X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان غربت غریبانه ی من(6)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان غربت غریبانه ی من(6)

علیرضا -خب فدای سرت ... تکون نخور نره تو پات ...
کیفش رو گوشه ی آشپزخونه گذاشت و کتش رو درآورد و انداخت روش ...
به حرکاتش نگاه میکردم ...
دل تو دلم نبود ...
یهو صدای گوشی موبایلم از تو سالن اومد ...
هر دوتامون با هم سرمون رو بلند کردیم ...
باهاش چشم تو چشم شدم ...
بی اختیار یه قدم برداشتم ... که کف پام یهو سوخت ..
آخی گفتم و نشستم ..و پام رو گرفتم..
علیرضا سریع اومد کنارم نشست ...
علیرضا -رها مگه بهت نگفتم از جات تکون نخور؟
"دردش غیر قابل تحمل بود ..."
چشمام رو بستم و محکمتر پام رو فشار دادم...
علیرضا -آخ آخ آخ ...ببین چی شد !!
به دستم نگاه کردم... خون از بین دوتا انگشتم داشت میریخت بیرون ...
زنگ تلفنم که قطع شد. .دوباره بعد از چند ثانیه صداش از تو سالن اومد ...
علیرضا بلند شد و گفت ..
-شاید کشی کار مهمی داشته باشه ..الان میرم گوشیت رو میارم ...
دلم ریخت ..سریع گفتم ..
-نه ...خودم بعدا زنگ میزنم...
"علیرضا یکم با تعجب نگاهم کرد و دوباره کنارم نشست ...
علیرضا -دستت رو بردار ...
دستم رو انگار قفل کرده بود ...
میترسیدم بردارم ...
علیرضا زیر چشمی با خنده بهم نگاه کرد و گفت :"
-نمیخوای برداری؟
آروم دستم رو برداشتم ...
تا چشمم به خون کف پام افتاد ...چشمام رو بستم...طاقت دیدنش رو نداشتم...
دوباره صدای گوشیم از تو سالن اومد ..
علیرضا که در حال دیدن زخمم بود گفت :
علیرضا -میدونی کیه؟
-کی؟
علیرضا- اینی که داره زنگ میزنه...
"احساس کردم رنگ و روم پرید ..."
تند گفتم :"
-نه ..
علیرضا بلند شد و گفت ...
-الان میرم گوشیت رو میارم..
"دستام یخ زد ...ضربان قلبم به شدت بالا گرفت ...
نمیدونستم چی بگم ..
اگر بیشتر اصرار میکردم حتما بهم شک میکرد ..
تا به سمت اتاق راه افتاد گفتم :"
-ن ..نه حالا ..ن ..نمیخواد ...
علیرضا -چرا ؟ خب میارم ..
هیچی نگفتم. ..
از آشپزخونه خارج شد ...
ضربان قلبم هر لحظه شدت میگرفت ...
در حدی بود که به کل درد پام رو فراموش کرده بودم...
بعدی از چند دقیقه که برای من قرنی بود علیرضا در آستانه ی در ظاهر شد
بهش نگاه کردم ...
چیزی تو صورتش معلوم نبود ...
گوشیم رو گرفت سمتم ..دست یخ کرده ام رو به سمتش دراز کردم و گوشیم رو گرفتم..و بهش نگاه کردم و با دل شوره
-ک ...کی ب ..بود؟
علیرضا - نمیدونم...
یکم بهم نگاه کرد و نفسش رو داد بیرون و تکیه اش رو از دیوار آشپزخونه گرفت و ادامه داد :
-تکون نخوری از جات ..برم دستام رو بشورم بیام...
باشه ای گفتم و سرم رو انداختم پایین... و به گوشی تو دستم خیره شدم ...
علیرضا معلوم بود خودش رو داره به بی اطلاعی میزنه...
صدای شیر آب از دست شویی اومد ...
فهمیدم علیرضا دوروبرم نیست ...
آروم گوشیم رو نگاه کردم ...
چند تا میس کال داشتم و یه پیام...
میس کالام رو باز کردم
تا چشمم به اسم خود ..
نفس رو دادم بیرون و دستم رو گذاشتم روی قلبم و زیر لب گفتم:"
-از دست تو نازنین ...
دو تا میس کال هم از سروناز داشتم ..
احتمالا زنگ زده حرف های آقای آرام رو برام نقل قول کنه ..
نفسم رو دادم بیرون ...
-رها ...
"صدا تو گوشم پیچید ..همینطوری که نمیشه رها خانم ...
بلند شو ...
ببین چند روزه برات نخوابیدم ..."
هر چی سعی کردم بازم چیزی یادم بیارم ...
هیچ فایده ای نداشت ..
چشمام رو باز کردم ...
چهره ی نگران علیرضا رو مقابل صورتم دیدم ...
تا به چشماش خیره شدم ...
داغ دلم تازه شد ...
ته دلم گفتم :"
-علیرضا ...
انگار دلمم بغض کرده بود ...نمیتونست حرف بزنه ...
چشمام شروع کرد به سوختن...
همینطوری به علیرضا خیره بودم ...
سکوت بینمون رو گرفته بود ...که علیرضا اون رو شکست و گفت :
-خوبی؟
"پشت سد پلکم ..پر از اشک شد ...
و یه قطره از صورتم پایین اومد..."
علیرضا باز گفت :"
-رها چیزی از دوران بیهوشی یادت اومده ...؟
"هیچی نگفتم ...
دوباره پام شروع به سوختن کرد ..."
به پام نگاه کردم ..
علیرضا هم همراه من نگاه کرد
علیرضا -آخ آخ آخ ..صبر کن الان میبندمش ...
"خودش بلند شد "
دستش رو به سمتم گرفت و گفت :"
-اینجا شیشه زیاده ...
دستت رو بده به من بیان اینور آشپزخونه بشین..
بی اختیار دستای سردم رو به دستای گرمش سپردم....
علیرضا -فقط مراقب باش اونیکی پات رو روی شیشه خوردا نذاری
دستم رو محکم تر گرفت که نیوفتم و بلندم کرد ...اون پایی رو که زحم شده بود رو بالا تر گرفته که به زمین نخوره ...
بلند شدم و سر پا وایسادم...
لی لی از روی خورده شیشه ها پریدم و یکم اونور تر روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم...
علیرضا رفت و از تو کمد وسایل رو آورد که پام رو ضدعفونی کنه...
چشمام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم...
دردش تمام بدنم رو گرفته بود...
یادم افتاد یه پیام داشتم که نخوندم..
گوشیم که هنوز تو دستم بود رو باز کردم و رفتم تو قسمت پیام هاش ...
تا چشمم به اسم مهران خورد ناخوداگاه به علیرضا نگاه کردم...
سرش پایین بود و داشت زخمم رو ضدعفونی میکرد...
دوباره چشم ازش گرفتم و به گوشیم نگاه کردم...
مهران - سلام رها جان.شنبه ساعت 3 و نیم بیا پیشم.
مطب نیستم. میرم بیمارستان.
اونجا بیا.منتظرم.
مهران.
گوشیم رو بستم و زیر چشمی به علیرضا نگاه کردم...
داشت باند های دور پام رو میبست...
سکوت خونه رو گرفته بود...
با صدای گرفته ام گفتم:
-از شنبه میخوام برم سر کار...
"یهو دستش وایساد...و بهم نگاه کرد..."
بهش نگاه کردم...تو نگاهش تعجب و نگرانی موج میزد...
"سرم رو انداختم پایین و با گوشیه تو دستم بازی دادم و برای راضی کردنش گفتم:"
- تو خونه بمونم ...خیلی چیزا اذیتم میکنه...
علیرضا همونطوری بی حرکت گفت :
-مثلا؟
"شونه هام رو بالا انداختم و گفتم"
-سروناز میگه برگرد پیش ما...
"یکم بهم نگاه کرد و بعد سرش رو انداخت پایین و دوباره شروع کرد به بستن پام ..."
-نمیدونم..
سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:"
-یعنی چی؟
"وسایل رو جمع کرد و از جاش بلند شد..."
قیافه اش گرفته بود ..
وسایل رو گذاشت سر جاش و گفت:"
-خودت اونجا خیلی راحتی؟
"چسمام رو بستم..."
-از خونه موندن و جنگیدن با کابوسا بهتره...
علیرضا - تو نگران اونا نباش..بعد چند مدت بهتر میشه...
یه چیزی ته دلم گفت رها سعیت رو بیشتر کن ...تنها بهونته ...
گفتم-
- اونجا سرم گرم میشه...
"بازم دو دل بود ..."
ادامه دادم:
-میشه بهتر به خیلی چیزا فکر کرد...
"علیرضا دستش که روی در کابینت مونده بود ... رو مشت کرد ...و شروع کرد ضربه زدن روی در کابینت...
فقط صدای تق تقی دست علیرض می اومد...
علیرضا - آخه...
دوباره سکوت خونه رو گرفت...:
-آخه چی؟
"دستش رو از روی کابینت برداشت و گفت:"
-هیچی ..هیچی ..
"گوشیم باز روشن شد ..."
به صفحه اش نگاه کردم...
علیرضا شروع کرد به جمع کردن شیشه هایی که روی زمین ریخته بود...
پیام رو باز کردم...
سروناز بود ...
"سلام. امروز آرمان شمارت رو میخواست...
میخواست یه بار دیگه بهت بگه کی میای ...گفتم تلفن خونه ی جدیدش رو ندارم...موبایلشم که فعلا خاموشه ...
چی بهش بگم ...بگم میای؟"
به علیرضا نگاه کردم ...
-برم؟
علیرضا - هنوز اون مدیره اونجاست ...
"لبم رو گاز گرفتم و سرم رو انداختم پایین "
"سکوت تو بینمون رو گرفت...:"
به صفحه ی گوشیم چشم دوختم...
ته دلم :"
-من باید برم پیش مهران ...اون میتونه کمکم کنه...مهد تنها بهونه ی بیرون رفتنه...
به علیرضا نگاه کردم ...
داشت شیشه ها رو میریخت تو نایلون..
گفتم :
-نمیدونم...شاید..
علیرضا اومد کنارم روی زمین نشست و گفت :"
-برو ..فقط ..
بهش نگاه کردم...
سرش رو انداخت پایین ...
-فقط زیاد دوست ندارم با اون پسره حرف بزنی...
"برای این که از حرفش پشیمون نشه...دستم رو گذشتم روی بازوش و آروم گفتم.:
-مطمئن باش...

***********************
شنبه وقتی بیدار شدم ...علیرضا رفته بود ...
سریع صبحانه خوردم و حاضر شدم و به سمت مهد راه افتادم...
ماشین رو نزدیک مهد پارک کردم...
و با قدم های تند به سمت مهد راه افتادم
سرم پایین بود و کیفم رو که روی شونه ام بود رو محکم گرفته بودم ...
رسیدم به در مهد ...سرم رو بلند کردم و اومدم وارد شم ...که ...آرام رو دم در مهد دیدم...
کت و شلوار سرمه ای تنش بود ...با لباس آبی کمرنگ
عینک مشکی خیلی شیکی هم به چشمش بود ...و نزدیک در ورودی وایساده بود ...
تا چشمم بهش خورد وایسادم ....سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم :"
-سلام...
"هیچ صدایی نیومد ...
بیشتر میترسیدم یهو سر و کله ی علیرضا پیدا شه ...
آروم سرم رو آوردم بالا ...
عینکش تو دستش بود و با دهن باز داشت نگاهم میکرد...
بهش نگاه کردم ...
آروم گفت :
-رها ...
"به وضوح احساس میکردم...رنگ به صورتم نمونده...مغزم دستور حرکت داد ....بی اختیار گفتم
-با اجازه ..
و از کنارش رد شدم .. بلافاصله بعد از من کیفش رو تو دستش جا به جا کرد و پشت سرم اومد ...هر چی سرعتم رو زیاد تر میکردم ... صدای قدم های اون هم بیشتر میشد ...
آرام - یه چند لحظه وایسا ...
یعنی وایسید ...
خانوم وزیری...
از پله ها رفتم بالا و وارد سالن شدم ...
صدای بچه ها از تو سالن می اومد..
به سمت اتاق سروناز راه افتادم ...
در اتاق رو باز کردم ...
کسی تو اتاق نبود ..اومدم برگردم که آرم پشت سرم وایساده بود ...
آرام-خواهش میکنم ازت ...فقط چند لحظه...
تا آخر راهرو کسی نبود....ناچار گفتم
-ب..بفرمایید
آرام - میشه برید تو اتاق ...
دوباره راهرو رو نگاه کردم ... راهی نداشتم ...یه قدم گذشتم تو اتاق...برگشتم سمتش ...
آرام- بفرمایید....
کیفم رو روی شونه ام جا به جا کردم و وارد اتاق شدم. ..و جلوی میز سروناز نشستم. ...
اومد رو به روی من روی صندلی نشست ... و کیفش رو گذاشت روی صندلی کنارش و کتش رو انداخت روش ...
لباس آبی روشن ..خیلی جذابش کرده بود ...
یکم به زمین نگاه کرد ...
داشتم بهش نگاه میکردم که با نگاهش قافل گیرم کرد ...
آرام-من نمیدونستم.....
سریع نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :"
-چی رو؟
آرام -این که ازدواج کردی...
"ازدواج .... صداش تو ذهنم پیچید ..ازدواج..."
به یه طرف دیگه نگاه کردم و پوزخند زدم...
آرام- دوستش نداری؟
هیچی نگفتم که باز گفت :"
- چرا سرت خورده بوده جایی؟
"با تعجب نگاهش کردم ..."
"یکم به هم نگاه کردیم که نگاهش رو ازم گرفت و گفت ::"
-مجبور شدم بپرسم.
با صدای گرفته گفتم :
-از کی؟
بهم نگاه کرد ...
آرام - نگفتی ؟ چرا سرت خورد.
سرم رو گرفتم پایین - اتفاق بود...
پوزخندی زد
-اتفاق؟
سرم رو بلند کردم و بازم بهش چشم دوختم ...چی میخواست بهم بگه ؟
-یعنی چی؟
دوباره حرف رو عوض کرد
-نگفتی دوستش داری؟؟
-نمیدونم...
آرام-اون چی؟
"باز اشک تو چشمام پر شد ...
چی رو میخواست بدونه..."
-برای چی میپرسید؟
آرام-شاید بتونم کمکت کنم...
رها ...
"با عصبانیت نگاهش کردم...
سریع نگاهش رو ازم گرفت ..."
-شاید کسی باشه که ..بتونه اون خنده های قبل رو روی لبات بیاره ...
از همون خنده های همیشه گی که ...
بچه های مهد عاشقش بودن ...
همینطور ..
"خیلی آروم گفت .."
-من
هیچ اشکی تو چشمم نبود .... فقط با تعجب داشتم نگاهش میکردم ...
تو دلم :"
-کار تو بود گل ها؟
ولی به جاش گفتم:"
-دیگه بر نمیگرده ....
آرام لبخندی اومد روی لبش و با شوق گفت :"
-چرا ...بخوای میشه ...بخوای میتونی برش گردونی....
صدای کفشی که از تو راهرو اومد ...
هر دومون به سمت در برگشتیم ... آرام از سرجاش بلند شد ..و کیفش رو برداشت ...
-خواهش میکنم به حرفم فکر کن ...
صدا هر لحظه نزدیک تر میشد ...
لبخندی زد و به طرف اتاقش رفت ...تا وارد شد و در رو بست ..سروناز وارد اتاق شد...
سروناز با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :"
-اینجایی تو؟؟
هنوز گیج حرفای آرام بودم ...گفتم:"
-کجا باید باشم پس؟
سروناز در رو بست و گفت :"
-رها خوبی؟
"به خودم اومدم و سریع گفتم:"
-الان رسیدم... گفتم مزاحم کارت نشم ....بشینم تا بیای...
سروناز که هنوز قانع نشده بود ...اومد پشت میزش نشست و گفت :"
-هنوز نرفته هولی؟
سرم رو انداختم پایین
-کجا ؟
سروناز -خودت رو به اون راه نزن ... ساعت چند میری پیش مهران؟
سرم رو بلند کردم و بهش چشم دوختم ..خیلی خونسرد با یه سری برگه سرگرم شده بود...
-تو از کجا میدونی؟
سروناز - رها ...چند وقته میشناسمت؟
"هیچی نگفتم که باز گفت ..."
-وقتی اینطوری استرس داری ..حتما یه چیزی هست ...
مخصوصا که حواست هم جای دیگه است ..
چشمام رو جمع کردم و گفتم :"
-چطور؟
سروناز -رها خودت بهم گفتی یه روز میخوام برم پیشش.
-ولی نگفتم کی!
سروناز -از رنگ و روت معلومه کی ..
"خندید و به اتاق ارام اشاره کرد"
-اومده؟
سرم رو تکون دادم که یعنی آره.
سروناز از جاش بلند شد و گفت :"
-چه بی سر و صدا ....
و به طرف اتاقش راه افتاد ..
منم بلند شدم و به سمت در اتاق راه افتادم ....
وقتی داشتم از اتاق بیرون میرفتم برگشتم و عکسی رو که روی کتابخونه بود رونگاه کردم ...
صدای آرام تو ذهنم پیچید
"همون خنده های همیشگی ....
نگاهم رو از روی عکس برداشتم ....
دوباره صداش اومد ...
پچه ها عاشقش بودن .... وهمینطور من ....
نمیدونم چرا ..حرفاش منو به فکر برده بود
راهرو رو رد کردم و وارد سالن شدم ...
همه ی بچه ها مشغول بازی کردن با هم بودم ..چند تا از مربی ها هم باهاشون بازی میکردن و مراقبشون بودن...
یکی از مربی ها صدام کرد ..
-رها رها ...
به طرفش برگشتم ...اشاره کرد به گوشه ی سالن ...
به طرفی که اشاره کرده بود نگاه کردم ...
ماندیا عروسک کوچیکش رو بغل کرده بود و آروم نشسته بود ...
لبخندی زدم و رفتم طرفش ...
نشستم کنارش...
اصلا به طرفم برنگشت ...
آروم گفتم ...
-دلم برای ماندیا جونم تنگ شده ها ...
با ناباوری برگشت طرفم ...
ماندیا -خاااله
پرید بغلم ...
بعد از این که حسابی دل تنگیش برطرف شد گفت :"
-خاله چرا بعضی وقتا نمیای اینجا ...
لبخندی زدم و گفتم :"
-ببخش خاله جون قول میدم از این به بعد بیشتر اینجا بیام...
و برای این که از دلش در بیارم انقدر باهاش بازی کردم که خسته شد ...
ماندیا سرش رو گذاشته بود روی شونه هام و با عروسکی که بغلش بود حرف میزد ...بلندش کردم و با هم رفتیم اتاق سروناز ...
سروناز تا ما رو دید خندید و با لحن بچگونه ای گفت :"
-خوب خاله رو خسته کردی ها ...
ماندیا سرش رو از روی شونه هام کمی بلند کرد و گفت ...
-خب دلم برای خاله رها تنگ شده بود ...
سروناز -وای وای وای ...
خندیدم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم ...
-سروناز دخترم رو اذیت نکن ...
ماندیا سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد ...
سروناز- ماندیا دخترته؟
ماندیا - نه خاله سروناز ...خاله رها مامان یه مانیدای دیگه است...
در گوش ماندیا آروم گفتم ...
-شوخی کردم...
ماندیا دوباره به من نگاه کرد و گفت :"
-خاله تو هم یه ماندیا بیار...
منو سروناز خندیدم ... که من گفتم :"
-خاله جون از کجا بیارم؟
یکم فکر کرد و گفت :"
-خاله اون روزی هم عمو گفت منم یه ماندیا دوست دارم ...
گفتم :"
-عمو؟
یهو یادم افتاد چند وقت پیش که علیرضا اومده بود دنبالم ... ماندیا رو تو بغلم دید یه همچین حرفی به ماندیا زد...
با یاداوریه علیرضا دستام شل شد ... و دوباره استرس اومد سراغم ...
برگشتم و به سروناز نگاه کردم ...
سروناز که فهمید بد جور به هم ریختم بلند شد اومد و ماندیا رو از تو بغلم کشید بیرون و گفت :"
-خاله جون بیا بغل من ..خاله رها الان دیگه باید بره ...
شونه هام افتاده بود و سرگردون به سروناز نگاه میکردم ...
سروناز -برو دیگه رها ..دیرت میشه ها...
از جام بلند شدم....
کیفم رو از روی صندلی برداشتم و گفتم :"
-مرسی سروناز.
سروناز برای این که استرسم کم شه چشمام رو روی هم گذاشت .
به طرف در رفتم ...بلافاصله در اتاق آرام هم باز شد ...
تا دیدمش حرفش یادم افتاد ...
"بخوای میتونی..."
در اتاق رو ول کردم و راهرو رو تند رد شدم ...
صدای پاش رو پشت سرم میشنیدم...
حیاط رو رد شدم و از مهد اومدم بیرون ...و به سمت ماشینم رفتم ...
دزدگیر ماشینم رو زدم ...
تا اومدم در رو باز کنم...نگاهم به گلی که پشت شیشه ی ماشینم بود خورد...
دستم رو بردم سمتش ...
و از زیر برف پاک کن کشیدمش بیرون ...
یکم تو دستم نگاهش کردم ... و به سمت بینیم بردم و نفس عمیقی کشیدم ...
بدون این که گل رو دور کنم برگشتم سمت ماشینش ...
کنار ماشینش وایساده بود و با لبخند نگاهم میکرد ..
منم ناخوداگاه لبخند زدم ...
دوباره صداش پیچید ...
"میشه ... میتونی..."
یهو یه چیزی ته دلم گفت :"
-علیرضا چی؟
یکی دیگه جواب داد ..
-علیرضا دوستت نداره ..ولش کن ...نخواستم باز صدا ها اذیتم کنن ..
سریع سوار ماشینم شدم ...گل رو انداختم پشت و استارت زدم
ماشین رو نزدیک به بیمارستان پارک کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم ...
واقعا نمیدونستم حرف های آرام برای چی بود ..
با این حرفاش چی رو میخواست عوض کنه ...
یکم پام درد میکرد ... هنوز کاملا نمیتونستم روی پاهام درست و حسابی راه برم ...
لنگون لنگون محوطه ی حیاط رو طی کردم ...
وارد بخش شدم ...
دلشوره تمام وجودم رو گرفته بود...
نازنین رو دیدم ..
با دیدنم دستش رو برام تکون داد... رفتم سمتش
-سلام.
نازنین -به به ..چه عجب دیدمتون ...
با وجود استرسی که داشتم اصلا حوصله ی شوخی های نازنین رو نداشتم...
آروم گفتم :"
-نازی امروز که علیرضا نمیاد اینجا..
نازنین - نه خداروشکر ...امروز نیست که بهمون گیر بده..
-خب پس من برم ..
نازنین -کجا؟
-به انتهای سالن اشاره کردم ...
نازنین -آهان آهان برو..
آروم آروم به طرف اتاق مهران راه افتادم...
سرم رو گرفته بودم پایین که حتی یک نفر هم اتفاقی من رو نبینه.
پشت در اتاقش که رسیدم ...ضربان قبلم به شدت بالا رفته بود ...
نفس عمیقی کشیدم و ضربه ی آرومی به در زدم ...

***************************
روی صندلی کنار میز مهران نشسته بودم و با نگرانی به چشماش خیره شدم...
-آخه چطوری؟
مهران دستش رو گذاشت زیر چونه اش و گفت:"
-اصلا تو از کجا مطمئنی که سر لجبازی بوده؟ یا این که دلش برات سوخته؟
بی اختیار با کلافگی گفتم :"
-مهران خودت که میدونی...
این همه برات تعریف کردم...
مهران-خب میتونسته بذاره بره...
دلیلی نداره بهت دروغ بگه....
"به حلقه ای که تو دستش بود نگاه کردم..."
-تو چه دلیلی داشت بهم دروغ بگی...
سرش رو انداخت پایین ...
آروم تر گفتم :"
-هان؟
"خواست بحث رو عوض کنه گفت :"
-رها الان اومدی پیشم که درباره ی خودت حرف بزنیم...
نگاهم رو از روی دستش برداشتم و بهش خیره شدم...
-این به من مربوط نمشه؟
"از جام بلند شدم..."
مهران -رها دو دقیقه صبر کن برات توضیح میدم...
"به طرف در راه افتادم..."
در رو باز کردم...
دستم روی دستگیره بود ...به سمتش برگشتم:"
-دلیلی نداره چیزی رو بهم توصیح بدی...
به ساعت اشاره کردم و گفتم:"
-وقتم تموم شده ..برو به کارت برس...
دوباره خواستم که از اتاق بیرون برم که باز صداش اومد
مهران- رها ...
برگشتم سمتش ...
-مهران فردا میام..اونوقت میتونی حرفت رو بزنی...
در کل چیزی رو عوض نمیکنه...
و ..
اگر هم قبل انکارش نمیکردی چیزی رو عوض نمیکرد..
از اتاقش خارج شدم و در اتاق رو بستم و به سمت ایستگاه پرستاری راه افتادم...
از دور کنار ایستگاه پرستاری خیلی شلوغ بود ...
سرعتم رو کم کردم و آروم آروم رفتم...
اولش فکر کردم چشمام داره اشتباه میبینه...
دستام شروع کرد به لرزیدن ...
ناخوداگاه روسریم رو کشیدم جلو...و دوباره بهش خیره شدم...
مگه نازنین نگفته بود که اینجا نمیاد...
پس اینجا چیکار میکرد...
باز به چهره ی علیرضا نگاه کردم...که کنار بیماری که تازه آورده بودنش بیمارستان خیره شدم...
قیافه اش گرفته به نظر میرسید ...از فکر این که منو دیده باشه تمام تنم شروع کرد به لرزیدن...
یهو تختش رو به حرکت در آوردن ... از هولم برگشتم به سمت تابلو بزرگی که روی دیوار نصب کرده بودن و خودم رو مشغول دیدن اون نشون دادم...
صدای جیر جیر تخت هر لحظه نزدیک تر میشد...
وقتی داشتند از کنار رد میشدند ..چشمام رو بستم و روی هم فشارشون دادم...
سریع از کنارم رد شدند...
بوی عطر آشنا باعث شد که اشک به چشمم بشینه...
از استرسی که داشتم نمیتونستم جلوی ریزش اشک هام رو بگیرم...
برگشتم به سمتی که علیرضا داشت میرفت...
تا اونجایی که میشد چشمم دنبالش کرد که اتنهای راهرو به سمت چپ پیچیدند...
سریع به سمت ایستگاه پرستاری رفتم...
نازنین داشت توی پرونده چیزی مینوشت...
با اشکی که تو چشمام بود گفتم...
-نازی اینجا چیکار میکرد...
نازنین هم با استرس گفت:
-مریض اورژانسی داشت ....یهووی اومد...
اشکم رو پاک کردم و سعی کردم خودم رو آروم کنم...
نازنین -دیدتت مگه؟
-نمیدونم شاید..
نازنین در حالی که میخواست بره گفتم:"
-فکر نکنم...من الان دارم میرم پیشش اگر چیزی بهم گفت میگم اومده بودی منو ببینی...
"به انهای راهرو نگاه کرد و گفت:"
-تو هم سریع برو...
و نازنین سریع از کنارم رفت ...
به سمت در خروج راه افتادم...
پام دردش بیشتر شده بود...
با پاشنه هایی که داشتمم زیاد نتد نمیتونستم راه برم ... سرعتم زیاد بود ...که صدای تند تق تق پاشنه ام باعث شده بود که هر کسی که از کنارم رد میشد یه جوری هم نگاه کنه...
توجه ای بهشون نمیکردم ...من باید سریع میرفتم...
از در که داشتم میرفتم بیرون دوباره برگشتم و انتتهای راهرو رو دیدم...
چیزی معلوم نبود ...
و سریع به سمت ماشینم راه افتادم
خونه هم که رسیدم سریع لباسام رو عوض کردم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم ... با با لباسای راحتی رفتم روی صندلی مقابل تلوزیون نشستم...
از استرسی که داشتم ذهنم یک لحظه یه جا بند نمیشد ...
به نقطه ی نامعلومی روی صفحه ی مانیتور تلوزیون چشم دوخته بودم...
صدای در که اومد از جام پریدم ...
یکم با استرس به در خونه نگاه کردم و سریع دوباره چشم به تلوزیون دوختم ....
هر لحظه ضربان قلبم بالا تر میرفت ...
صدای جرجر در و بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن دربود که نگاه من رو به سمت علیرضا برد ...
سرش پایین بود و مشغول در آوردن کفشش بود ....
بعد از این که این که کفشش رو در آورد چند قدم اومد تو خونه ...
بی اختیار گفتم :"
-سلام...
"کیف و کتش رو انداخت کنار صندلی و جوابم رو داد ...
قیافش خیلی خسته به نظر میرسید...شاید هم گرفته نمیدونم....
یکم وایساد و به زمین خیره شد ...
صدای نفس هاش رو میشنیدم...
ضربان قلبم اونقدر بالا بود که اگر صدای تلوزیون بلند نبود حتما صداش رو علیرضا میشنید..که گلوپ گلوپ با اضطراب تو سینه ام میکوبه ...
بعد از چند لحظه علیرضا رفت اتاق خواب ...
منم با دست و پایی یخ نشسته بودم و خشکم زده بود به روی صفحه ی تلوزیون...
بعد از چند دقیقه که لباساش رو عوض کرد ..بالشش رو انداخت روی مبل ...
تلوزیون رو خاموش کردم...
و بلند شدم که به سمت اتاق خواب برم که صداش منو تو جام میخکوب کرد
علیرضا-ببخش رها ..
برگشتم سمتش... روی صندلی نشسته بود...
یکم بهم نگاه کرد و لبخند زورکی تحویلم داد و گفت:"
علیرضا -ببخش امروز بی حوصله بودم...
یکم سرم شلوغ بود ...
مجبور شدم برم بیمارستان...
"قبلم ریخت ..."
گفتم :"
-خب ؟
علیرضا -خب خسته شدم ....و بی حوصله بودم...
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-آهان نه نه ...اشکالی نداره شب به خیر...
دوباره راه اتاقم رو پیش گرفتم که صداش اومد ...
-امروز فقط مهد رفتی؟
"از حرکت وایسادم..."
برگشتم طرفش ...
دراز کشیده بود و دستاش زیر سرش بود..
آروم گفتم :
-آره چطور؟
علیرضا نفسش رو داد بیرون و گفت :
-هیچی همینطوری پرسیدم...شب بخیر..
"رفتم تو فکر "
نکنه دیده باشه منو؟
چرا بهش گفتم آره فقط مهد رفتم...
آروم گفتم:
-شب بخیر و رفتم تو اتاقم و در رو بستم
****************
صبح که از خواب بلند شدم.دوباره استرس قبل رو داشتم ... و چیزی هم که به دلهره ام اضافه شده بود نگرانی ای بود که برای دیدن علیرضا پیدا کرده بودم...
دم در مهد ماشینم رو پارک کردم و عینکم رو برداشتم ..صدای دزد گیر ماشینی باعث شد به چند تا ماشین جلوم نگاه کنم....از دور دیدم که آرام کیف به دست داره میاد ...
سریع وارد مهد شدم و به سمت اتاق سروناز دوییدم:
تو دلم :
-دیگه واقعا تحمل استرس تو رو ندارم...
وارد اتاق شدم ...
ماندیا روی صندلی نشسته بود و عروسکش بغلش بود ..با دیدن من عروسکش رو وری صندلی ول کرد و دویید به طرفم...
بغلش کردم و بعد از یکم حرف زدن باهاش رفتم روی صندلی نشستم و در حالی که ماندیا هنوز تو بغلم بود گفتم :"
-خاله سروناز کو؟
ماندیا -رفت بیرون گفت زود برمیگرده ...
سرم رو تکون دادم و عروسکش رو از روی صندلی کناری برداشتم و صدام رو عوض کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن..
دوتایی با هم میخندیدم که در باز شد...
با وارد شدن آرام خنده روی لبام ماسید
چشم ازش گرفتم و دوباره به ماندیا نگاه کردم ...
و با لخند زورکی شروع کردم بازی دادنش...
هر قدمی که بهم نزدیک تر میشد ..استرسم بالا میررفت.. و رشته ی کلام از دستم در میرفت ..
اومد کنارمون نشست و کیفش رو کنار صندلی گذاشت ...
-رها فکر کردی...
"با ماندیا همینطوری حرف میزدم که آروم وسطش به آرام نگاه کردم و گفتم :"
-باید فکر میکردم؟
آرام -زندگیت عوض میشه...
به ماندیا نگاه کردم که خودش داشت با عروسکش بازی میکرد
آرام - با علیرضا خوش بختی...
یاد سردی نگاه دیشب علیرضا افتادم ...
اشک تو چشمام جمع شد ...
دوباره صدای آرام اومد
-دیدی خوشبخت نیستی.
برگشتم سمتش ..یه قطره اشک روی صورتم سر خورد ...
آرام بهم خیره شد
-علیرضا انتخاب خودت بود؟
-علیرضا؟
آرام -آره
-قبل از ازدواج نه ...ولی ازدواج کردم .. چرا دوستش دارم.
آرام-اون چی؟
از کوره در رفتم :
-این حرفاتون یعنی چی؟
الان چی رو میتونه عوض کنه ...
"اونم صداش رو برد بالا"
-همه چی رو ...
مثل زندگیه تو ...
"ماندیا که از بحث من و آرام یکم ترسیده بود عروسکش رو بغل کرد و از بغلم اومد بیرون و از اتاق بیرون رفت ...
نگاهم روی در بود که آرام گفت :
- رها ..یه عمر زندگیه ...
نمیشه با گریه گذروند....
چشمام رو روی هم گذاشتم و منتظر شدم ...
دوباره صداش اومد :"
- بگو طلاقت بده ...
بذار راحت شی.
یهو شوکه شدم و با تعجب چشمام رو باز کردم و بهش نگاه کردم ...
با نگرانی بهم خیره شده بود ...
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :"
- آقای آرام...
آرام - آرمان..بهم بگو آرمان...
سرم رو انداختم پایین ...
دستام شروع کرد به لرزیدن
-آرمان خان ... طلاق دیگه دیر شده...
آرمان -عشق یه طرفه چی ؟ دیر نشده ؟
یا ...
دوست داشتن زورکی اونم بعضی وقتا ... اونم به خاطر دل سوزوندن کسی که شاید به خاطر این که هر روز جلوی چشمشی..
"آرام راست میگفت ...نمیدونم چرا دست گذاشته بود روی نقطه ضعف من ..."
آرام -رها جان عزیزم...
"عزیزم... بهش چشم دوختم... تو دلم :"
-علیرضا چرا اصلا بهم عزیزم نمیگفت؟
"نمیدونم چرا شروع کرده بودم مقایسه کردن علیرضا با آرام..."
-من چیکار کنم...
آرام- نذار بدبخت شی ... بگو طلاقت بده ...
بهش نگاه کردم...
آرام - اونوقت با من...
یهو در اتاق باز شد ...
سروناز که نمیدونست آرام تو اتاقه گفت :"
-رها نازی زنگ زد...
یهو آرام رو دید ...
سروناز -سلام آقای آرام.
آرام از سر جاش بلند شد و خیلی جدی گفت :"
-سلام ..
کیفش رو برداشت و برگشت سمت من و لبخندی زد ...
روش فکر کن ...
و رفت تو اتاقش و در رو بست ...
سروناز به در اتاق تکیه داده بود برگشت گفت :"
-این اینجا چیکار میکرد..
خیلی سریع گفتم :"
-هیچی ...نازی چیکار داشت؟
سروناز انگار چیزی یادش اومده باشه گفت :"
-آهان گفت امکان داره علیرضا بعد از ظهر بیاد تو زود تر بیا بیمارستان...
سرم رو تکون دادم و کیفم رو برداشتم..
خیلی حرفای آرام منو تو فکر برده بود ...
در حالی که فکرم مشغول بود سرم رو تکون دادم و گفتم :"
-من برم...
داشتم از در بیرون میرفتم که سروناز گفت :
سروناز- چی بهت میگفت؟
-کی؟
به اتاق آرام اشاره کرد ..
صدای آرام تو ذهنم پیچید:
همه چیز رو ...
مثل زندگیه تو.....
سرم رو تکون دادم و گفتم :"
-حرفی نبود...من برم...
سریع از مهد در اومدم و به سمت ماشینم رفتم ...
دزدگیر ماشینم رو زدم...
اومدم سوار شم که گلی که زیر برف پاک کن بود باعث شد که از حرکت وایسم...
گل رو از زیر برف پاک کن برداشتم و تو دستم گرفتم...
برگشتم سمت مهد ..
دوباره صدای آرام تو ذهنم پیچید :
-رها یه عمر زندگیه ...نمیشه با گریه گذروند...
نفسم رو دادم بیرون و سوار ماشین شدم و گل رو باز انداختم پشت ماشین کنار چند تا گل خشک شده ی دیگه
ماشین رو روشن کردم و کمربندم رو بستم ...
زدم تو دنده...
دوباره صداش تو ذهنم پیچید :"
-بگو طلاق بده ...
بذار راحت شی...
*******************
ماشین رو نزدیک به بیمارستان پارک کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم...
دوباره استرس تمام وجودم رو گرفته بود...
سعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم...
کنترل لرزش دستام رو نداشتم...
پله های بیمارستان رو به سختی بالا رفتم ...
تو بخش برعکس دیروز یکم شلوغ بود...
سریع و با قدم های تند رفتم به سمت ایستگاه پرستاری...
نازنین سرش پایین بود
-سلام.
نازنین سرش رو بالا گرفت و با خنده:
-سلام به به رها خانوم...حال و احوال؟
-سرم رو تکون دادم و گفتم .
-مهران اومده؟
نازنین سرش رو تکون داد و گفت :"
-تازه رسیده ...
سرم رو تکون دادم وبه سمت اتاقش راه افتادم...
یهو پشیمون شدم دوباره برگشتم :
-نازی ..علیرضا که نمیاد؟
نازنین به برگه نگاه کرد و گفت:
-نه ولی احتمال داره ساعت چهار به بعد بیاد
سرم رو تکون دادم و به سمت اتاق مهران راه افتادم ...پشت در اتاقش وایسادم...
دستم رو گذاشتم روی قلبم...
نمیدونم چرا باز خیلی ضربانش بالا رفته بود
دستم رو گذاشتم روی دستگیره ...
چشمام رو بستم و نفس عمیق کشیدم..و دوتا ضربه ی آروم به در زدم...چشمام رو باز کردم و
و در رو باز کردم ...
مهران سرپا وایساده بود و داشت تو برگه ای رو که روی میزش بود چیزی مینوشت..
سرش رو بالا آورد ..
تا من رو دید ..لبخندی زد
سلام..
جواب سلامم رو داد و دستش رو؛ رو به صندلی ها نشون داد..
رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم تا کارش تموم شه...
بعد از چند دقیقه اومد رو به روی من نشست ...
-رها ...فکر کردم میتونم هم راه خودم رو عوض کنم هم راه تو رو..
سرم رو گرفتم بالا و بهش نگاه کردم...
ناخوداگاه چشمم رفت روی حلقه ی توی دستش...
آروم با صدای گرفتم گفتم:"
-به من مربوط نمیشد...دیروز هم...
یکم مکث کردم..
-از دهنم پرید ...
زندگیه توه به من مربوط نمیشه ...
مهران ...من فقط از این ناراحت شدم که چرا با وجود این که کسی دیگه ای تو زندگیت بود باز هم ...
مهران پرید وسط حرفم...
-رها اونقدر جدی نبود...بعد... میشد عوض کرد. ..
سرم رو تکون دادم و گفتم:"
-خوبه که عوض نشد...
هر دومون سکوت کردیم ...
مهران تا دهنش رو باز کرد که حرف بزنه .محکم در اتاق باز شد ..
هردومون متعجب برگشتیم سمت در ...
با دیدن علیرضا ناخوداگاه از جام بلند شدم و جلوی دهنم رو گرفتم...
علیرضا فکش رو روی هم فشار میداد و با عصبانیت بهم چشم دوخته بود...
صدای نفس هاش باعث شد که گریه ام بگیره...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/24ساعت 13  توسط david  |