشست... از روزی که الینا حالش بد بود و من رفتم اونجا دیگه سیامک و ندیده بودمش... سیامک: اول از همه باید بگم یه وقت فکر نکنی تو دوستیمون بهت خیانت کردم و به چشمِ دیگه ای بهت نگاه کردم... نه اصلا اینطور نیست... تو تو این یه سال دوستم بودی الانم هستی... اگه جوابت مثبت بود اون وقت دیدم و بهت عوض می کنم... اینارو قبل از هر حرفی گفتم تا بدونی حتی جوابت منفی هم بود ما دوست می مونیم و بهتره از الان بگم تا از رو رودربایسی حرفی زده نشه و تصمیمی گرفته نشه... ساناز دوستِ خوبیه سیامک هنوزم نمی دونه دوسش دارم اما فکر کنم به زودی باید بهش بگم... سیامک: خوب حرفی نداری...؟ تو که خجالتی نبودی... من: راستش نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم... سیامک رو تخت جابه جا شد و گفت: اما من می دونم... خوب من به سوالایی که واسه ال... اما حرفش و قطع کرد و گفت: سیامک: ببخشید.. من خودم سوالایی که ممکنِ تو ذهنت باشه و حدس میزنم و جواب میدم نظرت چیه؟ سیامک: خوب خداروشکر من و تو یه سالِ همدیگرو میشناسیم و با اخلاقای هم آشنا هستیم... یعنی من که بخوبی از علائق و تنفراتت با خبرم... و می دونم که توام کم و بیش من و می شناسی.... همیشه زندگیا با عشق شروع نمیشه... مثل زندگیِ من وتو البته اگه جوابِ مثبتی این بین بیاد... من قول نمی دم بهترین باشم... یکی که بتونی عاشقش شی... اما قول میدم تا اونجایی که در توانم هست نه خودت و نه دامون کمبودی نداشته باشیدچه مادی چه معنوی... منم یه انتظاراتی دارم... اینکه در عوض الینا هم با وجودت مثل دامون از محبت بی نیاز شه ... اینکه هیچ فرقی بینِ دامون و الینا نباشه... سیامک: نمی خوای چیزی بگی؟ من: خوب من اگه مسئولیتی رو به عهده بگیرم سعی می کنم به نحوِ احسن انجام بدم این و باید تو این یه سال و نیم فهمیده باشید... مسئولیت سنگینیِ مادر دو تا بچه بودن... اونم واسه من که ... من که... حتی هنوز نمی دوم زندگی با یه مرد یعنی چی.. خوشبختانه الینا من و دوست داره و منم مشکلی باهاش ندارم... سیامک: خوشبختانه بله پذیرشش واسه الینا خیلی راحتِ... سیامک: اما الان فقط خودت و در نظر بگیر اونا بچه ان فقط و فقط نیاز به حامی دارن ... و کم کم می تونن خودشون و با هر شرایطی وفق بدن... سیامک: ببین خورشید تو ازدواج کردی درست اما من می دونم که هنوزم... کلافه نفس سختی کشید و دوباره شروع کرد... سیامک: میدونم هنوز دختری ... و اینکه تو می تونی با یه نفر مثل خودت ازدواج کنی یه نفر که شرایطی متفاوت با شرایط من داشته باشه... نمی خوام همش بگم من من من... بهتره کمی هم تو حرف بزنی... من: من حرف خاصی ندارم شاید چون بیشتر سوالام چیزیِ که جوابش و تو همین حرفا گرفته باشم... فقط من اون سه شرطی که ازش آگاهی و قبلا هم شرطام واسه دامیار بوده و دارم... سیامک: آره... خوب مشوق درس خوندنت خودم بودم و مطمئنا دوست دارم که ادامش بدی... واسه بقیشونم من هیچ مشکلی ندارم... فقط دوست ندارم اسم دامیار تو زندگیم بیاد... دامونم که بزرگتر شد اگه زندگیِ مشترکی بود خودم راجع به پدرش باهاش صحبت می کنم... دامیار پدر بوده حالا حتی اگه خلافکار بوده احترامش حتی حالا که مرده به دامون واجبِ اما دامون باید بدونه پدرش چقدر در حقت کم لطفی کرده... کمی دیگه حرف زده شد... من و سیامک یا با هم خیلی تفاهم داریم یا خیلی از هم خجالت می کشیم که همه چیمون و قبول داشتیم... البته باید بگم هیچکدوم از موافقتام و حرفام از رو رو دربایسی نبود... کاش می شد الان جوابش و بدم... یه حسی تو وجودم هست... تو درونم یه چیزی یه صدایی بهم می گه که من زندگیِ خوبی خواهم داشت... اونم با سیامک و کنار اون... دفعۀ قبلی مهریم اونقدر زیاد بود چه خیری دیدم؟ نوشین: با همین مهریه و ارث خودت و دامون به اینجایی هستی که رسیدی عزیزم... من: نوشین چرت نگو... مهریم که حقم بوده و باهاش یکم به زندگیِ خودم و مامان سر و سامون دادم... من هنوز به ارثِ خودم دست نزدم... بعدم بی سواد دامون سهمش می مونه تو بانک به حسابِ دولت تا به سنِ قانونی برسه... نوشین: حالا هر چی... اصلا بیخیال خوب کاری کردی صد و چهارده تا مهر خواستی... من: اگه به من بود یه دونه ام نمی خواستم... من برم امروز کلاسم با سیامکِ دلم نمیاد دیر برسم... نوشین: برو مردشورت و ببرن حالم و بهم زدی... نوشین رفت سمتِ سالن و منم بعد از خداحافظی با خانومِ مولایی زدم بیرون... بعد از مرگِ دامیار دیگه مهد نیومدم اما همیشه بهشون سر میزنم... اینجارو دوست دارم ... این کوچه من و یادِ سیامک و آشناییم باهاش می ندازه... کوچۀ قشنگیِ درختای زیادش باعث شده قشنگترم بشه... کاش بشه با سیامک اینجا خونه داشته باشیم...وای باورم نمیشه به زودی می تونم برای همیشه داشته باشمش... یک هفته بعد از مراسم خاستگاری بود که مادر سیامک زنگ زد و ما هم جوابِ مثبتمون و اعلام کردیم... تو مراسم همه چی به خوبی گذشت اما سیامک اصرار داشت عقد و عروسی یه جا باشه که بریم سر زندگیمون... منم باهاش موافقم دلم نمی خواد نامزد بمونم... نمی دونم شاید چون تحمل یه دقیقه دوری از سیامک برام ممکن نیست... یعنی ممکن هست ولی آتیشم تند شده و دلم نمی خواد با دوریِ دوران نامزدی سرکوبش کنم... لبخند محوی رو صورتم نشست بهتر از این نمیشه... خدایا انگار روزای خوشیِ منم رسید... ممنونتم... ****** از تاکسی پیاده شدم و اطراف داشنگاه و از نظر گذروندم... با یه نظر متوجه ماشینِ سیامک شدم... پس اومده... سرخوش به سمتِ در ورودی حرکت کردم... نزدیکای در بودم که وحیدی و دیدم... گفته بودم که بیخیال نمیشه... درست چند قدم داشتم تا بهش برسم که سیامک زد پشتش... سر جام میخ ایستادم... وحیدی برگشت سمتِ سیامک و با هم مشغول حرف زدن شدن... صلاح دیدم یه جوری برم که من و نبینن سیامک از همه چیز خبر داش تو دورانِ دوستیِ سادمون بهش از وحیدی گفته بودم حتما الان داره صحبت می کنه که دیگه خیالم از بابتش راحت باشه... رفتم تو ومستقیم رفتم سر کلاس پیشِ بچه ها امروز روزی بود که قرار گذاشته بودن سرِ استادِ بیچاره و کنن زیرِ آب... همینکه رفتم تو کلاس دختر پسرا هوار شدن سرم... هر کی یه چیز می گفت... حرفِ اصلیشون این بود که امروز هر کدوم یه کاری انجام دادن و من باید چسبوندن و مخفی سازیِ آدامس و به عهده بگیرم... انقدر گفتن که برای نجاتِ خودم و سرم قبول کردم... تند تند آدامسای خرسی ای که سامان بهم داده بود و خوردم و جوییدم انقدر که تقریبا شیرینیِ همه جاش یکنواخت شده بود... مرده شورتون با این کثافت کاریاتون... نگاه نکنید درش بیارم... سامان: در بیا اشکال نداره... فحشی زیر لاب نثارشون کردم و آدامس و در آوردم... من: یکیتون یه ماژیک به من بده... این دست اون دست یه ماژیکِ صورتی رسید به دستم... من: د آخه عقلِ کلا ماژیکِ صورتی چه به دردم می خوره؟ مشکی باشه؟ دستی اومد جلو و ماژیک مشکی و به من داد... من: مرسی... سرم و بالا کردم... با دیدنِ سیامک هنگ صاف ایستادم... سیامک: چشمکی زد و گفت: بفرما راحت باش... بچه ها هم همه ترسیده بودن چون سیامک تو هیچ گروهی نبود و از بچه ها جدا بود همیشه ... شاید فکر می کردن که ممکنِ لو بده هممنون رو... اما من با خیالِ راحت دوباره تشکر کردم و به کارم ادامه دادم... سیامک ازینکار خوشش نمیومد و تو دورانِ دوستی این و یه جور شیطنتِ بچه گانه و لوس می دونست... اما حالا مطمئنم به خاطر من باهام همراه شد و خندید... آدامس و پهن کردم رو میز و با ماژیک سیاهش کردم ... برش داشتم و با عجله رفتم سمتِ میزِ معلم... سمیرا سرش و از لای در آورد تو و گفت اومد... آدامس و چسبوندم و دوباره با ماژیک روش و سیاه کردم و زود نشستم سر جام... تو همۀ این لحظه ها سیامک نگام می کرد و لبخند میزد... یعنی اگه میدونستم انقدر زود میاد اینکار و نمی کردم واقعا خجالت داره... آدم جلوی شوهرش ازینکارا می کنه مگه؟ استاد اومد تو کلاس... با نزدیک شدنش به صندلی نفسم تو سینه حبس شد... همش می گفتم نکنه بفهمه کارِ منِ... یکم خم شدم و به نگین گفتم: من: نگین شماها چی کار کردین؟ نگین: هیچی فقط سعید اینا ماشینش و پنجر کردن... من: نامردا مگه نگفتید هر کی یه کاری کرده؟ نگین: نه هر کی قرارِ یه کاری کنه اما چون اوندفعه تو کاری نکردی با بچه ها قرار گذاشتیم تو انجام بدی... ازش فاصله گرفتم و صاف نشستم...اما دوباره رفتم در گوشش و گفتم: من: خورشید نیستم اگه دیگه باهاتون حرف... نه بهتون نامردی کردم نه دوستِ بی معرفتی بودم... اما شماها خوب خودتون و نشون دادید... نگین/: اما خورشید این یه شوخیِ ساده بود... من: آره به سادگیِ منِ خر... برگشتم سر جام و دیگه اصلا به هیچکدومشون محل ندادم... استاد نشست... اصلا عادت داشت یه سلام نده... همیشه وقتی میومد کمی می نشست بعد بلند میشد و یه دوری تو کلاس میزد بعد از گیر دادن به چند تا از پسرا و انداختنِ چند نفر بیرون شروع می کرد درس دادن... از جاش بلند شد.. قشنگ کش اومدنِ چند تا آدمس مشخص بود... نمی دونم خودشم متوجه شد یا رد نگاه شاگردارو دنبال کرد که برگشت و به صندلی نگاه کرد با اینکارش چشمام و بستم و اشهدم و خوندم... چشمام و که باز کردم استاد سرش و برگردونده بود وبه شلوارش نگاه می کرد... با عصبانیت برگشت سمتِ ما... استاد: کار کیه؟ ...... استاد: حوصله ندارم سوالم و تکرار کنم یا معلوم میشه کارِ کیه یا همتون و می کشم پایین... ..... سعید بلند شد و گفت: استاد کار ماها نیست... شاید بچه های کلاسای پیش اینکارو کردن... استاد با دستش با سعید اشاره کرد و گفت: استاد: خودِ تو می دونم که حتی یه درستم نباید مشکل ساز شه برات... نه دلم می خواد چیزی و تو کلاس باز کنم نه از درست حذف شی... پس یا بگو کارِ کیه یا برو بیرون و این درست و حذف کن... سعید: اما باور کنید من نمی دونم کار کیه... استاد: حذفی ... برو بیرون... از جام بلند شدم... من: نه استاد حذفش نکنید... کارِ.... کارِ... نمی تونستم و جرئت نداشتم بگم کار من بود یه جورایی برام سخت بود.... یهو صدایی از ته کلاس اومد و گفت: کار من بود استاد... برگشتم و با بهت به سیامک نگاه کردم... اصلا من به من نگاه نمی کرد و نگاهِ جدیش و دوخته بود به استادمون... استاد: می دونی که باید چی کار کنی... سیامک سری تکون داد و بعداز برداشتنِ وسائلش از کلاس زد بیرون... وای اصلا خوب نشد..می دونم اگه الان منم بگم کار من بود جفتمون حذفیم و این اصلا سیامک و خوشحال نمی کنه... سرخورده نشستم سر جام و سرم و کردم تو دفترم... اه مرده شورِ من و ببرن که براش دردسر درست کردم... تا آخر ساعت از درساش چیزی نفهمیدم فقط به این فکر می کردم که سیامک کجاست و داره چی کار می کنه... با گفتنِ خسته نباشید استاد بی توجه به بچه ها از کلاس زدم بیرون... سیامک کنار در کلاس بود و سرعتی که داشتم باعث شد باهاش برخورد کنم... من و که مات تو بغلش بودم از خودش جدا کرد... سیامک: آرومتر دختر... اگه من نبودم چی؟ نباید سر به هوا باشیا... من: وای به خاطر من از این درست افتادی.. سیامک: اشکال نداره... اگه گذاشتم این اتفاق بیفته برای اینکه ببینی یه شیطنتِ کوتاه به دردسراش و ترسی که باید متحمل شی تا اون ماجرا به خیر بگذره نمی ارزه... حالا هم بیا بریم بیخیال... دستم و گرفت تا دنبالش برم.. بچه ها از کلاس اومده بودن بیرون و نگامون می کردن اشکال نداره به زودی همه متوجه میشن که من و سیامک داریم با هم ازدواج می کنیم... ******* نباید اینجوری باشه خورشید دارم جدی صحبت می کنم... اگه به من بله دادی که باید به حرفام گوش بدی.. شاید هنوز دوستت نداشته باشم اما دلم نمی خواد انقدر پست باشم که تو فکر کنی شوهری نداری... من می خوام سعی کنم برای زندگیِ خودم الینا ... تو... المیرا اینجوری راضی تره... چند لحظه ای سکوت شد و دوباره شروع کرد... من نمی گم که مطیعِ من باش اما حرفای منطقیِ من باید بهش توجه شه... تو داری بیش از حد اهمیت میدی و حساسیت به خرج می دی... این حساسیتِ تو نمیشه مادرِ خوبی بودن... می دونی یه جورایی پس فردا می گن چه تربیتِ غلطی چه پدر مادری داشته این پسر... اینکه تو بهش انقدر بها میدی باعث میشه تو جامعه از همه همینقدر توقع کنه در آینده انتظار نداشته باشه کسی بهش بگه حرفِ تو ایراد داره یا تو نمی تونی اینجا نظر بدی... این خوبه که تو تو همۀ موارد از دامون نظر میخوای و بهش احترام میزاری اینجوری از همین الان داری اعتماد به نفسی که خیلیا آرزو دارن داشته باشن و نمی تونن تامین شه اما حواست باشه که این کاذب نشه... بچه ها رو کلاس زبان ثبت نام می کنم... این تایم که اونا نیستن توام برو کلاس یکی دو ترم دیگه به دردت می خوره... بعدم باشگاه... این تایمایی که نیستی دامون و همینطور الینا می تونن پیشِ من بمونن یا مهد... می دونی چیو می خوام بگم؟ می خوام بگم که حتما نباید دامون همیشه یا سرگرم باشه یا اگه سرگرمی ای براش نیست تورو داشته باشه... الینا هم همینطور... وقتی خودت نیاز داری به خلوت باید الینا و دامون درک کنن.. دستِ خودت نیست زیادی مهربونی اما ازین به بعد شاید جفتمون با هم یه تربیتِ خوبی برای بچه ها داشته باشیم... دیگه بهش فکر نکن... با دستش اشاره کرد به طلافروشیِ رو به روم... سیامک: صاحب اینجا برادرِ المیراست... جدا از این طلاهای قشنگی داره بهتره از اینجا خرید کنیم اما کلا این ردیف طلافروشی زیاد داره هر کدوم و دوست داری میریم.. پیاده شو... من: ناراحت نمی شن از اینکه داری زن می گیری؟ سیامک: خیلی وقته که دارن می گن باید ازدواج کنم... در ماشین و باز کردم... سیامک: خروشید این گوشیِ منم بی زحمت بزار تو کیفت ممنون... گوشیش و گرفتم و پیاده شدم... همینجوری بی هوا دستم و گذاشتم رو قفلِ گوشی تا باز شه... عاشق گوشیای تاچ بودم... اما با دیدنِ عکسِ المیرا رو صفحه یه جوری شدم... قفلش کردم و گذاشتم تو کیفم... و راه افتادم سمتِ طلافروشی شادان... واااای خدا دیگه پا برام نمونده... همش خرید خرید خرید.... خوبه یه ماه وقت داشتیم اما باز این روزای آخر انگار نه انگار که کلی کار انجام دادیم... سیامک از مغازه اومد بیرون و زود نی و گذاشت تو آبمیوه ای که خریده بود... سیامک: بیا بخور جون بگیری.. من: وااای سیامک بیخیال اون از معجونی که به زور به خوردم دادای... اینم از سومین آبمیوه بابا حالم بد شد بیا بریم کوه که نمی کنم فقط پام درد گرفت... سیامک: بیا بخور... المیرا که با من میومد بیرون... از حرکت ایستادم... بازم المیرا... همش مقایسه... برگشتم سمتش... من: خوب می گفتی؟ سیامک: هیچی میخواستم بگم اون می گفت باید همش یه چیزی بخوریم وگرنه بیحال میشد... همینجور که می گفت صداش تحلیل میرفت و آروم تر میشد... خودشم می دونست هی نباید بگه المیرا اما غیر ارادی این اتفاق میفتاد... چیزی نگفتم... فقط با لحنِ خشک و جدی گفتم... واسه امروز بسه یه کمی خرده ریز که مونده می گم مامان باهات بیاد بخرید... و بعد روم و ازش گرفتم و راه افتادم سمتِ پارکینگِ پاساژ آزادی... دستم و گرفت... ایستادم اما برنگشتم سمتش... سیامک: یهو از دهنم پرید... ببخشید... من: از دهنتم در نیاد تو ذهنت که هست... دستم و محکم تر گرفت... سیامک: من فرصت خواسته بودم ... مگه نه؟ من : آره فرصت خواستی اما ... تا حالا به صفحۀ گوشیت نگاه کردی؟ نمی خواستم بگم دلم می خواست خودت حواست باشه... اون حلقه ای که تو دستتِ قرارِ باقی بمونه؟ برای چی قرارِ ما تو یه خونۀ دیگه زندگی کنیم؟ چون دلت نمیاد من تو خونه ای که وسیله های المیراست زندگی کنم؟ یا چون دوست نداری عکساش از دیوار برداشته شه؟ سیامک اومد کنارم و دستم و گرفت.. در حالی که قدم میزد گفت... سیامک: این حرفا چیه خوشید؟ باور کن هر وقت ازدواج کنیم من این حلقه و در میارم... اصلا چند روزِ میزارمش کنار اما بهش عادت کردم... منتظرم حلقمون و بخریم که بزارم جای این... گوشیش و در اورد و روشنش کرد... سیامک: ببین هیچ عکسی از المیرا نیست خیی وقتِ برش داشتم... اما خورشید تو قول دادی به من فرصت بدی... من نمی تونم یهو همه چی و فراموش کنم... اما باور کن که می خوام... خواستم که اومدم خاستگاری... برای خونه ام من حقِ مسکن و دادم به تو هر جای این شهر خونه بخوای با هر شرایطی من در خودمتتم اما دلم نمی خواد اونجا زندگی کنی... چون اینجوری همش می خوای خودت و با فکرای بیهوده اذیت کنی... می دونی شما زنا با طرزِ فکراتون آدم و دیوانه می کنید... مطمئنم اگه می گفتم تو همین خونه زندگی کنیم می گفتی چون نمی خوام خاطراتِ المیرا رو فراموش کنم... پوفی کشید و زد پشتم ... سیامک: بیخیال خانمی فکرت و مشغول نکن الکی... .... یه نگاه به آشپزخونش انداختم... سیامک: نظرت چیه؟ من: خوبه فقط خیلی بزرگ نیست...؟ سیامک: دو تا بچه داریم... هر کدومم یه خوابم حساب کنیم... با اتاق ما میشه سه تا... یدونم اضافه شاید یکی شب خواست بمونه خونمون... من: اوووو تا کجاها فکر کردی... فقط خیلی دور نمیشم به مامان؟ سیامک: همش یه کورس ماشین می خواد... یا خودم میبرمت... یا به زودی ماشین میخری... حالا اگه خوشت نیومد چرا بهونه می گیری بریم جای دیگه... من: وااای نه من که گفتم حرفِ رانندگی و نزن من عمرا رانندگی نمی کنم... واسه خونه ام مشکلی ندارم... خوبه... مردی که از املاک اومده بود و مثلا تا الان حرفامون و نمیشنید بعد از حرف من بلند گفت: مرد: خوب به سلامتی مبارک باشه... اینم از خونه... سه هفته تا عروسیمون مونده... اما من هنوز یه تیکه جهیزیه ام نخریدم... البته هنوزم نمی دونم من قرارِ بخرم یا سیامک اما با اینکه گفتم خودم میخرم فکر کنم سیامک قصد داره خودش تقبل کنه... فرقی نمی کنه... من و سیامک نداریم... اما احساس می کنم چون می دونه مهریۀ قبلیمِ دلش نمی خواد باهاش چیزی برای خونه بخرم... سیامک اومد کنار گوشم و با نفساش و زمزمه وار گفت: سیامک: من نمی دونم تو فکرِ تو چیه که هر چند ثانیه یه بار باید یه جوری از اون حال و هوا بِکِشمت بیرون من: هیچی داشتم فکر می کردم چه جوری تو این سه هفته کل این خونه تمیز شه و دکور شه... سیامک: آخه عزیزم این چیزا هم اینجوری تو فکر رفتن داره/؟ الان زنگ میزنم مجید دوستم بیاد اینجا چند تا کارگرم بیار کل خونه و تمیز کنن تازه گچ کاری و رنگ و اینا شده کار چند تا کارگرِ تا اینجا تمیز شه... خودمونم که میریم دنبالِ خریدامون... من: کاش منم می تونستم انقدر راحت فکر کنم... من که شک دارم ... خداروشکر لباسم دوختش تموم شده بود و دیگه مشکلی نداشتم... بلاخره همونی که می خواستم شد لباسِ عروسم دوخته خودمِ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/06/19ساعت 15  توسط david  |