X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان انتقام شیرین(1)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان انتقام شیرین(1)

مثه تموم 5شنبه هایی که میومدم اینحا بازم اومدم . با یه شیشه گلاب و یه دسته گل رز . مثل همیشه .

اما اینبار فرق داشت . اومده بودم قول بدم . نشستم کنار قبرش و با گلاب شستمش . 7 ماه گذشته ولی من هنوزم باورم نشده از دستش دادم . خیلی تنها شدم باز...

همون طور که گلا رو پر پر می کردم شروع کردم به درد و دل های همیشگی - سلام . من بازم اومد . حالم خوبه. بابایی بالاخره پیداش کردم . من اون احمقو پیدا کردم. همونی که تورو ازم گرفت . قول میدم . قول میدم نذارم خونت بی تقاص بمونه .

با گل آخری همه زندگیم اومد جلوی چشام !

اولین گلبرگ : منو به یاد بچگی هام انداخت . یه خونه خیلی بزرگ و قشنگ . با یه پدر مهربون . مادر نداشت خونمون . موقع تولد من فوت شد . دیگه من عشق بابام بودم و امید زندگیش .میگفت من همه کاری رو به امید اون چشای قشنگت میکنم بابایی . تو چشای مامانتو داری . همونایی که منو جادو کرد .

گلبرگ دوم : به یاد مدرسه رفتنم . فقط یه دوست صمیمی داشتم . صبا . همیشه روی یه نیمکت بودیم . با هم میرفتیم . با هم بر میگشتیم . سینا هم باهامون میومد تا مواظبمون باشه .

گلبرگ سوم : راهنمایی . جوشای پر دردم و اشکایی که به خاطر جدا شدن از صبا بود .

گلبرگ چهارم : دیگه تنها شده بودم . اما متکی بار اومدم . محکم و نترس . و هر بار که به یاد صبا می افتادم به خودم فحش میدادم که چرا شماره تلفنشو نگرفته بودم .

گلبرگ پنجم : رفتم دبیرستان . صبا رو پیدا کردم . رفته بود تجربی . به خاطرش رشتمو عوض کردم . رفتم تجربی . شروع کردیم به خوندن . شد همه خانوادم . مادرم . دوستم . خواهرم .

گلبرگ ششم : سینا ازم خاستگاری کرد . سوم دبیرستان بودم . به قول صبا من اصلا تو این فازا نبودم . ردش کردم . گفت منتظرم میمونه . تا هر موقع که بخوام .

گلبرگ هفتم :  خاستگارام زیاد شدن . به قول بی بی دختر بر و رو دار مال مردمه . نه میخواستم و نه میتونستم . دنبال یکی بودم که با دیدنش دلم بلرزه .

گلبرگ هشتم : کنکور دادیم . هر دومون تو اوج بودیم و بهترین رو میخواستیم . اما بهم قول دادیم تو دانشگاه هم  رشته باشیم .

گلبرگ نهم : قبول شدیم . هر دو با هم . هیچ کدوم از رشته ها جز مدیریت بازرگانی به دلمون ننشست . سینا هم فوق لیسانس قبول شد و خوشحالی خانواده دو برابر شد .

گلبرگ دهم : زندگی خیلی خوبی داشتیم . فارغ التحصیل شدیم . صبا تو یه شرکت معتبر استخدام شد و منم شدم ناظر کارخونه بابا . سینا شرکتش رو زده بود و هنوزم منتظرم بود اما من به قول خودش دل نداشتم چون اگه سنگ بود تا حالا نرم شده بود.

گلبرگ یازدهم : با تجربیاتی که در طول تحصیلم تو کارخونه داشتم پیشرفت زیادی کردم و 60 درصد کارخونه رو بابا به نامم کرد . فقط شش ماه از شروع کارم گذشته بود و باعث تعجب اکثر سهلامدارا شده بودم . و بازم خاستگارام به خاطر پولم جلو میومدن و من هیچ کدوم رو نتونستم قبول کنم .

گلبرگ دوازدهم : تولد بابا بود . زودتر برگشتم خونه . با بی بی خونه رو تزئین کردم . میخواستم بهش بگم من فوق لیسانس قبول شدم .

گلبرگ دوازدهم : بی بی روی مبل خوابش برد . ساعت 11 است .

گلبرگ سیزدهم : بابا هنوز برنگشته . هر چی گوشیشو میگیرم خاموشه . ساعت دوئه

گلبرگ چهاردهم : گوشیم داره زنگ میخوره . ساعت روی دیوار 3 و چهل و پنچ دقیقه صبحه . شماره باباست ولی پشت خط بابا نیست !

گلبرگ پونزدهم : بابا مرد . خاکش کردم . پلیس نتونست اونی رو که بهش زده بود پیدا کنه . سر خاکش قسم خوردم اون نامردو پیدا کنم !

گلبرگ شونزدهم : با کنار هم گذاشتن همه چی رسیدم به سرنخ اصلی . اونی که دستورشو داده .

گلبرگ آخر : آدرس توی کیفمه . اومدم از بابا بخوام کمکم کنه .

هنوز نمیدونم چه طوری باید بینشون نفوذ کنم و حتی نمیدونم میخوام چی کار کنم . فقط میدونم باید انتقام مرگ پدرمو بگیرم . باید نشون بدم من یه معتمدم .

گوشیم زنگ خورد . صباست .

- سلام صبا .

صبا – سلام خانومی . کجایی؟

- جای همیشگیم .

صبا – نمیای بریم بیرون ؟

- چرا میام . کجا همو ببینیم ؟

صبا – بیا دنبالم . سینا ماشینمو برده .

- باشه حاضر شو من نیم ساعت دیگه اونجام .

صبا – اوکی . منتظرتم .

- فعلا .

پاشدم . خودمو تکوندم . نگاهی انداختم به سنگ سیاه رنگ و گفتم – من دارم می رم بابا . میرم تا نشون بدم من یه معتمدم!

مثه همیشه شیطون و پر انرژی نشست تو ماشین – سلنگ

راه افتادم - علیک سلام . خوبی؟

صبا – خوبم . باز چرا این زیر چشات این طوری رفته تو . نشستی تا تونستی گریه کردی آره؟

- کاری نمیتونم جز این بکنم.

صبا – بی بی چه طوره؟

- بیچاره خیلی تو خودشه!

صبا – بنده خدا ... میگم بیا این تعطیلات بین دو ترمت ببرش یه آب و هوایی عوض کنه.

- فعلا نمیتونم . شاید نوروز بردمش . ولی الان نه.

صبا – خوب چی کار کردی؟

- پیداش کردم!

صبا – کجاست خونشون ؟

- طرفای ما . خیلی پولدارن!

صبا – می خوای چی کار کنی؟

- نمیدونم . فعلا باید نقشه درست و حسابی بکشم و برم تو اون خونه!

صبا – مطمئنی می خوای انجامش بدی؟

-آره

صبا – اگه یکی تورو بشناسه چی؟

- مثلا کی؟

صبا – مگه نمی گی نزدیکای شمان . شاید یکی پیدا بشه آشنا که تورو بشناسه !

- بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!

بعد از چند دقیقه سکوت گفتم - امروز آقای حسام زنگ زد .

صبا – وکیل پدرت؟

- آره .

صبا – چی گفت؟

- گفت طبق وصیت بابا جمعه هفته آینده وصیت نامه باید باز بشه . من باید به همه خبر بدم بیان .

صبا – عمو خسروت که نمیاد ؟ میاد؟

- حتما میاد! اگه بوی پول به دماغش بخوره میاد!

صبا – خدایا شکرت . به این بد بخت کشل فامیل ندادی ندادی وقتی هم دادی عمو خسروشو تلپی انداختی تو دامنش ! حکمتتو شکر!

پوزخندی زدم و به رانندگیم ادامه دادم – کجا بریم؟

صبا – نمیدونم . هر جا دوست داری .

- پس بریم خونه ما . بی بی تنهاست .

صبا – باشه بریم .

در رو باز کردم و صداش زدم – بی بی جون ...

صدای مهربونش از توی آشپزخونه اومد – اومدی مهرشید جان ؟

- آره بی بی  . صبا اومده شما رو ببینه .

رفتیم آشپزخونه و بهش سلام دادیم . با دو تا فنجون چایی گرم ازمون پذیرایی کرد .

بی بی  - چه طوری صبا جون؟

صبا – خوبم بی بی . ماشالله هزار ماشالله و هر وقت من شما رو میبینم جوون از دفعه قبل شدی . رازتون رو بهمون بگین چیه  .

صبا میدونست با گفتن این حرف بی بی شروع میکنه به حرف زدن و تا یه عالمه داروهای گیاهی رو برامون تشریح نکنه ول نمیکنه . ولی بازم هر موقع میومد اینجا بی بی بنده خدا رو مجبور می کرد همه اینا رو از نو براش تعریف کنه!

آخرین هماهنگی ها رو برای خوندن وصیت نامه انجام دادم . آقای حسام ساعت 6 میاد خونه ما...

تلفنا رو به اونایی که لازم بود زدم .

- آقای محسنی حسابدار شرکت ... آقای احمدی دوست معتمد پدرم ...

عمو خسرو نمیدونم از کجا ولی می دونست سهمی تو این وصیت نامه نداره . نیومد!

بعد از نوشیدن چای آقای حسام وصیت نامه رو خوند . پدر دو سوم اموالش رو به من و بقیش رو بخشیده بود به خیریه . به آقای محسنی و آقای احمدی هم سفارش کرده بود تا موقع ازدواجم واسم پدر باشن و مراقبم باشند . و در آخر یه نامه داخل پاکت بود . روش نوشته شده بود برای دختر عزیزم مهرشید .

آقای حسام اون نامه رو داد و هر سه رفتن . بعد از بدرقشون رفتم اتاقم و پاکت رو باز کردم .

دختر عزیزتر از جانم . مهرشیدم

سلام بابایی.

میدونم الان که نامه رو میخونی من چند ماهیه پیشت نیستم . امیوارم غصه نبودن منو نخوری و روی پاهای خودت وایسی . دخترم من تو زندگیم همیشه باهات صادق بودم و تو رو هم صادق بار آوردم ولی باید بگم متاسفم عزیزم . خیلی سخته واسم گفتنش ولی وقتی تو به دنیا اومدی مادرت نمرد . بلکه تو فقط سه ماهت بود که مارو ترک کرد . اون ازم طلاق گرفت و از زندگیم رفت بیرون . من عاشق مادرت بودم واسه همین به خواستش تن دادم و طلاقش دادم . نمیخواستم با خودخواهیم پیش خودم نگهش دارم . اون از اول هم عاشق من نبود ! به زور و اجبار پدرش باهام ازدواج کرد . وقتی تورو باردار بود پدرش مرد . و از همون موقع بنای ناسازگاری گذاشت . منم بهش قول دادم وقتی به دنیا اومدی طلاقش بدم و همین کار رو کردم . اونم بعد از طلاق با عشقش ازدواج کرد و از کشور رفتن . من هیچ وقت پشیمون نشدم که این کار رو کردم . امیدوارم درک کنی دخترم که این کار لازم بود تا زندگی تو خراب نشه .

مراقب خودت باش و پدرت رو ببخش عزیزم .

دوستت دارم .

 

صدای جیک جیک گنجشک ها منو به خودم آورد . بدن خشک شدم رو تکون دادم و نگاهی به ساعت روی میز انداختم . ساعت 5 و نیم بود و من شب تا صبح همون طوری خشکم زده بود ! مادرم ! اسطوره عشق من ! اون یه خائن بود . اون من و پدرمو انداخت دور ! خدای من! نمیبخشمش . هیچ وقت !

بدن خستم رو روی تختم ولو کردم و خوابم برد  .

صدای زنگ تلفنم بیدارم کرد . ساعت 7 و نیم بود .

جواب ادم – بفرمایین .

صبا بود – سلام تنبل پاشو دیگه .

- صبا تورو خدا ول کن . لیسانس بس نبود تو فوقشم تو باید با من قبول می شدی نکبت؟

خنده ای دلنشین کرد . علشق خنده هاش بودم – خیلی بی ادبی مهرشید.

- حرف نزن . خوابم میاد . بذار کپه بذارم! راستی واسه من این ترم مرخصی رد کن .

با تردید پرسید – مطمئنی مهرشید ؟

- آره . مطمئنم!

صبا – مهرشید .

- کوفت صبا . عصر بیا با هم حرف بزنیم . من خوابم میاد .

گوشیمو خاموش کردم و بازم خوابیدم .

حدودای ساعت 2 بود که بی بی اومد بیدارم کرد. بعد از ناهار یه دوش گرفتم و کنار شومینه به آتیش خیره شدم. تصویر مادرم و اون کسی که پدرم رو کشته بود جلوی چشام می رقصید .

اول باید اون آدم کش رو به سازش برسونم! بعد برم سراغ مادرم .

صبا رسید . یه قهوه بهش دادم که گفت – ووی چه سرد شده هوا .

- آره . خدا اخوان ثالث رو بیامرزه .

صبا – اوهوم . چه خبره ؟

- از کجا ؟

صبا – وصیت نامه .

- دو سومش ما منه بقیش خیریه . میدونی نمیتونم تو این خونه زندگی کنم. خاطرات بابا عذابم میده .

صبا – می فهمم . اتفاقا سینا هم گفتش بهتره خونتو بفروشی .

- نه صبا دلم نمیاد .

صبا – پس چی کار می کنی ؟

- میرم یه جا دیگه با بی بی زندگی می کنم .

صبا سری تکون داد و هیچی نگفت .

- صبایی ؟

صبا – جانم .

- می ترسم . یه جورایی نمیدونم باید با اون یارو اسی چی کار کنم !

صبا – چیا میدونی ازش؟

- طبق اون اطلاعاتی که دارم یه مرد حدودا 50 و خرده ای ساله به نام اسفندیار  ملکی . تو یه خونه خیلی بزرگ زندگی میکنه . خیلی هم اوضاعش توپه ! یه پسر داره . یه دختر و یه نوه که با خودش زندگی می کنن . زنش هم اون طوری که همساشون می گفت چند ماهه رفته فرانسه برای مداوا .

صبا – خوب خانوم مارپل نقشه چیه ؟

- اولین کار رفتن تو اون خونست . باید بدونم چه طوری می تونم برم تو اون خونه !

صبا - اینو میتونیم یه کاریش بکنیم .

-چه طوری!؟

صبا – ببین اینا خونشون بزرگه . مجبوری کاری روبکنی که هرگز نکردی !

- چی ؟

صبا - خدمتکار شی!

- چی؟

صبا – اهههههههههه داد نزن! خوب چه غلطی می خوای کنی ؟

- نمیتونم مستخدم شم ! من کارا خودمم به زور می کنم !

صبا – ببین مهرشید واسه یه هدف باید هر چی می تونی تلاش کنی !

-حتی مستخدمی .

صبا – من فعلا همین راه به ذهنم می رسه !

- خوب دربارش فک می کنم .

صبا – راستی من مرخصی برات رد نکردم!

- مگه قرار نشد رد کنی؟

صبا – تو هنوز مطمئن نیستی می خوای این کارو بکنی!

- من مطمئنم صبا ولی نمیدونم چه طوری! ولی اگه خدا بخواد یه کاری می کنه که من برم تو اون خونه!

متفکر بهم نگاه کرد و چیزی نگفت!

آروم گونه مهیا رو بوسید و رفت بیرون . از در اتاق مهیا رفتم توی اتاقم . واو چه اتاق قشنگی. یه اتاق که تموم در و دیوار و لوازمش کرم بود . و من عاشق رنگ کرم و قهوه ای .

وسایلم رو گذاشتم تو کمد و یه شومیز سبز بلند تا زیر زانو با جوراب شلواری ضخیم سفید و یه صندل راحتی پوشیدم . روسریم رو هم سرم کردم و رفتم اتاق مهیا . ساعت 6 بود . آروم بغلش کردم و روی مبل کنار اتاقش نشستم و صداش زدم – مهیا جون . مهیا خانومی. پا نمیشی گل من ؟

آروم چشاشو باز کرد و بهم نگاه کرد . با انگشت اشارم گونش رو نوازش کردم و به چشای قشنگ و درشتش نگاه کردم . یه نگاه آشنا بهم کرد و لبخند زد .

- به به ساعت خواب . بخواب بیشتر . نمیگی دل من واسه چشای خوشکلت تنگ شده ؟

زیر لب حرفای نامفهومی زمزمه کرد که متوجه شدم میخواد از من تقلید کنه و حرف بزنه .

- بله عزیزم بله . شما راست میگی . بریم صورتشو بشوریم تا تمیز بشه . بعدم به به بهش بدیم بخوره .

بغلش کردم و از پله ها رفتم پایین . سمانه و لیلا تو آشپزخونه بودن.

-سلام .

برگشتن و بهم سلام کردن و به گرمی تحویلم گرفتن .

- سمانه جون ساعت غذایی سمانه دقیقا چیاست ؟ میشه یه فهرستی واسم بگی بدونم .

سمانه – برو تو پذیرایی یه چایی برات بریزم . میام پیشت.

رفتم توی پذیرایی . نشستم روی مبل و مهیا رو نشوندم روی پام . شمانه هم با یه سینی چایی اومد .

سمانه – ساعت این خونه هم روی این بچه اعمال میشه . در واقع قانون قانون اسفندیار خانه!

- خوب جالب شد .

سمانه – هفت صبح بیدار باشه  . حتی خانوم و بهداد خان و بهاره خانوم باید بیدار باشن .

آقا و بهداد خان ساعت 8 بعد از صرف صبحانه میرن کارخونه . ناهار رو فقط با خانوم و بهاره خانوم سزو می کنیم . مستخدم ها توی آشپزخونه غذا میخورن . ساعت 5 عصرونه سرو میشه . و ساعت 9 شام . ساعت 11 هم خاموشیه مگه این که مهمون داشته باشیم .

- چه قانون سفت و سختی .

سمانه – آقا خیلی سخت گیره . مواظب باش آتو دستش ندی. چون خیلی راحت مثل قبلی ها اخراجت میکنه .

- میگم پدر مهیا کجاست ؟

سمانه – راستش بهاره خانوم و شوهرش از هم جداش شدن و شوهرش رفته آلمان .

- اوه چه بد .

سمانه – آره بهاره خانوم به این قشنگی افتاد زیر دست یه مرد احمق ! شد قربانی معاملات پدرش .

مهیا با کنجکاوی بهمون نگاه می کرد . بهش گفتم – چیه خانوم خانوما ؟ باهات حرف نزدم دلخور شدی ؟

با همون زبون بامزش چند تا کلمه جوابمو داد . سمانه خندید و گفت – شیرین زبونیاش شروع شد . راستی پوشکشو خودم عوض می کنم . غذاشم ساعت داره که راس ساعت بهش میدیم .

- به جز ساعات دارویی که باید دقیق باشه بقیش بستگی به بدن بچه داره . چرا اینطوری باهاش رفتار میشه . گناه داره !

صدای بهداد از پشت سرم و درست جلوی در وروردی سالن اومد – کی گناه داره ؟

- اونی که گوش وا میسته!

بهداد – اتفاقی بود . سمانه یه نسکافه بهم بده .

سمانه رفت تا نسکافه بهداد رو بیاره  .

بهداد با همون لباس بیرونی و میخواست مهیا رو بغل کنه . نذاشتم – جناب ملکی لطفا مهیا رو بغل نکنین . 

بهداد متعجب گفت – باید از شما اجازه بگیرم !؟ یادم نمیاد از مادرش اجازه گرفته باشم و بغلش کنم !

- اولا من مادرش نیستم پرستارشم . دوما لباس شما لباس بیرونه و پر از آلودگی . سوما خودتون شمردین تعداد جاهایی رو که با دستتون لمس کردین ؟

بهداد متفکر بهم نگاه کرد و حرفی نزد .

نشست روی مبل روبروی من و بهم خیره شد . زیر نگاه ترسناکش معذب شدم . خوشبختانه تلفنش زنگ زد ولی از جاش تکون نخورد و همون طوری جواب داد .

بهداد – سلام ... ... نه نیست خونه ... رفته خرید بر نگشته هنوز ...مهیا هم خوبه . پیش پرستار جدیدشه ... بله ... بله ... بله ... اینجان روبروی من ... باشه منتظرم . .. خدانگهدار .

سمانه نسکافه بهداد رو آورد و گذاشت جلوش . مهیا تموم مدت با دستبند یادگاری که از پدرم داشتم و چند تا قلب کوچولو و خوشکل داشت بازی کرد ولی دیگه خسته شد و نق نق اش در اومد .

از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه .

- لیلا جان غذای مهیا آمادست ؟

لیلا – بله  آمادست . بدین من بهش بدم .

- نه ممنون میشم اجازه بدی خودم بهش غذا بدم .

لیلا – باشه بریم تو اتاق غذا خوری بشینه روی صندلیش.

بردیمش توی ناهار خوری. لیلا مهیا رو از من گرفت و نشوندش روی صندلی ولی مهیا اذیت کرد و نخواست بشینه .

لیلا رو به مهیا – ای وای بشین بچه . چرا این روزا اینقدر اذیت می کنی ؟

مهیا شروع کرد به گریه کردن .

لیلا آروم زد روی گونش و گفت – خاک به سرم . الان بهداد خان داد میاد منو می کشه !

مهیا رو ازش گرفتم و آروم تکونش دادم و گفتم – نه عزیزم گریه نکن . باشه باشه . آروم آروم .

کمرشو نوازش کردم تا آروم گرفت . رو به لیلا گفتم - چند لحظه مهیا رو نگه می داری؟

لیلا – نه تورو خدا بازم گریه می کنه . کلا مهیا به جز مامان و داییش با همه مشکل داره .

ای خدا . باید بدمش به بهداد ! ولی اون که لباس بیرون تنشه . رفتم کنار بهداد و گفتم – آقای ملکی .

بهداد – لطفا تو خونه خودم بهداد صدام کنین .

- چشم . بهداد خان من مهیا رو میذارم روی این مبل . لطفا یه لحظه مواظبش باشین تا من برگردم . امکانش هست ؟

بهداد – دست هم حتما بهش نزنم .

- اگه لازم نبود نه لطفا . ممنون .

گذاشتمش روی مبل رو سریع اومدم طبقه بالا . یه پتو و ملافه تمیز از داخل کمدم برداشتم و بردم کنار شومینه همون طبقه پهن کردم و برگشتم . دیدم نشسته روبروی مهیا و داره باهاش حرف میزنه .

- ممنون بهداد خان . مهیایی بریم به به شو بخوره .

مهیا رو بغل کردم و از لیلا خواستم غذاشو بیاره بالا . بهداد کنجکاو گفت – واسه پدرم خوشایند نیست جز ناهار خوری جای دیگه ای غذا بخوریم .

- البته زمانی که موقع غذاست و افرادی که همسن مهیا نیستند . اگه توضیح خواستند بنده بهشون توضیح می دم .

نشوندمش روی ملافه و تکیش دادم به خودم که نیوفته . ظرف غذاشم گذاشتم جلوش و قاشقو دادم دستش . اول چند باز زد توی ظزفش و باهاش بازی کرد . شیطون کوچولو چه خنده های نازی داشت . آروم دستشو که قاشق بود توش گرفتشو زدم توی ظرف و کمی گذاشتم دهنش تا یاد گرفت . آخر ماجرا کلی خندیدم . تموم ظرف رو روی لباسش و صورتش مالیده بود .

- مهیا دایی این چه وضعیه ؟

سرم رو بلند کردم و به بهداد که چند قدمیم ایستاده بود نگاه کردم .

- غذا خورده .

خندید  و گفت – لباساشم که غذا داده .

مهیا از خنده بهداد نگاهش کرد و یه چند تا کلمه نا مفهوم گفت .

بهداد اومد طرفش و گفت – ببین دایی چه خوشمزه ای . خاله ندا میگه بوست نکنم .

- خاله نمیگه بوسش نکنین دایی . میگه لباس و دست و صورتتون که تمیز باشه اشکال نداره .

صدای اسفندیار خشن و ترسناک اومد – بهداد چه خبره اینجا .

بهداد – سلام پدر . خسته نباشین .

از جام بلند شدم و همون طور که شکم مهیا رو گرفته بودم ایستادم و با بدبختی نفرتم رو پنهون کردم – سلام .

نگاهی مشکوک به من کرد و گفت – شما ؟

- پرستار جدید مهیا .

ملکی – آهان پس تو همونی هستی که بهاره دربارت حرف زده بود .

حرفی نزدم .

سکوت منو که دید گفت – مثل اینکه قانون اینجا رو نمیدونی ؟!

- تا حدی آشنام .

ملکی – پس میدونی که جز اتاق ناهار خوری نباید جای دیگه ای غذا خورد .

- توضیح می دم براتون .

ملکی – بعد از شام توی کتابخونه منتظرم .

-حتما.

لباسای مهیا رو عوش کردم و تمیزش کردم . توی اتاقش مشغول بازی بود و منم توی تفکر عمیقم برای پیدا کردن راهی که مدارک رو بردارم . ساعت 8 بود که بالاخره بهاره اومد . بعد از سلام و احوال پرسی گفت – واقعا معذرت می خوام . قرار نبود برم ولی دیگه مجبور شدم و دیر شد .

- خواهش میکنم .

بهاره – مهیا که اذیت نکرد ؟

- دخترتون فوق العاده شیرینه . من که ازش سیر نمی شم .

بهاره خندید و گفت – شنیدم یه قانون شکنی بزرگ رخ داده . قضیه چی بوده .

- خبر گزاریتون کامل تعریف نکرده براتون ؟

بازم خندید و گفت – چرا گفته . و این که پدرم از نترس بودنت خوشش اومده .

- نترس بودنم؟

بهاره – آره این که جلوش ایستادی و گفتی توضیح میدی و اصلا معذرت خواهی نکردی.

- خوب من بی خودی از هیشکی معذرت خواهی نمیکنم .

بهاره سری تکون داد و گفت – اوممممم . واسه خودت تز های جالبی داری. من می خوام بمونی . پس هیچ وقت در مقابل پدرم نترس .

سری تکون دادم و حرفی نزدم . شام رو تو آَشپزخونه خوردم و بعد از شام با راهنمایی سمانه رفتم کتابخونه .

ملکی متفکر پشت یه میز بزرگ نشسته بود و  قهوه می نوشید . رفتم جلو . تعارفم کرد بشینم . تشکر کردم و روی نزدیک ترین مبل به خودم ولو شدم . نمیدونم ترس بود یه نفرت که باعث شده بود مشتم رو محکم نگه دارم . ای لعنت به تو ملکی که زندگی این همه آدمو میخوای به خاطر سود خودت تباه کنی .

ملکی – اسمت چیه ؟

- ندا .

ملکی – چند سالته ؟

- 23 سالمه .

ملکی – چقدر سواد داری؟

- داشنجو ام .

ملکی – چه رشته ای ؟

- مدیریت بازرگانی .

ملکی – چی از بچه داری بلدی ؟

- هیچی !

جاخورد . ولی ادامه داد – پس چه طور اومدی اینجا ؟

- تقدیر .

ملکی – چند تا خواهر و برادر داری؟

- ندارم .

ملکی – پدرت چیکارست ؟

- تو کارخونه کار می کرد .

ملکی – میکرد ؟

- بله چون فوت شده .

ملکی – مادر داری؟

 - خیر . اونم تو بچگیم فوت کرد .

ملکی – پس با کی زندگی میکنی؟

- با بی بی ام .

ملکی – دوتا زن توی یه خونه تنها ! نمیترسی؟

- نه .

ملکی – دزد بزنه چی ؟

میخواستم بگم خونمون دزد گیر داره . که جلوی زبونمو گرفتم – نمیزنه .

ملکی – چقدر با اطمینان .

- من به همه چی مطمئنم و اعقاد دارم ولی به یه چیزی مطمئن باشم همون اتفاق برام رخ می ده .

ملکی – چرا قبول کردی پرستار مهیا بشی؟

- اولیش این که نیاز به یه تجربه داشتم و یه مطالعه که مهیا میتونه خیلی بهم کمک کنه .

ملکی – مگه موش آزمایشگاهه ؟

- اشتباه برداشت نشه . من نه آدمی هستم که درباره بچه ها خونده باشم که بخوام روش آزمایش کنم نه دکترم که داروهامو روش امتحان کنم ! من فقط می خوام رفتاراشو مطالعه کنم .

ملکی – پس علت این که گفتی بی حقوق می خوای کار کنی همینه .

- من حقوقمو می گیرم . مهیا و وجودش بهترین حقوقه برای من .

ملکی- درباره امروز توضیح بده .

- دیدم که مهیا دوست نداره روی صندلیش بشینه . فهمیدم که جاش راحت نیست واسه همین تصمیم گرفتم این طور بشونمش.چون اون صندلی واسه یه بچه کوچیک که تازه میخواد بشینه یه کم سفته . این طور فکر نمیکنین ؟

از این که مخاطب قرارش دادم جا خورد ولی زود جواب داد – موافقم .

-  و این که بچه باید با غذاش بازی کنه تا بتونه غذایی رو که می خوره لمس کنه . این یه حس اطمینان به بچه می ده که داره غذایی رو می خوره سالمه .

ملکی سری تکون داد و گفت – خوب به نظر میاد حرفای بهاره خیلی هم بیراه نیست . منم با موندن شما موافقت می کنم .

-ممنون.

ملکی – سوالی نیست ؟

- درباره مهیا باید با کی صحبت کنم ؟

ملکی – با من و اگه نبودم بهداد .

- پس مادرش چی ؟

ملکی – مادرش از پس فردا نیست .

بعد از کمی سکوت گفتم - اگه اجازه بدین من برم .

ملکی – نه . موفق باشی.

- ممنون .

از کتابخونه رفتم بیرون ولی تموم راه سنگینی نگاهشو حس میکردم .

سه جفت چشم منتظر نتیجه بودن . بهداد ، بهاره و سمانه که داشت چای تعارف می کرد .

بهاره – چی شد ندا خانوم ؟

- هیچی . ایشون گفتن که می تونم بمونم .

بهداد سری تکون داد و بهاره با لبخندی گفت – خدارو شکر . دیگه با خیال راحت میرم .

بهداد – بهار به مامان زنگ بزن و واسه پس فردا بگو میری. منم زنگ میزنم بلیطتو اوکی می کنم .

بهاره زنگ زد و با یه خانومی با محبت خیلی زیاد حرف زد . بهداد هم باهاش حرف زد و قطع کردن .

- بهاره خانوم مهیا کجاست ؟

بهاره – خوابوندمش. بچم منتظرت بود ولی خوب خوابش برد امروز حسابی باهاش بازی کردی خسته شده بود .

با اینکه خسته بودم ولی پیشنهاد چای سمانه رو رد نکردم و نشستم کنارشون . حس نزدیکی بهشون داشتم . منی که هیچ وقت با هیچکی نمیتونستم بسازم اینقدر راحت باهاشون کنار اومدم . پهاره پاشد و گفت – من خستم . میرم بخوابم . شب بخیر .

به احترامش ایستادم و منتظر موندم تا بره بالا . بعد نشستم . چای رسید .

بهداد داشت با لپ تاپش کار می کرد . زیر چشمی چهرشو زیر نظر گرفتم . مقداری از حالات اسفندیار رو داشت . چشمای سردش بیشتر از همه به چشم می خورد . چهره آشنایی  داشت واسم .

یهو سرش رو آرد بالا و غافلگیرم کرد – چیز حدیدی تو چهرم کشف کردین؟

خودم رو نباختم و گفتم - نه فقط داشتم شما رو با پدرتون مقایسه می کردم .

بهداد – چیزی هم دستگیرتون شد ؟

- بله . شما خیلی به پدرتون شبیه هستین .

بهداد – من فرزند ارشد پدرم هستم . پس صددرصد به خانوده پدریم رفتم تا مادریم .

- بله ولی نمیشه گفت صد در صد . چون من خیلی به مادر شبیهم تا پدرم .

بهداد – و البته کمی به مادر من هم شباهت دارین !

جا خوردم -  جدا ؟

بهداد سری تکون داد و گفت – و علت این که اینقدر زود تو خونه ما جاتون رو محکم کردین اینه .

- جالبه .

بهداد – مهیا عاشق مادرمه . واسه همین اینقدر راحت شما رو پذیرفت . البته نمیشه چشاتون در نظر نگرفت !

- چشمام؟

بهداد – چشاتون ...

همون موقع اسفندیار از کتابخونه اومد بیرون و بهداد فوری مسیر صحبتشو عوض کرد .

بهداد – ساعت 10 شب پس فردا پرواز داره .

نقش بازی کردنش حرف نداشت . باید تئاتر رو ادامه میدادم واسه همین منم ادامه دادم – کی بر میگردن ؟

بهداد – معلوم نیست . باید ببینیم  درمان مامان چقدر طول میکشه .

- معذرت می خوام مشکل خانوم چیه ؟

بهداد – مادر سرطان رحم داره .

- خدا شفاشون بده .

بهداد – ممنون .

- خوب من دیگه با اجازتون برم اتاقم .

بهداد – خواهش می کنم . شبی بخیر .

- شب بخیر .

از کنار اسفندیار که رد شدم به اون هم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم .

تو دلم خوشحال شدم که تونستم تو دلشون جا باز کنم و منو نشناختن. وضو گرفتم و نمازمو خوندم . بعد زنگ زدم به صبا .

-سلام دختره

صبا – سلام . چه طوری؟ چه خبر؟

- خوبم . تو چه طوری؟ خبر سلامتی

صبا – بی بی منتظرته . من گوشی رو می دم بهش .

صدای مهربون بی بی اومد – مهرشید مادر خوبی؟

- سلام بی بی . خوبم . خیالت راحت .

بی بی-  کی رسیدی؟

- یه نیم ساعتی میشه .زود میام بی بی  . قول میدم .

بی بی  - باشه مادر من دیگه برم بخوابم . از نگرانی در اومدم . کار نداری؟

-شب بخیر . گوشی رو میدین صبا ؟

بی بی – باشه مادر خدا نگهدار .

- خداحافظ .

صبا گوشی رو گرفت .

-صبا برو یه جا که تنها باشی .

یه کم منتظر موندم تا صبا رفت یه جا دیگه .

صبا – خوب چه خبر ؟

- خبر خاصی نیست . الان از اتاق اون نامرد میام . گفت بمونم .

صبا – از دوربین و اینا چه خبر؟

- نمیدونم . فکر نمیکنم تو اتاقا دیگه دوربین گذاشته باشن . من فقط چند تا توی محوطه دیدم .

صبا – خانوادش چه طورین ؟

- بد نیستن . با دخترش دوست شدم .  ولی بهداد یه جوری بهم نگاه میکنه انگاری دزد دیده! فک کنم میخواد مچ گیری کنه!

صبا – مواظب خودت باش مهرشید .

- هستم . نگران نباش .

صبا – راستی کارخونه دیگه ادارش با توئه چی کار می کنی ؟

- یه فکری می کنم .

صبا – اسم نوه کوچولو مهیا بود دیگه ؟

- آره .

صبا – اون چه طوره ؟

- خیلی نازه صبا . اصلا نمیتونم ازش دل بکنم .

صبا - وابسته نشی مهشید . هدفت یه چیز دیگست . به خاطر یه بچه عوض نشی و بخوای موندگار شی . فقط یه ترم وقت داری!

- باشه . حواسم هست . در ضمن من سنگدل تر از اونی هستم که یه بچه منو پابند کنه .

صبا – راستی اتفاقاتی رو که میوفته توی یه دفتر بنویس من بعدا بخونم . بهتره خیلی بهت زنگ نزنم تا مشکوک نشن .

- باشه . کار نداری؟

صبا – مواظب خودت باش. شبت خوش.

- شب خوش .

قطع کردم . سرک کشیدم توی اتاق مهیا . دیدم توی تختش نیست . از اتاق رفتم بیرون . دیدم بهداد داره میره سمت اتاقش . آروم صداش زدم – بهداد خان .

برگشت و بهم نگاه کرد – بله .

- مهیا پیش مامانش خوابیده ؟

بهداد – آره این دو شب آخر پیش اونه .

-باشه . شب بخیر .

بهداد – شب بخیر .

شب نسبتا سختی رو گزروندم . دوری از خونه و خوابهای آشفته باعث سردرد بدی شد برام . از خواب که بیدار شدم نمیتونستم چشامو باز کنم  ولی چاره ای نبود . نماز خوندم و پرده های اتاق رو زدم کنار . نور زیادی نبود هنوز . رفتم طبقه پایین تا یه مسکن پیدا کنم تا کمی حالمو بهتر کنه . یه کم تو کابینت ها نگاه کردم ولی هیچی پیدا نکردم . آخر سر توی یخچال پیدا کردم . همین که در رو بستم بهدا رو پشت در دیدم . ترسیدم .

- وای خدا !

دستپاچه شد – فکر نمیکردم بترسی!

- یهویی جلوی من ظاهر شدین ترسیدم خوب .

بهداد – دنبال چیزی می گشتین ؟

قرص رو بهش نشون دادم  و گفتم – این .

بهداد – مسکن واسه چی ؟

- سرم خیلی درد میکنه . نتونستم خوب بخوابم .

بهداد – بهتره نخوری . چون خواب آلوده میشی . بعد از ناهار بخور و بخواب .

- سر دردمو چی کار کنم ؟

بهداد – بشین من بهت یه چیزی میدم که بهتره .

نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز . نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که صدام زد . یه فنجون گذاشته بود جلوم .

- این چیه ؟

بهداد – حالتو بهتر میکنه .

خودشم نشست روبروم و یه فنجون دستش گرفت و بهم خیره شد .

خسته تر از اونی بودم که علت رفتارشو بپرسم . یه کمی از مایع رو که تو دهنم مز مزه کردم گفتم – دم کرده سیب و دارچین ؟

سری تکون داد و حرفی نزن . راست می گفت . حالم بهتر شد . ولی سرم هنوزم یه مقدار سنگین بود و گیج بودم . ساعت 6 و نیم بود که سمانه اومد داخل آشپزخونه . نگاه کنجکاوشو که دیدم گفتم –  سلام . صبحت بخیر  سمانه جون .

سمانه – سلام . سلام آقا صبحتون بخیر .

بهداد – سلام سمانه . ممنون .

از جاش بلند شد و گفت – یه ساعت دیگه هم همین دم کرده رو بخورین خوب میشین .

- ممنون بهداد خان.

بهداد از آشپزخونه رفت بیرون .

سمانه – خوبی؟

- یه مقدار سرم درد می کنه . شب نتونستم خوب بخوابم .

سمانه – آهان . طبیعیه . چون جای خوابت عوض شده بود واسه همین بوده حتما .

- آره واسه همینه و یه کم هم استرس دارم که می تونم از مهیا مثل مادرش مراقبت کنم یا نه .

سمانه لبخندی زد و گفت – می تونی . معلومه خیلی درباره بچه ها می دونی .

- نه زیاد . بیشتر اونیه که خودم  فکر می کنم درسته .

سمانه – من صبحانه رو آماده کنم که الان آقا میان واسه صبحانه .

- کمک می خوای ؟

سمانه – نیکی و پرسش .

به خودم و پیشنهادم فحش دادم تو دلم . کمکش کردم یه کم کاراشو رو به راه کرد . لیلا که اومد خیالش راحت شد و گفت – بهتره بری بالا یه دوش بگیری . آدم فکر میکنه یه هفتست نخوابیدی.

- باشه . ممنون .

بعد از دوش سرحال اومدم . ساعت 8 بود که رفتم پایین . مردا خونه نبودن . بهاره هم رفته بود بیرون . با خودم فکر کردم چه زود رفته بیرون .

لیلا رو صدا زدم – لیلا جان ؟

از کتابخونه صداش اومد  - اینجام ندا خانوم . دارم تمیز کاری می کنم .

رفتم کتابخونه – خسته نباشی .

لیلا – ممنون .

- مهیا کجاست ؟

لیلا – شیرشو خورده . سمانه داره حمامش می کنه .

- باشه ممنون .

صدای زنگ حمام اتاق بهاره باعث شد به قدم هام سرعت بدم و برم سراغشون .

پشت در حموم  سمانه رو صدا زدم . یه حوله دور خوش پیچیده بود ومهیا هم توی حولش داد دستم و گفت – زود خشکش کن سرما نخوره .

سریع رفتم کنار  شوفاژ اتاق مهیا و شروع کردم به خشک کردنش . فسقلی بعد از اون دوش حسابی قرمز شده بود و آدم دلش می خواست درسته قورتش بده .

شروع کردم به حرف زدن باهاش . چون بلد نبودم پوشکش کنم . سمانه اومد و وقتی پوشکش کرد با کمک هم لباساشو تنش کردیم و دادش بغل من و سفارش کرد فعلا یه جای گرم باشیم تا مهیا سرما نخوره . و وقتی از بابت ما خیالش راحت شد رفت سراغ کاراش .

دستمو گرفت و شروع کرد به تکون دادن و بازی کردن .

یه ساعتی مثل توپ قلقلیش دادم و باهاش بازی کردم تا خوابش برد . آروم بغلش کردم و گذاشتمش تو تختش و رفتم آشپزخونه تا صبحانه بخورم .

همون حین صبحانه از سمانه پرسیدم – میگم این خونه سگ نداره ؟

سمانه – چرا داره ته باغه .

- وای ولش که نمیکنین ؟

سمانه – شبها بازه . با اهالی خونه کار نداره . ولی به خدمت عریبه ها چند بار رسیده!

- وای منم که غریبم . نکنه گازم بگیره .

سمانه خندید و گفت – نه عزیزم . کاری باهات نداره . وقتی بهداد خان یکی از وسایلت رو بگیره جلوش بو میکنه و دیگه واسش شناخته شده ای .

- اینجا خوب دوربین داره . دیگه واسه چی سگ نگه می دارین ؟

سمانه – یه بار دوسال پیش اینجا رو دزد زد . سیستم دوربین ها رو نداشتیم . سگه قبلیمونو کشته بودن و خیلی چیز با خودشون بردن . دیگه بعدش آقا تو محوطه و اتاقا دوربین نصب کرد!

- وای اتاق خوابا ؟

سمانه – نه اتاق کارش و کتابخونه و محوطه عمارت .

دیگه دیدم اگه بیشتر سوال کنم مشکوک میشه .

- دستت درد نکنه سمانه جون . میگم این سگه باز که نیست ؟

سمانه بازم خندید – نه عزیزم خیالت راحت . میخوای بری حیاط؟

- میخوام یه کم  هوا بخورم .

سمانه – هوا سرده یه چیزی بپوش و زود بیا . الاناست که مهیا بیدار شه . خیلی این خوابهاش طول نمیکشه .

- چشم قربان .

یه پالتو پوشیدم و رفتم توی حیاط .  یه کم چرخیدم و اطراف رو دید زدم . زود برگشتم تو سردم شد .

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/24ساعت 14  توسط david  |