عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان بوی خون(5)

سهند خوابیده بود و شادی با احتیاط و کمترین سر و صدا سرگرم پختن لازانیا بود..با اینکه هنوز ساعت 4 بعداز ظهر بود اما تصمیم گرفته بود لازانیا را آماده کند تا سهند هم از آن بخورد..
شادی میدانست که سهند مدام یا از بیرون غذا میگیرد یا غذای حاضری میخورد، بنابراین تصمیم گرفته بود که بیشتر برای سهند غذا درست کند....
در حالی که داشت برای گوشت پیاز رنده میکرد زیر لب زمزمه کرد:
-از این قسمتش متنفرم...
و چشمهای اشکیش را چند بار باز و بسته کرد..
بعد از اینکه دست و صورتش را آب زد نگاهی به ساعت دیواری انداخت..هنوز یکساعتی قبل از بیدار شدن سهند وقت داشت ..
************
با لبخند به ظرفهای لازانیای اشتها آور روبه رویش نگاه کرد...راضی از کارش ازآشپزخانه بیرون رفت تا سهند را بیدار کند که برق چیزی کنار ژاکت چرمی سهند که روی مبل افتاده بود توجهش را جلب کرد....
سنجاقی طلایی رنگ به شکل برگ....
سنجاق را برداشت و با انگشتش روی آن دست کشید...
با خودش گفت:
"چه خوشگله"
و فکر کرد که "یعنی سهند برای من گرفته؟"
از این فکر با شوق جلوی آینه ی قدی دیوار رفت...جلوی موهایش را سرسری برس کشید و سنجاق را روی موهای خرماییش نشاند..با آن بافتنی صورت چرک و ساپورت سیاهش خوب شده بود..
پاورچین پاورچین به اتاق رفت و بالای سر سهند ایستاد...دوست داشت سهند او را با سنجاق طلایی ببیند...
کنار تخت زانو زد و با صدایی گوشنواز گفت:
-سهند ..
سهند نفس عمیقی کشید اما چشمهایش را باز نکرد..
شادی با لبخند و لحن مهربانی گفت:
-سهند جان پاشو..دیرت میشه..
سهند آرام چشمهایش را باز کرد و با دیدن شادی سریع نیم خیز شد و داد کشید:
-سنجاقو از کجا برداشتی؟
شادی کمی به عقب رفت و با لبخند لرزانی گفت:
-از..ژاکتت
سهند ایستاد و بلندتر داد کشید:
-بیخود کردی رفتی سر وسایل من..بدش من ببینم..
شادی بهت زده و بریده بریده گفت:
-من..من نرفتم سر وسایلت...خودش افتاه بود از جیبت بیرون
سهند از اینکه شادی هنوز سنجاق را برنداشته بود بیشتر گر گرفت و در حالی که به سمتش خیز برمیداشت نعره زد:
-بدش من..
شادی با بغض و حرص سنجاق را از سرش محکم کشید که باعث شد چند تار مویش با آن کنده شود..
سنجاق را محکم به سینه ی سهند پرت کرد و با صدایی لرزان گفت:
-بگیرش..مال خودت..
سهند با خشم سنجاق را از روی زمین برداشت و شادی را محکم پرت کرد...
شادی خودش را به کنج دیوار فشار داد و دستهایش را برای دفاع جلویش گرفت..
سهند که عصبی نفس نفس میزد با دیدن وضعیت شادی بیخیالش شد و سریع از خانه بیرون زد...
شادی همان جا روی زمین افتاد..پاهایش را در شکمش کشید و با صدای بلند زیر گریه زد
شادی نمیدانست که چه مدت است کنج اتاق کز کرده اما تاریکی خانه نشان میداد که شب شده است...
دستش را به دیوار گرفت و آرام آرام بلند شد...پاهایش خواب رفته بودند و سرش درد میکرد...
با پشت دست صورت خیسش را پاک کرد و با خودش فکر کرد بهتر است کمی بخوابد، اما وقتی یادش افتاد ظرف لازانیا همانجور روی میز مانده با بیحوصلگی به آشپزخانه رفت...
ظرف لازانیا را از روی میز برداشت و در یخچال گذاشت....قبل از اینکه در یخچال را ببندد کمی مکث کرد...
واقعا گرسنه بود اما...
با آه کوتاهی در یخچال را بست و به اتاق خواب تاریکش که بیرحمانه دلگیر شده بود برگشت...
به موبایلش که روی میز بود نگاه کرد..
نه زنگی نه..
با حرص گوشی را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.. زیر لحافش خزید و بالشتکش را بغل کرد...
در حالی اشکهایش روی صورتش میریختند بالشتکش را نوازش میکرد و حرفهایی که دلش میخواست از زبان سهند بداخلاقش بشنود را زمزمه میکرد:
-اشکال نداره شادی جان........یه سنجاق سر که ارزشی نداره...من میدونم تو نمیخواستی فضولی کنی تو جیبم...بخواب عزیزم...بخواب.
*****************************
سهند داخل ماشین جلوی خانه ی شادی ایستاده بود.. با حرص دستهای لرزانش را مشت کرد و برای بار هزارم به خودش لعنت فرستاد...
ساعت دو نصفه شب بود و او خالی از هر فکر و احساسی به سنجاق طلایی روی داشبورد خیره شده بود...

................... صدای عبور ماشین ها از جاده.............سنجاق طلایی ...سیماااااااااااا
.......صدای پچ پچ مردم........خنده های بلند حبیب: اینها چی میگن سهند؟.....صدای عبور ماشین ها از جاده.........
با صدای عبور ماشینی به خودش آمد...
با دستهایی که لرزشش شدیدتر شده بودند سنجاق را چنگ زد و در جیبش انداخت...با عجله پیاده شد و در ماشین را قفل کرد... بالا نگاه کرد..چراغ های خاموش اتاق شادی حس تلخی را در وجودش میریخت..
سریع با کلید خودش در خانه ی شادی را باز کرد و از پله ها بالا رفت..
با باز کردن در خانه و گرمایی که به صورتش پاشید لبخندی روی لبهایش نشست ..
در خانه را به تمام ترسها و شلوغیهای بیرون بست و مسخ شده به دنبال آرامش گم شده اش راه افتاد..
با دیدن شادی که روی تختش خوابیده بود نفس عمیقی کشید...
بی سر و صدا کنار تخت روی زمین نشست و به موهایش چنگ زد...
یک بار دیگر سنجاق را از جیبش در اورد و جلوی چشمهایش چرخاند..بغضی که به گلویش چنگ انداخته بود داشت خفه اش میکرد..
با کلافگی به شادی نگاه کرد...نه دلش میخواست از خواب بیدارش کند و نه طاقت داشت بیشتر از این صبر کند...
صدای عقربه های ساعت اتاق مثل پتک در سرش میخوردند...با انگشتش روی بازوهای برهنه ی شادی را نوازش کرد..شادی سریع از خواب پرید و با دیدن سهند در تاریکی اتاق جیغ کشید...
سهند سریع گفت:
-نترس شادی جان..منم..
شادی موهایش را با دست به عقب برد ...هنوز هم وحشتزده بود و نفس نفس میزد..
سهند غیر منتظره به طرفش رفت و او را در آغوش کشید..
شادی سعی کرد پسش بزند اما سهند محکمتر او را در چنگ گرفت و با بغض گفت:
-اون سنجاق سیما بود..
شادی هم با چشمهایی خیس توضیحاتش را تکرار کرد:
-خودش افتاده بود بیرون..من به ژاکتت دست نزدم.. نمیدونستم که
سهند او را محکم به خودش فشرد و گفت:
-هیسسس...هیسس..میدونم
سکوت طولانی به اتاق حکم فرما شد...انگار هیچ کدام خیال نداشتند این آرامش را به هم بزنند...
انگشتهای شادی کم کم لای موهای اشفته ی سهند لغزیدند تا نوازشش کنند..
سهند سرش را روی شانه ی شادی گذاشته بود و صورتش را زیر گردنش مخفی کرده بود..
شادی با نگرانی به دستهای لرزان سهند نگاه میکرد اما حرفی نزد تا سهند آرام بگیرد ....
سهند هرچند لحظه محکم به پهلوی شادی چنگ می انداخت...انگار میخواست مطمئن بشود شادی هست و از کنارش نمیرود... ...
مدتی بعد اشکهای داغ سهند روی سینه شادی چکیدند...
شادی با محبت عجیبی صدایش زد:
-سهند؟ داری گریه میکنی دیوونه؟
و اشکهای خودش هم روی صورتش ریختند..
سهند با صدای بم و پر از بغضی گفت:
-سیما نمرد شادی...سیما رو کشتند.
شادی به سختی توانست حرف بزند:
-یعنی چی سهند؟..تو..چی داری میگی؟
او خودش را از شادی جدا کرد و به نور کمی که از پنجره به اتاق تاریک می تابید خیره شد...
شادی سریع از تخت پایین آمد و به آشپزخانه رفت..
لیوانی را از شیر آب پر کرد و سر سری چند قند داخلش انداخت...در حالی که قندها را با انگشتش هم میزد به اتاق برگشت و لیوان را به لبهای سهند نزدیک کرد..
اما او سرش را عقب کشید...
شادی که خودش هم حال بهتری نسبت به سهند نداشت چند قلپ از آب قند خورد و آن را روی میز گذاشت...
اما او هنوز هم ساکت بود و مثل مسخ شده ها به پنجره نگاه میکرد..
شادی در آن لحظه واقعا نمیدانست چه باید بگوید و احساس درماندگی میکرد...بنابراین فقط بی صدا کنارش نشست و دستهای لرزانش را در دست گرفت..
بعد از سکوتی مرگ آور برای شادی، با صدای آرامی گفت:
-اون روز....اداره بودم که مامان زنگ زد..
و با پوزخند ادامه داد:
-من کار داشتمو و جوابشو ندادم..
وقتی دیدم مامان داده مدام زنگ میزنه جوابشو دادم...میگفت سیما هنوز برنگشته خونه ...اولش خیلی نگران نشدم ولی وقتی ساعت از ده شب هم گذشتو خبری از سیما نشد..
با حالتی عصبی دستی به صورتش کشید و گفت:
-همه خیلی نگران بودیم...اصلا سابقه نداشت..سیما هیچ وقت بیخبر جایی نمیرفت..دوستای دانشگاهش هم میگفتن سیما بعد از کلاسش خدافظی کرده و اومده خونه..
من و حبیب خودمون را به آب و آتیش زدیم..تا اینکه یکی از همسایه ها اومد خبر داد که دیده سیما بعد از ظهری دم خونه سوار یک ماشین شده و باهاش رفته..
ساعتهای نه و ده شب بود که از بیمارستان زنگ زدند و گفتند سیما اونجاس...
همه رفتن بیمارستان غیر از من..
شادی می خواست بپرسد چرا ولی انقدر حالش بد بود که نمیتوانست حرف بزند..
سهند با صدایی لرزان گفت:
-انگار میدونستم که دیگه چشمهای باز سیما را نمیبینم..یه حسی بهم میگفت سیما رفته....بعد از یه ساعت منم رفتم بیمارستان...انقدر پاهام میلرزید که با بدبختی از پله ها بالا میرفتم..
وقتی حبیب بغلم کرد همه چیزرو فهمیدم...
نمیدونم چه جوری از بیماستان زدم یرون و دیدم وسط جاده شمالم..همونجایی که سیما را پیدا کردن.......
بعد از مکثی طولانی گفت:
هیچ حسی نداشتم ..هیچ حسی..حتی ناراحت هم نبودم..............
از ماشین پیاده شدم و کنار جاده راه میرفتم...همه جا ساکت ... جاده عادی عادیه..انگار نه انگار اونجا اتفاقی افتاده...
سهند از جیبش سنجاق طلایی را درآورد و گفت:
تا اینکه اینو پیدا کردم...
اشکی روی صورتش چکید و با صدایی لرزان ادامه داد:
زیر نور ماه برق میزد...وقتی برش داشتم انگار تازه میفهمیدم چی شده...یه نگاهم به سنجاق بود یه نگاهم به جاده..
******************
نگاه بیروح سهند بین سنجاق در دستش و جاده میچرخید...مسخ شده با قدمهایی لرزان به طرف جاده میرفت که با صدای بوق ماشینی مجبور شد به عقب برود..
کنار جاده نشست و برای اولین بار در آن شب توانست سکوت خفه کننده اش را بشکند...
در حالی که صورتش خیس از اشک بود در سیاهی شب نعره کشید:
-سیماااااااااااااااااااااا اااا
هر دو روی تخت نسبتا بزرگ شادی و به هم چسبیده خوابیده بودند و به سقف نگاه میکردند..
انگار برای سهند راحتتر بود که با دزدیدن نگاهش حرف بزند...شادی هم آن شب تمام و کمال شده بود گوش درد ودل ها و بغض دوساله ی سهند...
-تقریبا تا یک و سال نیم بعدش من هم با مرده هیچ فرقی نداشتم..همه چی رو ول کرده بودم...حتی کارم که برام انقدر مهمه..
افتاده بودم گوشه ی اتاقمو با یک مشت قرص و آرام بخش به زور خودمو سرپا نگه میداشتم..
مامان طفلکم همش میومد پیشم گریه میکرد میگفت من دخترمو از دست دادم ،نمیخوام تو رو هم از دست بدم ولی من نسبت به همه چیز حتی گریه های مامانم که یه روزی براشون جون میدادم بی حس بودم...
میدونی شادی..اوج بدبختی وقتی نیست که گریه میکنی .....وقتی نیست که درد میکشی یا حسهای گند داری...
اوج بدبختی وقتیه که اونقدر سر بشی که حتی درد را هم نفهمی.....حال من اینجوری بود...من سر بودم..سرسر...هیچی نمیفهمیدم........
نفس عمیقی کشید و گفت:
تا اینکه حبیب بعد یک سال اومد سراغمون...خودشو جمع و جور کرده بودو و اومده بود سراغ ما..
بعضی وقتها فکر میکنم شاید اگه حبیب نبود...
سهند آهی کشید و باقی حرفش را خورد..بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
-حبیب مردترین مردیه که دیدم..میخوام مثل برادر خودت بدونیش شادی..
شادی با صدای آهسته ای جواب داد:
-میدونم..
سهند ادامه داد:
اول مجبورمون کرد اون خونه که همه جاش بوی مرگ گرفته بود را بفروشیم..
سهند که حالا صدایش به وضوح میلرزید گفت:
-حتی یاد اون روزها هم .... مامان جوری با اتاق سیما حرف میزد و خدافظی میکرد که همه نگران حالش شده بودند..یه روز هم خود حبیب اومد و همه ی لباسها و یه سری وسایل شخصی سیما را با خودش برد..هنوزهم بعضی وقتها فکر میکنم که حبیب چه جوری اون روزها را تاب آورد...
و بعد به طرف شادی چرخید و با چشمهایی خیس گفت:
-حبیب عاشق سیما بود...سیما هم... سیما تو بیمارستان چند دقیقه بعد از دیدن حبیب تموم کرد...اونقدر اوضاعش بد بوده که همه میگفتن تا اون موقع هم فقط به عشق دیدن حبیب بوده که دووم اورده..
شادی که در قلبش احساس سنگینی میکرد، لبش را گاز گرفت و از پشت چشمان اشکیش تنها گفت:
-چرا زودتر اینها رو برای من نگفتی؟ چرا تنهایی...
و آرام زیر گریه زد
چرا زودتر اینها رو برای من نگفتی؟ چرا تنهایی...
و آرام زیر گریه زد
سهند با صدای گرفته ای جواب داد:
-نمیدونم...نه اینکه بخوام ازت مخفی کنم...نه..شاید هنوز وقتش نشده بود..
شادی گفت:
-اونی که...یعنی...
سهند منظورش را فهمید و با جدیت جواب داد..
منم وقتی یکم خودمو پیدا کردم همین سوال اومد تو ذهنم...اون کسی که سیما باهاش رفته کی بوده؟.....
و چون خواهرمو خوب میشناسم فقط یه جواب به ذهنم می اومد:
اون حتما یه آشنا بوده
شادی بهت زده گفت:
-یعنی کی؟
سهند با لحنی خشک گفت:
-شاکری!
شادی نیم خیز شد و بریده بریده گفت:
-بابای...بابای مونا؟امکان نداره
سهند با عصبانیت داد کشید:
-تو هیچی از اون کثافت نمیدونی
شادی با گیجی گفت:
-آخه اون چرا باید بخواد سیما رو بکشه؟
سهند با نفرت زمزمه کرد:
-اون حیوون نمخواسته سیما رو بکشه ...میخواسته بهش..
و از لای دندان های قفل شده اش ادامه داد:
-سیما خودش از ماشین میپره بیرون..
وقتی کم کم از شوک دراومدمو فهمیدم شاکری چه بلایی سر خانوادم اورده دوباره برگشتم سر کارو و این بار خودم افتادم دنبال پروندش...اونم که تمام این یکی دوسال ما رو زیر نظر داشت برام یه نامه فرستاد ..
شادی تکرار کرد:
-نامه؟
اون فهمیده بود که من حالا میدونم اون قاتل سیماست..برای همین به قول خودش خواست رو بازی کنه
شادی سرش را تکان داد و گفت:
-ولی من هنوزم نمیفهمم که چرا اون ..
سهند حرفش را قطع کرد و داد کشید:
-چون میخواست جیگرمو آتیش بزنه که زد...چون اون یه روانی عقده ای بود که من را قاتل پسرش میدونست..
شادی با بیحالی روی تخت نشست و گفت:
-تو که..تو که پسرشو...
سهند نگاهش را از شادی گرفت و گفت:
-من کشتم
شادی که به سختی می توانست نفس بکشد از تخت پایین آمد و جلوی سهند ایستاد...با ناباوری گفت:
-تو آدم کشتی؟
و با صدای جیغ مانندی بلندتر گفت:
-تو....تو...چیکار کردی...خدا..
سهند که نگران حال شادی شده بود دستش را به طرف شادی دراز کرد و گفت:
-عزیزم بیا پیشم ..برات همه چیز رو توضیح میدم..
شادی موهایش را محکم کشید و با خنده گفت:
-توضیح
سهند دوباره دستش را به طرف شادی رفت و گفت:
-بیا بشین تا بتونم بگم چی شده لعنتی
شادی به دست سهند که به طرفش دراز شده بود خیره ماند..باورش نمیشد دستهایی که با او این همه مهربان بودند به خون کسی آلوده باشند..
حتی از فکرش هم چندشش شد و در حالی که انگار هنوز هم روی دست سهند خون میبیند دستش را محکم پس زد و با صدای بلندی گفت:
- دستتو به من نزن
سهند هم که دوباره عصبی شده بود حرصی و نفس نفس زنان گفت:
-من قاتل نیستم شادی..من فقط از خودم دفاع کردم
شادی دوباره جیغ کشید:
-گفتم به من دست نزن...
سهند دستش را به کمرش زد و سرش را پایین انداخت..
چند لحظه ای سعی کرد به خودش مسلط شود و بعد با لحن آرامتری گفت:
-اون میخواست منو بکشه..من باید چیکار میکردم؟
شادی به مسخره و با صدای بلندی گفت:
-دیگه کیا رو کشتی؟
سهند نگاهش را دزدید و گفت:
-چهار نفر..
شادی که آن سوال را جدی نپرسیده بود،دستش را روی گلوی خشک شده اش فشار داد و گفت:
-یعنی ..
سهند با صدای آرام ولی لحن جدیی گفت:
-تو مگه نمیدونی کار من چیه؟مگه نمیدونی من با چه آدمهایی سر و کار دارم..فکر کردی تفنگ بازیه؟..نه بچه..اونجا از میدون جنگ هم بدتره...بعضی وقتها تو یه شرایطی گیر میکنی که یا باید بکشی یا کشته بشی
شادی که دیگر برایش جانی نمانده بود با زانو روی موکت زمین افتاد ..
سهند با نگرانی گفت:
-شادی...تو مگه اینها رو نمیدونستی..مگه همیشه اون کلت را تو لباسهای من نمیبینی؟
شادی اما فکرش آنجا نبود....احساس میکرد مرد غریبه ای جلویش ایستاده و سهند مهربان خودش را گم کرده...
سهند لیوان آب قند نیم خورده ی روی میز را به طرف شادی گرفت و با نگرانی گفت:
-یکم از این بخور..
شادی با نفرت لیوان را پس زد که باعث شد لیوان روی زمین بیافتد...سهند که حالا بدجور عصبی شده بود لحظه ای چشمانش را محکم روی هم فشار داد و گفت:
-دیگه بس کن شادی...تو میدونستی شغل من چه جوریه..میدونستی..
و شادی فکر کرد که تازگی ها چقدر تفاوت زمین تا آسمانشان دارد توی ذوق میزند...
سهند که انگار فکر او را خوانده باشد با خشونت بازوهای ظریفش را در دست گرفت و محکم تکانش داد:
-تو خودتم میدونستی شادی...پس سعی نکن از من دوری کنی..چون..چون دیگ حالا اگه بخوای هم من نمیذارم بری
هر کدامشان در سکوت و تاریکی اتاق، روی گوشه ای از زمین موکت شده ی اتاق نشسته بودند ...
شادی به نیم رخ سهند زل زده بود .....سهند آرام به طرفش برگشت و گفت:
-به چی فکر میکنی؟
شادی زمزمه وار گفت:
- تو کی هستی؟
و بعد از مکثی ادامه داد:
-احساس میکنم نمیشناسمت.....من ..من انگار هیچ وقت فرصتشو نداشتم که تو را درست بشناسم..
سهند با لبخند تلخی گفت:
-داری بهونه میاری؟
شادی با خستگی گفت:
-چه بهونه ای ؟
سهند جوابی نداد و باز هم این شادی بود که سکوت اتاق را می شکست:
- بابام همش میگفت تو خوبی ولی من به درد زندگی با تو نمیخورم..
سهند صدایش بالا رفت و گفت:
-حالا که چی؟برای چی این مزخرفاتو میگی؟
شادی هم با عصبانیت گفت:
-داد نزن سهند...داد نزن..بذار برا یه دفعه هم شده درست ببینم...اون از اولش که اومدی و گفتی یا من هیچی اینم از حالا که تا یه بحثی پیش میاد میخوای با دوتا داد تموش کنی...
سهند که انگار با خودش حرف میزد با حرص گفت:
-باشه بشین هر کار دوست داری بکن ولی حتی فکر جدا شدن هم نمیتونی بکنی
شادی با صورتی قرمز از خشم گفت:
-این قرار ما نبود..مثلا این نامزدی برای این بود که بیشتر همو بشن..
سهند حرفش را قطع کرد و با لحنی بیروح گفت:
-مجبورم نکن همین الان کاری کنم که بفهمی دیگه مال منی..
شادی با اینکه از حرف سهند به وضوح جاخورده بود ادامه داد:
-سهند..من حرف جدایی نمیزنم..من میگم باید با هم بشینیم تصمیم بگیریم..
سهند با صدایی پربغض داد کشید:
-تصمیم چی لعنتی؟من اومدم باتو...تویی که دیگه جونم بهت وابستس، درد و دل کنم اون وقت تو...
و با عصبانیت سرش را به طرف دیگری چرخاند...
شادی دستش را توی موهایش فرو کرد...به سهند حق میداد...الان جای این حرفها نبود........
بلند شد و کنار سهند نشست..دستش را روی بازویش گذاشت و با مهربانی گفت:
-راست میگی..الان وقتش نیست...من معذرت میخوام
سهند به سمتش برگشت وناامیدانه گفت:
-یعنی این بحث برات تموم نشده..نه؟
شادی که حالا از نگاه غمگین سهند خجالت میکشید جوابی نداد و سرش را پایین انداخت..سهند آرام با انگشتش سر شادی را بالا آورد و گفت:
-بگو
شادی سرش را روی گردنش کج کرد و با لبخند بیجانی گفت:
-سهند تو اصلا به این فکر کردی که من و تو چه ربطی به هم داریم؟...من تک دختر لوس خانواده با تویی که...
نمیدونم چه جوری بگم..من هیچی...تو خودت فکر کن..میتونی این لوس بازیای منو تحمل کنی بعدا؟؟؟
سهند با لبخند محوی گفت:
-من عاشق همین اخلاقات شدم..نمیدونی بدون
شادی شانه اش را بالا ادنداخت و گفت:
-ولی من اصلا عاشق اخلاقهای گند تو نیستم..
سهند بلند خندید و در حالی که شادی را به سمت خودش میکشید گفت:
-بیا اینجا ببینم..
شادی روی پای سهند نشست و به سینه اش تکیه داد داد...با صدای آرامی گفت:
-برای سیما نمیدونم چی باید بگم..چون حتی برای منی که سیما را یه بارهم ندیدم خیلی تلخ بود چه برسه به تو که داداششی...
سهند بی مقدمه گفت:
-پسر شاکری تو یه باند مواد مخدر بود..هیچ وقت اون ماموریت یادم نمیره...نزدیکهای مرز درگیری شد..اون پسره مهره ی درشتی نبود ولی برای اینکه گیر مامورها نیافته و فرار کنه اسلحه برمیداره..
من فقط میخواستم راهش را سد کنم ولی اون اول شلیک کرد...
من هم ...
نمیخواستم بمیره...فقط میخواستم زخمیش کنم ولی خودم هم خونریزی داشتم و نمیتونستم درست هدف بگیرم...این بود که..
شادی به سختی گفت:
-اون چهار نفر...
-تو ماموریتهای دیگه...نمیخوام بگم ولی فقط بدون کشتن آخرین انتخابی بوده که داشتم..
شادی به صورت سهند نگاه کرد و گفت:
-باورم نمیشه تو..
نگاهش را از سهند گرفت و با صدای خش داری پرسید:
-پس شاکری توی باند بوده؟
سهند گفت :
-نه..اون فقط یه پدره که میخواست انتقام خون تنها پسرشو بگیره ..
فکر شادی به روزهایی که در خانه ی شاکری با دخترش مونا ، تابلوهای نمایشگاه را آماده میکردند کشیده شد..مردی لاغر با کله ای تاس که همیشه روی مبلی نشسته بود و کتاب میخواند..
هیچ وقت هم غیر بیشتر از سلام و خداحافظی با او هم کلام نشده بود...به چهره لاغر و زردش هرچیزی میخورد غیر از...
شادی آهی کشید و گفت:
-تو گفتی شاکری برای سیما آشنا بوده ولی از کجا؟
سهند که به وضوح از این سوال کلافه به نظر میرسید گفت:
-بعد کشته شدن شهرام، پسر شاکری، مامورها میرن سراغ خانوادش...یه مدت بعد وقتی میفهمن اونها بیگناهن و اصلا ربطی به باند نداشتند آزادشون میکنند..
شاکری خیلی توی انتقامش صبور بود...سه سال وقت گذاشت تا بتونه نیششو به من بزنه...اول فامیلیش را عوض کرد...فامیلی اصلیشون دانشی بود...بعد هم با کلی پول خرج کردن و زیر نظر داشتن من آدرسو ما رو پیدا میکنه و تو محله ی ما خونه میگیره...دو سال همسایمون بودن..یه خانواده ی آروم و با فرهنگ که هیچ کس بهشون مشکوک نمیشد......
شادی هنوز در بغل سهند بود و باهم از پنجره به روشن شدن هوا نگاه میکردند...
شادی گفت:
-چه شبی بود..
سهند گفت:
-دیشب که اومدم اینجا داشتم از غصه میترکیدم الان خیلی آرومم...ممنون
شادی به طرفش برگشت و گفت:
-راست میگی؟من فکر کردم بدتر اعصابتو بهم ریختم..
سهند شادی را به خودش فشرد و با اشاره به پنجره گفت:
-میدونی چرا آسمون تهرون را خیلی دوست دارم؟
-چرا؟
-چون میدونم یه جایی زیر این آسمون تو را دارم..... احساس آرامش میکنم
شادی با چشمهایی اشکی گفت:
-سهند..
-جانم؟
شادی میان گریه خندید و گفت:
-انقدر کم ابراز علاقه میکنی که عقده ای شدم و با یه حرفت گریم میگیره..
سهند گفت:
-من بلد نیستم زبونی بگم شادی..همیشه تو یه محیط خشک نظامی بودم...اصلا نمیدونم چه جوری باید رفتار کنم با یه جنس دختر...
و بعد با لحن شوخی ادامه داد:
-متاسفانه یه دوست دختر دافم نداشتم که بدونم..
شادی محکم به پهلویش کوبید و گفت:
-دیگه روت را زیاد نکن..
سهند گفت:
-بیا..همین که بهت اجازه میدم با من اینجوری حرف بزنی یعنی دوست دارم فسقل...وگرنه کسی به من کمتر از قربان نمیگه
-خیلی دوست دارم تو رو سر کارت ببینم..
سهند نفس عمیقی کشید و گفت:
-ولی من اصلا دوست ندارم ..میخوام همیشه تو جدا از کارم باشی..اینو بدون
شادی غرغرکنان گفت:
-بیا..دوباره رفتی تو مود دستور و رییس بازی
اما سهند چشمهایش را بسته بود و جوابی نداد...شادی هم به اجبار آهی کشید و ساکت شد..
کمی بعد با ترس پرسید:
-سهند.تو جدی گفتی که اگه من بخوام جدا شم تو به زور نمیگذاری؟
سهند سریع چشمهایش را باز کرد و با نگاه نافذش در چشمهای او خیره شد:
-چرا میپرسی؟
شادی دستپاچه گفت:
-خب اینجوری دوست ندارم..منظورم با زوره
سهند در حالی که دستهایش مشت میشد گفت:
-یه دقیقه نمیتونی بحث راه نندازی نه؟
و بعد با صدای بلندتری گفت:
-میذارم بری چون میدونم عشق زوری نمیشه
شادی با ناامیدی گفت:
-میذاری برم؟
سهند خیره نگاهش کرد و گفت:
-شادی تو تکلیفت با خودت روشنه اصلا؟ میذارم بری.. آره..چون سی سالمه دیگه ...حالیم میشه که به زور نمیشه با کسی زندگی کرد..
شادی برای اولین بار از وقتی که با سهند نامزد شدند، به جدایی فکر کرد...حتی از فکرش هم چشمهایش پر از اشک شد و گفت:
-اگه ازدواج کردم......باز هم دوستم داری؟
سهند شادی را پرت کرد و بلند شد...
با تمام وجودش داد کشید:
-خفه شو
شادی با پشت دست اشکش را پاک کرد و گفت:
-اینطوری انصاف نیست..
سهند داد کشید:
-منظورت چیه؟
-من دیگه انتخابی نمیتونم داشته باشم...چون دیگه وحشتناک دوست دارم....اوه سهند..حتی فکرش هم گریم می اندازه..
سهند هم با صدایی گرفته گفت:
-اشک منو هم دراوردی
شادی سریع به بالا نگاه کرد و با دیدن چشمهای خیس و مژه های به هم چسبیده ی سهند بلند شد و خودش را در بغلش جا داد..
-من نمیدونم چی بگم..
سهند در حالی که به لبهای شادی خیره شده بود با همان صدای بم وخشدار گفت:
-بیا دیگه حرف نزنیم..
و لبهایش را به لبهای شادی دوخت....................
سهند پتو را تا شانه های شادی بالا کشید و با وسواس خاصی مرتب کرد.....آرام خم شد و گونه اش را با عشق بوسید و زمزمه وار گفت:
-خوب بخوابی گلم...
شادی با ناراحتی گفت:
-دیشب اصلا نخوابیدی ؟چه جوری میخوای بری سر کار؟
سهند با انگشتش به نوک دماغ شادی زد و با لبخند گفت:
-من عادت دارم..تو بخواب..
شادی غر زد:
-دیگه صبحه..تو روشنی خوابم نمیبره..
سهند سری تکان داد و پرده های اتاق را کشید...دستش را به کمرش زد و گفت:
-حالا خوبه؟
-بد نیست...یکم اتاق گرم نیست سهند؟
سهند چشمهایش را ریز کرد و گفت:
-دوباره به تو رو دادم نه؟
و بعد با لحن مکمی گفت:
-بگیر بخواب ببینم..خدافظ.
و در لحظه ی آخر به شادی که چشمهایش را محکم بسته بود! لبخندی زد و از خانه خارج شد...
****************
آن روز شادی حدود دو بعد از ظهر از خواب بیدار شد..با چشمانی نیمه بسته موبایش را از روی تختش چنگ زد:
چند پیام از دوستانش که پرسیده بودند کجاست و یک پیام هم از طرف سهند:
" هنوز خوابی تنبل؟"
شادی برایش نوشت:
"چیه حسودیت شده؟"
و جواب سهند:
"الان جلسم،دیگه پیام نده"
شادی که توی ذوقش خورده بود با خودش گفت:
"آرزوی یه اس ام اس بازی رو به دلم گذاشته"
سهند بود دیگر...
حسابی گشنه اش بود و وقتی یادش آمد یک ظرف پر از لازانیا در یخچال منتظرش است با خوشحالی از تخت پایین پرید..
دست و صورتش راشست و با موبایلش به آشپزخانه رفت...
ظرف لازانیا را در مایکروویو گذاشت و در فاصله ی گرم شدن غذایش جواب مسیجهای دوستانش را هم داد...
بوی خوش لازانیا که در خانه پیچید یاد سهند افتاد...با خودش فکر کرد "بدون سهند مزه نمیده"
با آه کوتاهی سهم سهند را کنار گذاشت و مشغول شد...
**********************
شادی مردد و بلاتکلیف با یک جعبه ی کوچک شیرینی در دستش جلوی خانه ی پدری سهند ایستاده بود و نمیدانست زنگ بزند یا نه...
بعد از ناهار به مادرش زنگ زده بود و وقتی تماس را قطع کرد ناخواسته فکرش به سمت مریم خانوم پرواز کرده بود...
او هم مادری بود که حتما خیلی دلش برای گپ زدن با دخترش تنگ شده..
برای همین هم تصمیم گرفته بود که به او سر بزند ولی حالا که اینجا بود، به طرز عجیبی احساس خجالت میکرد...بدون سهند سخت بود...
چشمهایش را بست و برای اینکه تصمیمش عوض نشود سریع زنگ در را فشار داد:
-بله؟
-سلام مریم خانوم ..شادیم
مریم خانوم بعد از مکث کوتاهی گفت:
-شادی جان تویی؟ بیا بالا
**************
شادی به بخار چاییش زل زده بود و منتظر مریم خانوم که در آشپزخانه بود..
خدارو شکر میکرد که حداقل پدر سهند خانه نیست...با مریم خانوم راحتتر بود..
مریم خانوم با ظرفی که شیرینی های شادی را در ان چیده بود برگشت و گفت:
-خیلی خوش اومدی
شادی با خجالت گفت:
-مرسی مامان..امروز خونه تنها بودم گفتم بیام پیش شما
مریم خانوم با صدایی که محبت در آن موج میزد گفت:
-خوب کاری کردی..اگه بدونی چقدر خوشحالم کردی..
شادی نگاهی به موهای مادر سهند که قهوه ای خوش رنگی شده بودند انداخت و با لبخند گفت:
-چقدر این رنگ موی جدید بهتون میاد...
مریم خانوم به موهایش دست کشید و گفت:
-راست میگی؟حاجی که اصلا نفهمید تغییر کردم..خیلی روشن نشده؟من این رنگو نمیخواستم خود آرایشگره گفت این خوب میشه
...
و این آغازی بود برای گپ زنانه ای که دو سال بود مریم خانوم از آن محروم شده بود... هیجان مریم خانوم هنگام سهند و خنده هایش باعث میشد که شادی با جان و دل به حرفهایش گوش کند...
شادی با خودش فکر کرد" چقدر بعضی لحظه ها و اتفاقات ساده ی زندگی میتونه دلچسب باشه..مثل یه چایی خوردن کنار مریم خانوم"
-نه!
سهند با خونسردی پاهایش را روی هم انداخت و گفت:
-یه چایی دیگه به من میدی؟
شادی که در مبل مقابل سهند نشسته بود از حرص به دسته های مبل چنگ انداخت و گفت:
-اصلا به من گوش دادی؟میگم نه یعنی نه.این ماموریتو نمیری..
سهند که انگار چیزی نشنیده باشد گفت:
-چایی چی شد؟
شادی با حرص به آشپزخانه رفت و لیوان چایی سهند را دوباره پر کرد...به هال برگشت و لیوان را تقریبا روی میز کوبید و گفت:
-خب ..حالا گوش کن..ماموریت بی ماموریت
سهند در حالی که قندی گوشه ی دهانش بود ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-از کی تا حالا بزرگترا از کوچیکترا اجازه میگیرن؟
شادی یک دفعه با صدایی هیجان زده گفت:
-پس منم ببر..
سهند طوری به خنده افتاد که چای در گلویش پرید و به سرف افتاد...شادی در حالی که به پشتش میزد گفت:
-مگه جک گفتم میخندی؟
سهند که حالا می بهتر شده بود جواب داد:
-از جک هم اون ورتر
شادی به سرعت گفت:
-منم میااااااااام
سهند که اینبار جدی شده بود با اخم گفت:
-مگه دارم میرم پیک نیک؟بچه بازی در نیار
تا شب که سهند در خانه ی شادی بود انقدر شادی بحث کرد که توانست حرفش را به کرسی بنشاند...
در حالی که روی پاهای سهند نشسته بود گفت:
-وای خیلی هیجان زدم..حالا لباس چی بردارم؟
سهند چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-همش یه روزه...ساک راه نندازی دنبال خودت..
شادی جوابی نداد و فقط صورت سهند را محکم بوسید..
سهند یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
-مهربون شدی...ولی اینجوری فایده نداره...
لبهای شادی را در دهانش گرفت و با اشتیاق بوسید..
کمی بعد آرام چرخید و شادی را روی مبل خواباند و دوباره با ولع بیشتری مشغول شد...
شادی که از سنگینی بدن سهند نفسش گرفته بود آرام گفت:
-سهند..
اما سهند حواسش نبود و حالا داشت گردن شادی را گاز میگرفت..
شادی سعی کرد تکانی بخورد و دوباره گفت:
-سهند بسه
سهند که انگار در جای دیگری بود بازوهای شادی رو میبوسید و زیر لب زمزمه وار حرف میزد..
شادی اینبار با صدای بلندتری گفت:
-سهند داری اذیتم میکنی..
سهند که عصبانی شده بود کنار کشید و گفت:
-همش غر بزن..
شادی به زحمت نیم خیز شد و گفت:
-تو..
سهند با صدای بلندی گفت:
-بله میدونم من به باباتون قول دادم تا قبل عروسی..
و بعد با خودش گفت:
-انقدر که احمقم..
و بلند شد و ژاکتش را از روی مبل چنگ زد
شادی که هنوز نفس نفس میزد با ناراحتی گفت:
-کجا میری حالا؟
-میرم خونم..اینجا بمونم کار دستت میدم..
شادی با نا امیدی گفت:
-شام نمیمونی؟
سهند با شیطنت برگشت و در حالی که شادی را از بالا به پایین نگاه میکرد گفت:
-چرا اگه دسرشو بدی میمونم..
شادی با اخم گفت:
-رفتی در و هم ببند!
سهند در حالی که از در خارج میشد غر غر کنان گفت:
-کی گفته دوران نامزدی شیرینه؟
شادی بلند خندید و سهند از راهرو داد زد...
-حالا نوبت منم میشه یه روزی شادی خانوم...بخند حالا
شادی سریع لبش را گزید تا صدای خنده اش بیرون نرود..
سهند پیام داده بود که شادی سر ساعت 5 صبح دم در باشد وگرنه بدون او به ماموریت میرود...شادی هم که میدانست سهند فقط دنبال یک بهانه است که او را باخودش نبرد از ساعت چهار آماده و منتظر سهند بود...
با شنیدن صدای زنگ در سریع کوله اش را برداشت و از پله ها پایین دوید...
با هیجان در را باز کرد و گفت:
-سلام قربان
سهند نگاهی به او انداخت...مانتو و شلوار مشکی با آل استارهای قرمز..
سهند سری تکان داد و گفت:
-سلام.کاپشنت کو؟
شادی محکم به پیشانی اش زد و گفت:
-یادم رفت..میری بیاری؟
سهند با تعجب گفت:
-خب خودت برو
شادی در ماشین را باز کرد و گفت:
-نچ...من برم بالا تو منو میذاری میری...گولتو نمیخورم
سهند که واقعا دیرش شده بود و زمان بحث کردن با شادی را نداشت سریع بالا رفت تا کاپشنش را بردارد..
شادی تا سهند بیاید آهنگهای خودش را گذاشت و صدایش را بالا برد..
سهند که حالا باکاپشن شادی برگشته بود با دیدن او که نشسته در ماشین میرقصید خشکش زد!
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
سهند سریع داخل ماشین نشست و صدای آهنگ را کم کرد..کاپشن شادی را روی پایش گذاشت و جدی گفت:
-مثلا داریم میریم ماموریت
شادی با اخم دوباره صدای آهنگ را زیاد کرد و گفت:
-اااا..کم نکن اینجاشو دوست داشتم...

تو که فرشته اي و ماه اسموني
ناري ناري
تو که قشنگ تر از رنگين كموني
ناري ناري
و دوباره مشغول رقصش شد...سهند سریع دور زد و انتهای کوچه گفت:
-دیگه نرقص..داریم میرسیم خیابون اصلی ..زشته
شادی رقص کنان گفت:
-کسی نیست که این موقع
تو که با خنده هات دلو مي تپوني
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
سهند که اول صبحی سرسام گرفته بود،ضبط ماشین را خاموش کرد و غرید:
-یه دقیقه بشین بچه...رفتیم تو جاده هر کار میخوای بکنی بکن..
شادی با لبهایی آویزان گفت:
-حالا چیه اول صبحی اینقدر بداخلاقی؟
سهند هم اخم کرد و گفت:
-نکنه باید شاباش هم میدادم...کمربندتو ببند..
شادی در حالی که کمربندش را میبست گفت:
-منو باش با کی دارم میرم شمال
سهند محکم گفت:
-شادی اصلا متوجه هستی داریم میریم ماموریت؟
شادی سریع گفت:
-خب خودت گفتی باید خیلی عادی به نظر برسیم ..چه میدونم پوشش داشته باشیم..
سهند که از کارهای شادی خنده اش گرفته بود به زور خودش را کنترل کرد و با لبخند محوی گفت:
-ممنونم..شما نرقصی هم هیچ مشکلی توی ماموریت پیش نمیاد...
شادی با قهر به طرف پنجره برگشت و گفت:
-خودتو مسخره کن
سهند چند لحظه به هم سفر دوست داشتنیش با لذت نگاه کرد و گفت:
-نبینم قهر باشی..
-نیستم..
بعد خم شد و از کوله اش شیرکاکائو و کیک درآورد و گفت:
-صبحونه که نخوردی؟
-نه
-میدونستم..
نی را داخل پاکت کرد و به دست سهند داد..
سهند با مهربانی گفت:
-قربون دستت
شادی که دوباره از لبخند سهند ذوق زده شده بود زیپ کوله اش را تا آخر باز کرد و هیجان زده گفت:
-تازه کلی چیپس و پفک هم داریم...
سهند نفس عمیقی کشید و در دلش گفت:
-خدا بخیر کنه.....
شادی دستش را از پنجره ی ماشین بیرون برده بود و در سکوت به جاده نگاه میکرد..
سهند گفت:
-نه به صبحت که ماشینو گذاشتی بودی رو سرت نه حالا که انقدر ساکتی..
شادی نجواگونه گفت:
-سکوت جاده رو دوست دارم...
سهند سری تکان داد و دیگر حرفی نزد...
کمی بعد شادی صدایش زد:
-سهند
-جانم؟
-تو اصلا هیچی به من نگفتیا از این ماموریت..من باید چیکار کنم اونجا؟..
-تو هیچی..فقط باید کنار من باشی..
شادی که هرچه به مقصد نزدیکتر میشدن بیشتر نگران میشد گفت:
-میگم..خیلی خطرناک نیست که..
سهند با بیتفاوتی گفت:
-چرا اتفاقا..خیلی حساسه..
شادی نفس لرزانی کشید و گفت:
-تو که گفتی قرار نیست در گیری بشه و فقط شناساییه..
-آره ولی در صورتی که دیده نشیم...اگه لو بریم فکر نمیکنم اونها خیلی از ما خوششون بیاد..نه؟
شادی با استرس آشکاری گفت:
-همشون تفنگ دارن؟
سهند نگاهی به صورت رنگ پریده ی شادی کرد و برای اینکه بیشتر بترساندش غلیظ گفت:
-همششون
شادی نفس عمیقی کشید و حرفی نزد..
چشمهایش را بست و سعی کرد کمی بخوابد...
سهند سریع گفت:
-نخوابیا..
شادی با تعجب گفت:
-وا ..چرا؟
-منم خوابم میگیره چون...بعدشم دیگه داریم میرسیم..
******************
در حالی که سهند بخاری را راه می انداخت شادی در خانه ی کوچک اجاره ای سرک میکشید..
باران شدیدی میبارید و سهند گفته بود بهتر است صبر کنند تا باران بند بیاید..
از آنجا که خانه تخت نداشت سهند کنار بخاری برای شادی تشک انداخت و گفت:
-شادی بیا یه کم بخواب تا بارون بند میاد..
شادی از خدا خواسته روی تشک گرم و نرم دراز کشید و گفت:
-پس تو چی؟
سهند کوتاه جواب داد:
-من خوابم نمیاد..
و گوشه ای از اتاق نشست و با لپ تاپش مشغول شد..
شادی مانتو و شالش را کنار انداخت و دراز کشید...صدای آرامش بخش قطره های باران که به سقف خانه می ریختند و گرمای مطبوع بخاری باعث شد که خیلی زود خوابش ببرد...
سهند که مطمئن بود شادی خوابش برده آرام رویش پتو انداخت...
سریع کاپشن مشکیش را پوشید و کوله اش را برداشت ...
کمی بالای سر شادی ایستاد و با عشق به او خیره شد...نفسی کشید و آرام از خانه بیرون زد.
شادی آرام چشمهایش را باز کرد..هوای نیمه تاریک خانه نشان میداد که نزدیک غروب است...سریع در جایش نیم خیز شد و سهند را صدا زد:
-سهند؟
وقتی صدایی نشنید از جایش بلند شد و اینبار بلندتر گفت:
-سهند..
تنها بودنش و فضای تاریک و گرفته ی خانه باعث شد بی اختیار بغض کند...چند قدمی گیج و سرگردان به جلو رفت و با صدایی لرزان و ناامید دوباره صدایش زد ولی نبود..
به طرف در دوید اما هرکار کرد در باز نشد...قفل بود..
با پایش به در کوبید و آرام ولی با حرص گفت:
-لعنتی..
با بیحالی کنار در نشست و زانوهایش را بغل کرد...با خودش گفت:
-چرا انقدر خوابیدم؟
اما به خودش حق میداد..شب قبل را از هیجان و استرس اصلا نتوانسته بود بخوابد و داخل ماشین هم که سهند نگذاشته بود حتی یک دقیقه چشمهایش را روی هم بگذارد...با یادآوری این موضوع با حرص گفت:
-همون...پس نقشه داشته منو خسته کنه
حالا انقدر عصبانی شده بود که بغض و ناراحتیش را فراموش کرد... مشتش را محکم به در کوبید و گفت:
-نشونت میدم آقا سهند!
شادی با شنیدن صدای گامهای بیرون پشت در چوبی کمین کرد و به محض اینکه سهند وارد خانه شد روی کولش پرید...
سهند قهقه ای زد و گفت:
-نمیدونستم دلت انقدر برام تنگ شده
شادی موهای سهند را چنگ زد و گفت:
-حرف نزن فقط
سهند که انگار نه انگار که شادی دارد به سر و شانه اش میکوبد با خنده گفت:
-اوه اوه چه عصبانی..
شادی محکمتر مشت زد و گفت:
-حالا منو میپیچونی؟
سهند که در اثر کشیده شدن موهایش سرش به عقب رفته بود گفت:
-بیا پایین ببینم...خوش گذشته بهت اون بالا؟
شادی تکان محکمی خورد که باعث شد تعادل سهند به هم بخورد و با هم روی زمین بیافتند...شادی که هنوز هم حرصش خالی نشده بود دوباره به سهند حمله کرد و اینبار با او روی زمین کشتی میگرفت..
سهند که یک لحظه هم لبخند از لبهایش نمیرفت بیخیال با شادی فقط بازی میکرد و گه گاهی با او روی زمین غلط میخورد..
شادی که به نفس نفس افتاده بود روی سینه ی سهند نشست و و موهایش را که روی صورتش آمده بودند کنار زد..
سهند مودبانه گفت:
-میشه از روم بلند شی؟باید راه بیافتیم بریم تهران دیگه..
شادی که احساس پیروزی میکرد با ژست خاصی گفت:
-اول معذرت بخواه بعد هم خواهش کن..
سهند که انگارجک شنیده باشد کوتاه خندید و گفت:
-عمرا.بار آخره میگم ..از روم بلند شو
شادی پاهایش را محکمتر روی سینه ی سهند فشار داد و با بدجنسی گفت:
-اگه میتونی بلند شو.
سهند که انگار اصلا وزن شادی را حس نمیکرد به راحتی نیم خیز شد و شادی را کنارش روی زمین نشاند..
بلند شد ودر حالی که از کنارش رد میشد موهای شادی را با دستش به هم ریخت و انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده با آرامش گفت:
-وسایلاتو جمع کن عزیزم..باید برگردیم..
شادی سریع از جایش بلند شد ... راهش را سد کرد و گفت:
-تو..تو..نذاشتی تو ماشین بخوابم که خسته بشم تا وقتی اینجا خوابیدم در بری..
سهند با خونسردی گفت:
-دقیقا
شادی با حیرت گفت:
-تو به من قول داده بودی منو این ماموریت میاری
سهند دست به سینه شد و گفت:
-اولا که خودت به زور قول گرفتی...دوما من که آوردمت..
شادی پوزخند زد و گفت:
-آره از یه خونه به خونه ی دیگه!
سهند در حالی که لپ تاپش را در کیفش می گذاشت گفت:
-اون جا جای تو نیست عزیزم
شادی موهایش را پشت گوشش زد و گفت:
-اگه نمیخوابیدم چی؟
-اون وقت هم فرقی نداشت خیلی..به زور پرتت میکردم تو اتاقو و درو روت قفل میکردم..
شادی با لحنی تمسخر آمیز گفت:
-صداقتت منو کشته
سهند بی اعتنا شادی را کنار زد و گفت:
-انقدر لا دست و پام نباش...وسیله هاتو جمع کردی؟
شادی با ناراحتی گفت:
-خیلی بدی سهند..تو قول داده بودی
سهند سری تکان داد و حرفی نزد..
***************
-شادی...شادی خانوم..
.........
-بابا یه کلمه حرف بزن دیگه ..دلم گرفت..
...
-آخه عزیزم مگه من بی غیرتم که زنمو بردارم ببرم بین یه مشت مجرم؟ها؟..تو با خودت چی فکر کردی دختر...اصلا مگه شوخیه؟
شادی با صدای ناراحتی گفت:
-چرا همیشه انقدر منو از کارت دور نگه میداری...من واقعا چیزی از کارات سردرنیاوردم هنوز
سهند با ملایمت جواب داد:
-چون نمیخوام تو برنجی عزیزم...محیط کارم خیلی پر فشار و خشنه..بعدا هم که خدا بخواد رفتیم خونه ی خودمون هم بازم نمیخوام حتی یه کلمه از کارم توی خونه بگم...
شادی در ذهنش تکرار کرد:"خونه ی خودمون"
سهند که انگار این موضوع خیلی برایش مهم بود دوباره گفت:
-خواهشا وقتی کنارتم دیگه حرف از کار من نزن...من اگه حتی تو خارج از وقت کاریمم بازم بخوام حرف از کار بزنم دیگه میترکم..به خدا خیلی فشار رومه شادی...
شادی که حالا کمی سهند را بیشتر درک میکرد آرام گفت:
-باشه درک میکنم..
سهند با لبخند به طرفش برگشت و گفت:
- خیلی چاکرتم شادی خانوم..
شادی که دوباره سر ذوق آمده بود گفت:
-حالا میشه آهنگ بذارم؟
سهند پوفی کشید و قبل از اینکه جوابی بدهد شادی با صدای بلند آهنگ مشغول رقص بود:

نوشتم تا بدونی تویی عزیز جونی
چه احساس قشنگی تو قلبم تورو دارم
ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم
چقدر خوبه عزیزم کنارم تورو دارم
یواشکی رو لبهات گل بوسه میکارم
آن شب آخرین باری بود که سهند کنار شادی بود، چون بعد از آن طوری غرق در پرونده ی شاکری شده بود که انگار شادی که هیچ، زندگی کردن را هم فراموش کرده بود...
شادی هم چندین بار سراغش را گرفته بود و با بحث و دعوا یا خواهش و التماس از او خواسته بود که کمی از کارش کم کند اما برخوردهای سهند طوری بود که او احساس سربار بودن می کرد..
شادی مجبور به سکوت شد و در لاک خودش فرو رفت اما حالش به حدی بد بود که همه ی دوستان و اطرافیانش هم متوجه شده بودند..همه به جز سهند...
در بین آمدن و رفتن روزهای تکراری، هنوز یک برگه برنده داشت
روز تولدش ...
با خودش میگفت"دیگه اون روز روزه منه...جبران همه ی دلتنگی هام میشه"
صبح روز تولدش با شوق از خواب بیدار شد...به امید اینکه آن روز سهند به دیدارش می آید بعد از یک دوش حسابی، با وسواس خاصی لباسش را انتخاب کرد...
مانتوی آبی آسمانی با شلواری مشکی...مقنعش را برای رفتن به دانشگاه سرش کرد و برای وقتی هم که سهند دنبالش می آمد شال سفیدش را در کیفش گذاشت..
روی مچ و زیر گردنش را عطر زد...
آرایش ملایمی به صورتش نشاند و با خوشحالی از خانه بیرون رفت
******************
تولدت مبااااااااااارک..
شادی تک تک دوستانش را بغل کرد و بوسید...
انقدر از استقبال دوستانش ذوق زده شده بود که حد نداشت...
محبوبه گفت:
-شادی الان استاد میاد کادوهاتو جمع کن..
شادی با انرژی گفت:
-نه میخوام ببینمشون..
نیلوفر هم گفت:
-استاد اومد حالا بذار بعد..
استاد هنوز ننشسته بود که شادی با صدای بلند گفت:
-استاد من شیرینی آوردم... میشه قبل از کلاس پخش کنم؟
یکی از پسرها آرام گفت:
-چرا نمیشه؟
و چند نفری با دوستانش خندیدند..
استاد با خوشرویی گفت:
-شیرینی به چه مناسبت؟
شادی خندید و گفت:
-تولدمه استاد..
استاد پشت میزش نشست و گفت:
-بفرمایید..
شادی جعبه ی شیرینی را در کلاس گرداند و سر جایش برگشت..
سریع گوشی اش را از کیفش درآورد و نگاهی به آن انداخت..
هنوز خبری از سهند نبود......
بعد از کلاس نیلوفر به شادی که به وضوح پکر بود گفت:
-هنوز خبری ازش نیست؟
شادی سرش را به معنی نه تکان داد..
نیلوفر به پهلویش زد و گفت:
-خوبه ..خوبه..حالا نمیخواد زانوی غم بغل کنی...من فکر میکنم میخواد سورپریزت کنه
شادی سریع سرش را بالا گرفت...حالا چشمهایش برق میزد
هیجان زده گفت:
-راست میگیا..وای کاش ساعت زودتر چهار شه برم خونه..
نیلوفرخندید و جواب داد:
-امشب بعدش زنگ میزنی هرچی شد برام تعریف میکنی..
و با صدایی آرامتر ادامه داد:
-البته اگه دوست داری میتونی صحنه هاشو نگی..
شادی که خنده اش گرفته بود بازویش را نیشگون گرفت و با صدای جیغ مانندی گفت:
-پررو!
*****************
شادی بعد از کلاس سریع خودش را به خانه رساند..
باز هم دوش گرفت و اینبار پیراهن سبز رنگ زیبایی که دوستانش برایش خریده بودند را پوشید..
پیراهنی ساده اما شیک تا روی زانو..
موهایش را شانه کرد و آزاد دورش ریخت...اینبار اما آرایش نکرد...
احساس کرد با این پیراهن سبز صورت ساده اش زیباتر است..
نگاهش را از آینه گرفت و به هال برگشت..
روی مبل نشست و نگاهش را به در دوخت...
دری که منتظر بود عزیزترین زندگیش از آن داخل شود
شادی با صورتی خیس از اشک به ساعت روی دیوار که ساعت 7 را نشان میداد زل زده بود..
باور نداشت...
با خودش گفت:
-میاد..میاد..میخواد سورپریزم کنه..
اما لحظه ای بعد گفت:
-بسه..بسه هرچقدر خودتو به ندیدن زدی شادی احمق
با دستهایی لرزان شماره ی سهند را گرفت...
-بله؟
صدای گریان شادی قلب سهند را لرزاند:
-تو یادت نیست نه؟
سهند با نگرانی پرسید:
-داری گریه میکنی شادی؟
-شادی با صدای بلند گفت:
-جواب منو بده
سهند با گیجی گفت:
-نه..من نیفهمم چی میگی..
شادی گریه اش شدت گرفت و با بغض گفت:
-حتی امروزم منو یادت نبود..
سهند بی قرار گفت:
-شادی داری منو میترسونی...مگه چی
شادی حرفش را قطع کرد و با صدایی لرزان اما لحنی محکم گفت:
-امروز تولدم بود..
نفس در سینه ی سهند حبس شد و سکوتی طولانی برقرار شد..
سهند فقط توانست بگوید:
-من الان میام اونجا..
شادی با بی اعتنایی گفت:
-نیا ..چون من نیستم!
و بدون اینکه منتظر جواب سهند باشد گوشی را قطع کرد و بلافاصله ی شماره ی نیلوفر را گرفت...
-الو؟
شادی درحالی که به شدت گریه میکرد گفت:
-نیلو..حالم خیلی بده..
نیلوفر که میدانست چه اتفاقی افتاده فورا گفت:
-الان میام پیشت عزیزم..فقط تو آروم باش
شادی هق هق کنان گفت:
-حتی امروزم منو یادش نبود..
نیلوفر با لحن آرامش بخشی گفت:
-زود میام پیشت باهم حرف میزنیم..باشه؟
شادی سریع گفت:
-نه ..تو بگو کجایی ..من میام..
-من با مهناز اومدم پاساژ اطلس...
شادی با صدای گرفته ای گفت:
-باشه..میام
نیلوفر گفت:
-الهی بمیرم..چرا صدات اینجوری شده شادی..
شادی بشتر از قبل شروع کرد به گریه کردن و گفت:
-اون اصلا منو نمبینه نیلو..
ساعتی بعد شادی کنار نیلوفر و مهناز در کافی شاپ پاساژ نشسته بودند..
نیلوفر که آرام کمر شادی را نوازش میکرد گفت:
-نمیخوای چیزی بگی؟
شادی که اشکهایش از گوشه ی چشمهایش فرو میریخت گفت:
-تا هفت منتظرش شدم...وقتی مطمئن شدم یادش نیست بهش زنگ زدم..
با پوزخند ادامه داد:
-حتی یه معذرت خواهی هم نکرد..فقط گفت دارم میام اونجا..همین!
نیلوفر با تاسف سری تکون داد و گفت:
-حالا بهش گفتی داری میای اینجا..دوباره عصبانی نشه
شادی با بی تفاوتی گفت:
-نه..گوشیمم گذاشتم خونه..
نیلوفر با اینکه میدانست سهند بعدا یک دعوای حسابی با شادی میگیرد، حرفی نزد..یعنی اصلا شادی در موقعیتی نبود که بشود سرزنشش کرد..
شادی دوباره به حرف آمد و گفت:
-کاش انقدر دوستش نداشتم نیلو ...تولدش سه ماه دیگس ولی من تا حالا کلی فکر کردم که براش کادو چی بگیرم ..اون وقت اون..
مهناز که از گریه های شادی ناراحت شده بود با حرص گفت:
-پسره ی بی احساس...نگاه کن به چه روزی انداخته این دخترو...اصلا معلوم نیست کی بود و از کجا پیداش شد...پیمان بود یه دفعه شد سهند!
شادی دوباره دروغی که ساخته بود را تکرار کرد:
-گفتم که بجای یکی از فامیلاش میومده حاضر میزده ..دانشگاه ما مهمون بود..کسی متوجه نشد..
مهناز گفت:
-من که تو کتم نمیره یکی بخاطر..
نیلوفر با چشم غره رو به مهناز حرفش را قطع کرد وگفت:
-نمیبینی حالشو..الان وقت این حرفاست..
مهناز محکم گفت:
-اتفاقا الان وقت این حرفاست...
و رو به شادی گفت:
-شادی جان تا کی میخوای هرکار کرد سرت توی برف باشه؟
نیلوفر با تردید گفت:
-خب شاید کاری براش پیش اومده..
شادی یاد پرونده ی شاکری افتاد و با صدای گرفته ای گفت:
-آره این روزها خیلی فکرش مشغوله..
مهناز سری تکان داد و گفت:
-توجیه نکنید! یعنی حتی یه اس ام اس هم نمیتونست بفرسته..
جمله ی مهناز در س شادی تکرار شد"یعنی حتی یه اس ام اس هم نمیتونست بفرسته.."
و احساس کرد قلبش از غصه تیر می کشد..
اشکهایش شدت گرفت و گفت:
-منم از همین میترسم...از اینکه من واقعا براش مهم نباشم..
مهناز کمی روی میز خم شد وگفت:
-شادی درست فکر کن..تو هنوز فقط نامزدشی..نگاه کن هنوز هیچی نشده وضعتون چیه..تو حتی حالا که تازه اولشه هم خوشحال نیستی چطوری میخوای با یه همچین آدمی یه عمر زندگی کنی..
بعد به پشتی صندلیش تکیه داد و آرام گفت:
-من واقعا نمیفهمم تو چه آینده ای کنار همچین مردی برای خودت میبینی..
شادی که بی صدا اشک میریخت کوتاه جواب داد:
-نمیدونم..الان هیچی نمیدونم..
نیلوفر دستش را روی دستهای سرد شادی گذاشت و گفت:
-به نظر من هم باید یه بار باهش درست حرف بزنی..ازش بپرس اگه واقعا عاشقته برات چیکار کرده تا حالا غیر از دعوا و درگیری..
شادی که حالا با شنیدن حرفهای دوستانش حتی بیشتر از قبل دلش گرفته بود با خستگی گفت:
-ممنونم بچه ها..میشه بریم..من سرم درد میکنه..
مهناز با ماشینش شادی را تا خانه رساند....
هرچند که کل راه با شوخی و سربه سرگذاشتن شادی سعی کرده بود کمی او را از آن حال و هوا در بیاورد اما هردویشان میدانستند این کارها فایده ای ندارد..
شادی بعد از خاداحافظی و تشکر از مهناز کلیدش را درآورد و وارد خانه شد...چراغهای روشن خانه نشان میداد که سهند هنوز هم آنجاست اما او بدون اینکه زنگ بزند در را با کلید خودش باز کرد...
سهند که وسط هال ایستاده بود بلند گفت:
-به به خانوم بالاخره تشریف اوردن..
شادی با چشمهایی که هنوز خیس بود به سهند خیره شد..
سهند با دیدن چشمهای اشکی شادی با اخم گفت:
-برات توضیح میدم..
شادی حرفی نزد و بی اعتنا به سهند به اتاقش رفت..
سهند پشت سرش راه افتاد و گفت:
-دارم حرف میزنما همینجوری میذاری میری..
شادی باز هم در سکوت مانتویش را درآورد و زیر پتویش خزید..
سهند با خشونت گفت:
-با توام..
شادی دستش را روی سرش گذاشت و گفت:
-سرم خیلی درد میکنه..الان برو..میخوام بخوابم
سهند روی تخت نشست و گفت:
-تا حرفامو نشنوی نمیرم..
شادی چشمهایش را بست و با بیحالی گفت:
-بگو
سهند در حالی که موهای شادی را نوازش میکرد گفت:
-باورکن شادی امروز یه اتفاقایی افتاد که اسم خودمم یادم رفت.. بچه ها دوباره رد شاکری را زدن..
شادی زمزمه وار گفت:
-خوشحالم برات..
سهند با کلافگی دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
-ببین شادی من بهت حق میدم ناراحت باشی ولی بازهم ازت میخوام منو درک کنی
شادی که از بهانه های تکراری سهند آشفته شده بود از جایش بلند شد و گفت:
-باشه حالا برو..
سهند رنجیده نگاهش کرد و گفت:
-داری بیرونم میکنی..
شادی به آهستگی گفت:
- حتی یه اس ام اس هم نمیشد بفرستی
-شادی تو نمیدونی من امروز چه وضعی داشتم..
شادی گیج گفت:
-میدونی سهند..دارم فکر میکنم به اینکه من واقعا چه آینده ای با تو میتونم داشته باشم وقتی اولش اینه..
سهند خیره در چشمهای شادی گفت:
-اینها حرفای تو نیست...کی این حرفها رو تو سرت کرده؟
شادی پوزخند زد و با صدایی که داشت اوج میگرفت گفت:
-راست میگی..اینها حرفهای من احمق نیست..منی که هرچی شد ندیده گرفتم..
سهند بازوهای شادی را در دست گرفت و او را به دیوار پشت سرش کوباند...لجوجانه پرسید:
-میگم این حرفها رو کی بهت یاد داده؟
شادی نگاهش را از سهند دزدید و گفت:
-حرفای خودمه
سهند داد کشید:
-گفتم کی؟
شادی به گریه افتاد و در حالی که سهند را کنار میزد گفت:
-هرکی..مهم اینه که حرفای دله منه
سهند که جاخورده بود با حیرت گفت:
-شادی اونها نمیدونن...تو که وضعیت منو میدونی چرا؟
شادی نگاه خیسش را از سهند گرفت و در حالی که سعی میکرد محکم باشد گفت:
-برو سهند..
-شادی؟
شادی در حالی که لجوجانه به او پشت کرده بود جوابش را نداد..
سهند که حال بدی پیدا کرده بود و دیگر حرفی برای گفتن پیدا نمیکرد با قدمهایی کوتاه از خانه بیرون رفت..
شادی با صدای بسته شدن در، مقاومتش در هم شکست و روی زمین افتاد..
در بین گریه هایش آرام گفت:
-چرا رفتی ؟
سهند خسته و ناراحت در خیابان ها به سمت خانه ی یار همیشگیش می راند.......حبیب...
و وقتی حبیب بدون هیچ حرفی از او گرم پذیرایی کرد با خودش فکر کرد که "چه خوبه که حبیب بیشتر از اینکه زخم زبون باشه ،گوش درد و دله...
حبیب چایی سهند را روی میز گذاشت و گفت:
-خب بگو..
سهند که هر لحظه احساس میکرد سینه اش منفجر میشود با صدای گرفته ای گفت:
-امشب..شادی برای اولین بار باهام قهر کرد..
حبیب کوتاه خندید و گفت:
-دعوا نمک و..
سهند رفش را قطع کرد و خیره در چشمان برادرش گفت:
-نه حبیب..این دفعه فرق داشت...نگاهش..
عصبی پایش را تکان داد و ادامه داد:
-نگاهش سرد شده بود..میفهمی چی میگم؟
حبیب جدی گفت:
-معلومه که میفهمم..پس قضیه خیلی جدیه..
و بعد با لحنی که هیچ سرزنشی در آن نبود گفت:
- چی کار کردی که باهات قهره؟
سهند زمزمه کنان گفت:
-امروز تولدش بود..من فراموش کرده بودم..آخه..امروز دوباره رد شاکری را زدن
حبیب صبورانه گفت:
-خب تو بعدش چیکار کردی؟
-رفتم خونش ولی رفته بود بیرون..
و بعد انگار که با یاداوری این موضوع دوباره عصبانی شده باشد گفت:
-تازه نزدیک 11 برگشت..خیلی معجزه بود که تونستم باهاش آروم رفتار کنم!
-و بعدش؟
سهند که حالا دوباره دستهایش به لرزش افتاده بودند با کلافگی گفت:
-هرچی میخواستم باهاش حرف بزنم پسم زد..از خونش بیرونم کرد..
یک دفعه سرش را بالا گرفت و گفت:
-باورت میشه؟
حبیب با همان آرامش قبلی گفت:
-تو چیکار کردی؟
سهند با حیرت گفت:
-خب منم اومدم بیرون دیگه...چیکار باید میکردم؟
حبیب با تاسف سری تکان داد و گفت:
-هرکاری غیر از این..باید پیشش میموندی...
سهند با صدای بلند از خودش دفاع کرد:
-ولی اون خودش هی میگفت برو..بروو
حبیب نفس عمیقی کشید و گفت:
-تو هنوز زنها رو نشاختی..
سهند به شوخی گفت:
-کی شناخته؟
حبیب کوتاه خندید و پاکت سیگارش را از روی میزبرداشت...
-میکشی؟
سهند به علامت نه سرش را تکان داد و غمگین گفت:
-کمش نکردی؟
حبیب سیگارش را روشن کرد و با چشمک گفت:
-زیادش نکردم
سکوت طولانی بینشان برقرار شد...نگاه حبیب به دستان لران سهند افتاد و با افسوس گفت:
-داری با خودت و زندگیت چیکار میکنی سهند؟
-حبیب...تو که بهتر از هر کسی وضعیت منو میدونی دیگه این حرفو نزن..
حبیب قاطعانه گفت:
-نه من واقعا نمیدونم تو به چی میخوای برسی؟
سهند با حیرت گفت:
-قاتل سیما...انتقاممون..
حبیب بعد از مکثی کوتاه با صدایی بغض آلود گفت:
-فکر کنم من بیشتر از همه توی این پرونده حق دارم...تو اگه خواهرتو از دست دادی من..
با پک عمیقی به سیگارش بغضش را فرو داد و با صدایی که به وضوح میلرزید ادامه داد:
-ولی...اگه به قیمت..(به دستان لرزان سهند اشاره کرد ) از دست دادن برادرم باشه، از حقم میگذرم..
سهند با حیرت بیشتری گت:
-حبیب..باورم نمیشه...تو به همین راحتی تسلیم..
حبیب با چشمان اشکی داد کشید:
-به همین راحتی؟واقعا فکر میکنی راحته برام؟
سهند سرش را پایین انداخت و گفت:
-شرمندم داداش..منظورم این نبود..
حبیب سیگار دیگری آتش زد و گفت:
-میدونی سهند..یه جورایی بهت حق میدم حال منو نفهمی...بعضی چیزها را تا تجربه نکنی نمیفهمی...البته امیدورام که هیچ وقت سختیای منو نکشی اما..
-اما میخوام به عنوان یه برادر ..این حرف را از من قبول کنی..
حبیب پشت به سهند رو به پنجره ایستاد و گفت:
-وقتی سیما رو داشتم فکر میکردم که هیچی براش کم نذاشتم..البته واقعا هم همه ی سعیمو میکردم..
سیما هم خدا رو شکر..تا آخرین لحظه..
به سختی نفسی کشید و ادامه داد:
-تا آخرین لحظه..ازم راضی بود..با همه ی اینها..بعد رفتنش همیشه به خودم میگم کاش بیشتر پیشش بودم..
کاش کمتر قهر میکردم...کاش..کاش..کاش..
به سمت سهند چرخید و گفت:
-کاش های که تمومی ندارن.
سهند با اطمینان گفت:
-ولی تو همه کار برای سیما کردی
حبیب لبخندی زد وگفت:
-میگم بعضی چیزها رو فقط باید بچشی تا حس کنی اینه....سر دوست داشتن همیشه هر کاری هم بکنی کمه..
حبیب به تلخی ادامه داد:
-میدونی عیب تو چیه سهند..فکر میکنی چون شادی نامزدته دیگه برای همیشه داریش ولی اشتباهه!
سهند میخکوب شده بود...چشمانش میان چشم های حبیب با بی قراری حرکت میکرد..انگار میخواست که حبیب هرچه زودتر حرفش را پس بگیرد تا او نفس راحتی بکشد..
اما حبیب با بیرحمی در چشمهایش خیره ماند..
سهند یک دفعه و با تاکید گفت:
-معلومه که دارمش...اون دیگه مال منه
حبیب پوزخندی زد و گفت:
- اگه میخوای داشته باشیش باید هر روز برای داشتنش تلاش کنی...تو چیکار کردی سهند تا حالا..هان؟
سهند که دیگر شنیدن حرفهای حبیب عذابش میداد بلند گفت:
-بسه!
حبیب با خونسردی گفت:
-حرفهایی که بیشترین واکنش طرفو دارن یعنی زدی به هدف
و با دیدن حالت قیافه ی سهند سریع گفت:
-جبهه نگیر سهند..جلوی منی که میدونی چقدر دوستت دارم جبهه نگیر...به جاش یه بار بشین و درست فکر کن
و بعد با چشمانی که دوباره در آنها اشک حلقه زده بود و صدایی گرفته گفت:
-تو که میدونی من این حرفارو به چه قیمتی به دست آوردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/21ساعت 13  توسط david  |