عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان انتقام شیرین(4)


صبا – خیلی یه دنده ای ! - یه پیشنهاد دیگه بده . صبا – هیچی جز این به فکرم نرسید . ساغر زنگ زد و گفت حضور اولین کسی که باهاش قرار ملاقات داشتم رو اعلام کرد . صبا – پس من دیگه میرم . مثل اینکه تا شب هستی . - فکر نمیکنم . نهایت تا 7 هستم . خسته و کوفته رسیدم خونه . ساعت ورودی عدد 9 رو نشون می داد . صدای حرف زدن قطع شد و بی بی صدام زد بی بی – مهرشید جان تویی عزیزم ؟ - آره بی بی جونم . سلام . بی بی – سلام مادر . زود لباستو عوض کن بیا مهمون داریم . - چشم . لباس عوض کردم و با خودم فکر کردم یعنی کیه که بی بی گفتش برم. ما که کسیو نداریم . یه شلوار جین تا نیمه ساق پام ، صندل مشکیم و یه دکلته مشکی پوشیدم . موهامو شونه زدم و یه کوچولو عطر . آخ که دلم یه وان آب گرم میخواست که خستگیم در بره .  ولی این مهمون بی موقع ... ای بابا . یه لیوان اب ریختم و همون طور که می خوردم رفتم تو اتاق پذیرایی . با دیدن زنی که روی مبل دیدم جا خوردم . بحدی که نفس کشیدن یادم رفت و لیوانم از دستم افتاد روی سرامیکا و خاکشیر شد . از جاش بلند شد و گفت – مهرشید عزیزم تویی ؟ حرفای بابا و بی بی دربارش تو گوشم زنگ زدن . همه نفرتی که ازش داشتم ریختم توی چشام و بهش خیره شدم . بی بی صدام زد – دخترم بیا جلو  . رفتم جلو . - واسه چی اومدی اینجا!؟ چونش لرزید و اشکاش ریخت . پوزخند زدم – گفتم واسه چی اومدی اینجا !؟ اومدی ببینی وقتی رفتی بد بخت شدیم یا من از غم بی مادری مردم ؟ ناخود آگاه صدام بالا رفت – نه خانوم ! نمردم . دارم زندگی میکنم و خیلی هم راضیم ! بی بی صدام زد – مهرشید صداتو بیار پایین  . بیا بشین . - بی بی ... بی بی – بی بی نداریم . گفتم بیا اینجا بشین . عصبانیتمو با فشار ناخونام تو دستام کنترل کردم و رفتم نشستم . مادر هم نشست . لیلا خانومی بود که 3 روز در هفته خونمون بود و نظافت می کرد . صداش زد و گفت خرده شیشه های لیوانو جمع کنه . توی مبل فرو رفتم  نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم . داشت با دستمال اشکاشو خشک می کرد . خیلی جوون مونده بود . اگه کسی نمیدونست این مادرمه مطمئن می شد که خواهر بزرگ ترمه . بی بی از جاش بلند شد و گفت – من میرم قهوه بیارم . تو این فاصله حرفاتونو بزنین . و رفت . چند دقیقه شد ولی هنوز ساکت بود . - من تازه از کارخونه اومدم و خستم . اگه قرار نیست حرف بزنی پاشم برم بخوابم . مامان – منو ببخش دخترم . خندم گرفت – ببخشم ؟ من ؟ بعد از این همه سال ؟ چی شده که یادت افتاده باید بخشیده بشی ؟ مامان – من خیلی فرصت ندارم . دارم می میرم . اومدم حلالم کنی . - و اگه نکنم !؟ مامان – می دونم در حق تو و پدرت بد کردم . میدونم . اما نمی خواستم یه عمر به پدرت خیانت کنم و به کسی که عاشقش بودم فکر کنم ! - چرا با پدرم ازدواج کردی وقتی عاشق کس دیگه ای بودی !؟ چرا ؟ دفتری از توی کیفش در آورد . رنگ و رو رفته بود . گذاشت روی میز و گفت – این یه بخش از خاطرات من از وقتی با عشق آشنا شدم تا بعد از طلاقم از پدرت نوشتم . اولش برای دل خودم می نوشتم ولی بعدش برای تو نوشتم تا اگه پرسیدی و من نتونستم بهت جواب بدم اینو بخونی . شاید بتونی از دید من به قضیه نگاه کنی . - داری گناهتو این طوری می پوشونی؟ مامان – نه من میدونم مقصرم و انکار نمی کنم . فقط میخوام بدونی من تو اون مدت چقدر عذاب کشیدم . - اگه خواستم میخونم . یه کاغذ و خودکار از توی کیف در آورد و یه چیز روش نوشت و گذاشت روی دفتر – این آدرس خونه و تلفن همراه منه . وقتی این دفترو خوندی اگه تصمیمیت عوض شد ... - نمیشه . تو فکر میکنی من می تونم این 23 سالی که بی مادر بزرگ شدم رو ببخشم ؟ میتونم نگاه های پر حسرتی که به بقیه می کردم رو فراموش کنم ؟ می تونستم محبت پدرمو داشته باشم و فکر کنم مهر مادرمه ؟ گفتنش آسونه شهناز ! اما تو جای من نبودی . پس بهتره به دلت صابون نزنی که می بخشمت . هرگز نمی بخشمت . سری تکون داد و گفت – فکر نمیکردم دختر علی اینقدر کینه توی دلش باشه . علی قلب خیلی بزرگی داشت . از جاش بلند شد و رفت بیرون . صدای خداحافظیش با بی بی اومد . حرفاش توی گوشم پیچید - "علی قلب بزرگی داشت " "فکر نمی کردم دختر علی این قدر کینه توی دلش باشه" " شاید بتونی از دید من به قضیه نگاه کنی " " منو ببخش دخترم" سرمو تکون دادم و راه افتادم سمت اتاقم ...  آخ بابایی .... یعنی اگه تو الان اینجا بودی می بخشیدیش ؟ می تونستی ببخشید و از اون همه غمی که توی دلت کاشت بگذری؟ نه بابا جونم . من نمیتونم. من مثه تو اینقدر بخشنده نیستم و قلبمم به بزرگی تو نیست . ترجیح دادم بعد از یع دوش آب گرم سریع بخوابم تا با فکر کردن به به حرفاش فکر و اعصابمو داغون کنم . صبح با خستگی تمام از جام بلند شدم . دفتری رو که شهناز بهم داده بود گذاشتم توی کیفم تا بخونمش . حتی نگاهی هم به ادرسی که بهم داده بود نکردم . حاضر شدم و به اصرار بی بی یه دو سه تا لقمه به زور صبحانه خوردم و یه ساندویچ بزرگ گذاشت تو نایلون و گفت – اینو ببر مهرشید جان . گرسنت میشه . گذاشتم توی کیفم و ازش تشکر کردم . تا ساعت 11 ملاقاتا انجام شد و بی کار شدم . 1 ساعتی وقت داشتم تا برم برای قرار ناهار . دفتر رو در آوردم و شروع کردم به خوندن . *** امروز این دفتر رو مریم بهم داد . بهم گفت واسه اوقات تنهایی این بهترین همدمه تا بتونم باهاش درد و دل کنم و حرف دلمو بنویسم . از این حرفش خوشم اومد . همیشه دلم میخواست یکی باشه که خصوصی ترین حرفامو بهش بزنم . صمیمیتم با مریم به قدر نبود که بتونم باهاش حرف بزنم ولی این دفتر میتونه محرم رازم باشه . *** تولدم نزدیکه . مثه هر سال یه مهمونی بزرگ میگیره بابا . تموم دوستاش و خانواده رو دعوت کرده . نمیدونم چرا حس غریبی دارم . من میفهمم که بابا به خاطر این که به من علاقه داره این کارو نمیکنه . چون اون به من علاقه نداره . اون یه پسر میخواست . فرزندی که بعد از مدت ها انتظارش دختر شد بد طور خورد توی ذوقش . منو پنهان نمیکنه . مردی که ادعای تجدد می کرد نمیتونست مثه اعراب دوره جاهلیت دخترشو خاک کنه اما تو خونه رفتارش بدتر از یه خدمتکاره باهام . هر موقع یه خاستگار زنگ میزنه تن و بدنم می لرزه که نکنه منو شوهر بده . اما بابا آدمی نیست که جایی بخوابه که آّب زیرش بره! *** امروز 23 آبانه و من 15 ساله شدم .همه چی مهیای یه مهمونی بزرگه . مهمونا کم کم داره پیداشون میشه ولی من هنوز به دستور مامان توی اتاقم هستم . شوقی به این مهمونی ندارم . درست برعکس هم سن و سالام . *** "میخ کلمه اسفندیار شدم ! یه حس بدی بهم دست داد . اما با خودم فکر کردم بچه های اسفندیار از من بزرگ ترن پس امکان نداره این حس من درست باشه ..." بیخیال شدم و ادامه رو خوندم . *** موقعش شد . نگاهی به لباس بنفش رنگ آخرین مدل فرانسویم انداختم و راه افتادم برم طبقه پایین . از پله ها که پایین می رفتم نگاه ها به سمتم خیره شد . با همه سلام علیک کردم . آخر سر اسفندیار منو برد پیش خودش . - ای بابا ول کن این قوم مغول رو دختر عمو . خندم گرفت . نمیتونم حس علاقه ای که زیر پوستم بهش دارم رو ندید بگیرم . - اسی تولدمه نا سلامتی .بعدم این قوم مغول به خاطر من اومدن خیر سرم ها! اسفندیار – نگفتم بهم نگو اسی خوشم نمیاد ؟ - وا مگه چیه اسیییییییییییی؟ رو کلمش تاکید کردم و خندم گرفت اسفندیار - یکی یه دونه خل و دیوونه !  - آخی نه که تو ده تا خواهر برادر داری! اسفندیار – من اندازه دو نفرم ! - کم نیاری یه وقتا ! میمیری از بی حرفی! پاشد رفت و یه مشروب برای خودش آورد و یه لیوان اب پرتقال برای من .  گیلاسشو زد به لیوانم و گفت – به سلامتی دختر عمو و پایان 15 سالگیش. یه کمی از ابمیوه رو خوردم که بابا اشاره کرد برم پیشش . - بله بابا . بابا – الان کیکتو میارن . برای جلوگیری از حرف مردم بهتره خیلی با اسفندیار نپلکی . من خوشم نمیاد راجع به دخترم حرف بزنن و انگشت نماش کنن . سرمو انداختم پایین و گفتم چشم . ولی همش زیر چشمی به اسفندیار نگاه کردم که بهم خیره شده بود . شب خسته کننده ای شد . اگه با اسفندیار بودم هیچی حس نمیکردم ولی ... لعنت به این مردمی که ورد زبونشون بد گویی از این و اونه ! *** داشتم به کادو ها نگاه میکردم .چقدر سکه پهلوی و سرویس طلا ! ای بابا من اینا رو نخوام باید به کی بگم! کادوی اسفندیار خاص بود . خیلی به چشمم اومد . یه دستنبد با نگین های فیروزه و یاقوت قرمز. قایمکی بهم داد . گفت – بابات خیلی دلش میخواد خفم کنه . اگه پسر برادرش نبودم منو می کشت . - اسی بابام خیلی پسرا رو دوست داره  . سری تکون داد بهم نگاه کرد . دلم لرزید . با گفتن تولدت مبارک سریع رفت . دارم با خودم فکر می کنم این حس جز عشق چی میتونه باشه . *** امروز بابا موقع ناهار خبر داد اسفندیار داره میره خارج . میخواد بره لیسانس بگیره . همون طور که اینو می گفت منو زیر نظر گرفت به طوری که حس کردم دارم زیر نگاهش اب می شم . بی صدا و بدون این که حرف بزنم ناهارمو به زور اب فرو دادم . زودی هم اومدم تو اتاق. یعنی اون منو دوست نداره ؟ نه دوستم داره من از چشاش مطمئنم . *** امروز روز آخری بود که اسفندیار ایران بود . عمو یه مهمونی خانوادگی گرفته بود و همه رفته بودن تا از اسفندیار خداحافظی کنن .  تو کل راه مامان داشت به بابا می گفت که برادرت و زنش چقدر دلشون می خواسته همه بفهمن که پسرشونو دارن می فرستن اون ور . بابا هم میگفت – مال خودشونه اختیارشو دارن . بازم غر غر مامان شروع شد و جوابای بابا و بازم دعوا و دعوا و دعوا  . اعصابم خرد شد  . خنده دارش اینجا بود که به محض اینکه رسیدیم مامان دستشو دور بازوی بابا حلقه کرد و چسبید بهش  و رفتن تو . عمو بهمون خوش آمد گفت و منو با اسفندیار فرستاد تو جمع جوون تر ها . چند دقیقه نگذشته بود که اسفندیار بهم گفت برم تو حیاط باهام حرف داره . وقتی اومد بارونیش رو انداخت روی شونم و گفت – دختر زده به سرت تو این هوای سرد بدون پالتو اومدی بیرون ؟ - از بس تو فکر بودم یادم رفت . حرفتو زودی بگو آخه بابام ممکنه ببینه . اسفندیار – بریم اون سمت تا کسی ما رو نبینه همون طور که عطر فرانسوی خنکشو به ریه هام می کشیدم همراهش رفتم یه قسمت که تو چشم کسی نبود . ایستاد روبروم  . بهم نگاه کرد و گفت – من و تو دیگه بچه نیستیم . تو 16 سالته منم 20 سالمه . میتونم راحت باهات حرف بزنم ؟ سری تکون دادم منتظر موندم . نفس عمیقی کشید و جلوم زانو زد . از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . - چی کار میکنی اسی ؟ اسفندیار – میخوام اعتراف کنم . اینقدر حرف نزن . بازم ساکت شدم . ادامه داد – از همون بچگی دوستت داشتم . از وقتی یادم میاد این حس علاقه رو بهت داشتم ... اینقدر غرقش بودم که نمیفهمیدم چی میگه . وقتی ایستاد به خودم اومد . نگاه مهربونشو تو چشام انداخت و گفت – منتظرم می مونی ؟ - اره تا ابد منتظرت می مونم . محکم بغلم کرد و گفت – دوستت دارم شهناز . - منم دوستت دارم . از وقتی اومدیم خونه اشکم دیگه بند نیومده . اگه تورو نداشتم نمیدونم چطوری باید خودمو دلداری میدادم . ساعت الان 3 صبحه و یه ساعت دیگه پرواز داره . نمیدونم این چند سال رو چه طوری تحمل کنم . * * * صدای زنگ تلفن منو از دفتر خاطرات شهناز جدا کرد . - جانم ساغر جان . ساغر(منشیم) – خواستم یاد آری کنم یه ساعت دیگه قرار ناهار دارین . - ممنون . دفترو گذاشتم توی کیفم و راه افتادم سمت برج میلاد . باید ماشینمم عوض کنم . تو فکر یه پورشه یه پاجرو بودم . قرار بود با آدابی ملاقات کنم . این بار تنها نبود . یه مرد جوون حدودا سی ساله همراهش بود . باهاشون احوال پرسی کردم و نشستم . معرفیش کرد – پسرم حسام آدابی . حسام – مشتاق دیدار - ممنون . خوب هستید؟ حسام – متشکر . شما خوبین ؟ - به لطف شما . بفرمایید . نشستیم . سفارش دادیم و شرع کردیم به حرف زدن . خوشبختانه تونستم نظرشون رو برای ساپورت در مقابل خطرات احتمالی که کارخونه رو تهدید می کرد جلب کنم . بعد از ناهار دعوتم کردن به قهوه . زیر نگاه خیره حسام معذب بودم . واسه همین قبول نکردم و به بهانه کار برگشتم . زنگ زدم به ساغر و بهش گفتم دیگه نمیرم کارخونه . و یه راست رفتم خونه . یه دوش گرفتم و بازم مشغول خوندن ادامه خاطرات شهناز شدم . * * * 3 روزه گذشته . اسفندیار رفته . دارم دیوونه میشم . مامان میگه چته شهناز چرا اینقدر عصبی هستی ؟ نمیدونم چی رو بهونه کنم . گفتم به خاطر درسام . با خودم فکر میکنم کاش اسفندیار یه خواهر داشت تا باهاش حرف بزنم بلکه از دلتنگیم کم بشه ولی ... * * * اصلا حوصله نوشتن ندارم . نشستم یه گوشه اتاق و یه کتاب گرفتم جلوم که کسی نگه چته ... مامان از این که من اینقد درس خون شدم خوشحاله . سر شام بودیم که بابا گفت – درسات خوب پیش میره ؟ - بله پدر . بابا – شنیدم بعد از رفتن اسفندیار چسبیدی به درسات . مامان – فکر کنم اونم میخواد یه طوری نظر شما رو جلب کنه و واسه ادامه تحصیل بره فرنگ . بابا چپ چپ نگاش کرد و گفت – حالت خوبه ماه منیر ؟ دختر اتابک خان بره فرنگ ؟ اونم تنها ؟ - مادر من برای خارج رفتن درس نمیخونم که . اگه بخوام آینده داشته باشم تو همین کشور و زیر سایه شما و بابا و هم میتونم . این طوری جفتشونو ساکت کردم که دیگه هم بحثشون رو ادامه ندن و هم اعصاب منو بهم نریزن . * * * امروز دوره خونه ماست و من نمیتونم جیم بزنم . کت و دامن آبیمو پوشیدم . به موهام گل سر زدم و رفتم پیش دوستای مامان . واه واه گردن خانوم قدسی داشت می شکست از اون همه طلا ... .... حوصلم از خوندن روزمره های شهناز سر رفت. چند تا صفحه زدم . تو اون صفحه ها جز شعر های عاشقونه و گله و شکایت چیزی نبود . رسیدم به بخش های مهم تر. .... امروز بابا اومده بود خونه . حسابی اوضاعش قمر در عقرب بود . گفت یکی داره خرابکاری می کنه و پولاشو میبره . نمیدونم چرا اینقدر دلم شور میینه بی خودی . برگشتم توی اتاقم و آخرین نامه اسفندیار رو بازم خوندم . از دلتنگی هاش گفته بود و اینکه چقدر دوستم داره . با ورود به 18 سالگی اون خاستگارا های سمج هم بیشتر شدن . مادر و پدر مدام میخوان بدونن من چرا اونا رو رد می کنم . جز این که کنکور دارم و می خوام درس بخونم فعلا بهانه ای ندارم . حس می کنم بابا میدونه من اسفندیار رو دوست دارم . واسه همین یه کم کوتاه اومده و خیلی بهم کاری نداره ولی امان از مادر ... * * * متنفرم از این مهمونیای چشم و هم چشمی . مهمونی تازه تموم شده و من با این که روی پام بند نیستم ولی خوابم نمیبره . تصمیم گرفتم باهات درد و دل کنم . این جشن واسه فارغ التحصیلی پسر یکی از دوستای بابا بود . هر چی اصرار کردم مامان راضی نشد و مجبورم کرد باهاشون برم . حتی لباسمو خودش انتخاب کرد و به آرایشگرش هم دستور داد روی صورت و موهام کار کنه ! تنها کاری که تونستم بکنم اینه که وقتی مامان نبود به ارایشگرش گرفتم یه کوچولو و محو ارایشم کنه . دلم نمیخواست مثه ادمایی به نظر بیام که تازه به دوران رسیدن و افسار پاره کردن . خوشبختانه مامان با اینکه کلی بهم چشم غره رفت ولی بازم خوشش اومد و دیگه حرفی بهم نزد . پیخدمت اون خونه ما رو معرفی کرد و رفتیم پیش آقای معتمد برای تبریک و این حرفا . اِ اِ پسره پررو اومده جلو همچین دست میده و نگاهم میکنه انگار تا حالا دختر ندیده . به زور یه لبخند بهش زدم و دستمو کشیدم بیرون . اسمش علی بود . دعوتم کرد برم کنارش بشینم . هر چی چشم چشم کرد مامان و بابا رو ندیدم . خاک بر سر بی زبونم . مثه بچه خجالتی ها نشستم رو مبل کناریش . کلی چرت و پرت گفتیم . از کار و تحصیلش گفت . خیلی بچه موقر و متینی بود . ولی هیچی مثه اسیه من نمیشه . اگه اینجا بود غرغر میکرد بهش نگم اسی . به رقص دعوتم کرد . دیدم بابا سری تکون داد و به این ترتیب مجبورم بگم چشم . چند دقیقه بعد همونطور که می رقصیدیم گفت – زیبا می رقصید خانوم . - ممنون نظر لطفتونه . علی – چند سالتونه ؟ - به تازگی 18 سالم تموم شده . علی – موفق باشید . - ممنون . علی – کنکور شرکت می کنین یا قصد دارین واسه ادامه تحصیل برید اون طرف؟ - به نظرتون یه دختر با شرایط من میتونه بره خارج از کشور اونم تنها ؟ علی – نه منظورم با همراه بود . - نه ترجیح می دم همین جا توی کشور خودم درس بخونم . تا هم خودم آرامش داشته باشم و هم خانوادم خیالشون راحت باشه . علی – اینم حرفیه . - ببخشید میشه بشینیم ؟ علی – حتما خواهش می کنم . خوشبختانه باباش اومد بردش و منو راحت کرد . برق غریبی تو چشمای بابا بود . امیدوارم اونی نباشه که من فکر میکنم . دیگه داره خوابم میگیره . تا نپریده برم بخوابم. * * * بازم چندین صفحه رو رد کردم درباره مهمونیایی که با بابا بوده نوشته بود . اما تو هیچ کدوم هیچ حسی به بابا نداشت و از عشقش به اسفندیار می گفت . از تولد 19 سالگیش و هدیه های تولدش و از این چرت و پرتا * * * از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . بابا با یه قیافه وحشتناک اومد خونه و کلی بد بیراه به عمو گفت . تو حرفاشون فهمیدم عمو کلی پول بابا رو بالا کشیده و متاسفانه بابا هیچ مدرکی برای اینکه بتونه ازش شکایت کنه نداشت . کلی داد و قال کرد و آخرم قلبش گرفت و بردیمش بیمارستان . فکرشم نمیکردم عمو همچین آدمی باشه . اما ذره ای از عشق اسفندیار تو دلم کم نشد . به نامه اش جواب دادم و یه خورده از اوضاع اینجا گفتم و درباره پدر خودم و باباش هم گفتم بهش . * * * اصلا حوصله نوشتن ندارم . دلم خیلی گرفته . دیروز عصر آقای معتمد اومده بود خونمون . با بابا رفتن توی کتابخونه دو ساعتی اونجا بودن . وقتی بابا اومد بیرون خیلی تو فکر بود . داستم از فوضولی می مردم که قضیه چیه . انتظارم خیلی طولانی نشد . یه ساعت پیش بابا صدام زد و گفت – معتمد حاضر شده ما رو از ورشکستگی نجات بده به شرط این که تو بشی عروسش . من هم موافقت کردم - نه بابا من این کارو نمیکنم . عصبانی شد و سیلی زد توی گوشم . گفت – رو بهت دادم واسه من دم در آوردی . همین که گفتم . - بابا خواهش میکنم با آینده من بازی نکنین . التماستون می کنم . تو اشک و آهم تنهام گذاشت . برگشتم اتاقم . نمیدونم چی کار کنم . نمیدونم . * * * دو هفته از این قضیه گذشته و من تقریبا هر روز دارم با مامان و بابا دعوا میکنم . بابا دیروز از کوره در رفت و کتکم زد . بهانشم این بود که من اسفندیار رو دوست دارم .حالا که شکش به یقین تبدیل شده محاله بذاره زن اسفندیار بشم . اگه اون الان اینجا بود من اینقدر زجر نمی کشیدم . * * * دو روز گذشته و حالم بهتر شده  وقتی بابا از خونه زد بیرون به بهانه کتاب ریاضی از خونه زدم بیرون و رفتم خونه معتمد . علی داشت می رفت بیرون . وقتی منو دید اومد جلو بهم گفت – شهناز چی شده ؟ چرا اینطوری شدی؟ - میشه بریم داخل ؟ دلم نمیخواد کسی منو این طرفا ببینه . علی - حتما . رفتیم داخل باغشون . برگشت سمتم و گفت – کی دست روت بلند کرده ؟ اشکم در اومده بود – پدرم . صورتش رفت توی هم . – چرا ؟ جلوش زانو زدم و گفتم – از من بگذرین ... اونم جلوم نشست و گفت – ای بابا این چه کاریه ؟ هق هقم که کمتر شد با شک پرسید – کسی رو دوست داری؟ نمیدونستم چی بگم . اگه بابا می فهمید من اومدم اینجا منو می کشت – نه ... اما این مثه معاملست . من نمیتونم اینو قبول کنم . من واسه آیندم خیلی رویا دارم . علی – شهنار مطمئنم تو هم متوجه شدی که من دوستت دارم . به همین خاطر نمیتونم ازت بگذرم . لطفا اینو ازم نخواه . نه اینجا اومدنم فایده نداره . از جام بلند شدم و گفت – مطمئنم یه روز از این که ازم نگذشتی پشیمون میشی . اون روز دور نیست . و از خونشون زدم بیرون. * * * هنوزم تو شوک چیزایی هستم که شنیدم  . اسفندیار ازدواج کرده و 2 تا هم بچه داره  . اینو بابا گفت . مطمئنم داره دروغ می گه . میخواد مقاومت منو بشکنه . اما اون عکس لعنتی ... همه چی رو تایید کرد . نه ... اسی این کارو با من نمیکنه . اون قسم خورد دوستم داره . * * * مثه دیوونه ها خودمو میزنم این ور و اون ور . گیجم . نمیفهمم چی کار می کنم . خیانت اسفندیار و چشمای بابا جلو چشام داره رژه می ره . نمیدونم از روزی که من خونه معتمد برگشتم بابا دیگه نه دست روم بلند کرد نه باهام حرف زد . * * * بالاخره حواب مثبتو ازم گرفتن . چشم به هم زدن نشستم سر سفره عقد علی معتمد. قرار شد عروسی بعد از کنکو ر باشه . همه تو برو بیای خرید جهیزیه هستن اما من انگاری اصلا تو این دنیا نیستم . از صبح می چپم توی اتاقم به بهانه درس و کنکور . علی تازه رفته . بیچاره اونم تقصیر نداره . دل من باهاش نیست و نمیخوادش . خوشم نمیاد ازش . نمیدونم جرا ولی اصلا ازش خوشم نمیاد . رفتار سردمو نمیدونم پای چی میذاره ولی هر چی هست باید تحمل کنم تا بعد از عروسی تا پدرش به بابا پول بده تا از این وضعیت بیایم بیرون . * * * از جلسه کنکور اومدم بیرون . علی منتظرم بود . رفتیم رستوران . علی – چی میخوری عزیزم . با بی حوصلگی گفتم – فرقی نمیکنه . عصبی شد و بهم گفت – تو جته معلوم هست ؟ - طوریم نیست . اشکالی گفتم تو سفارش بدی؟ باقالی پلو با گوشت .خوبه ؟ علی- دیگه بدتر شد ! شهناز چرا اینطوری رفتار میکنی ؟ - چه طوری؟ گارسون اومد و علی ساکت شد . دو تا باقالی پلو سفارش داد و تو سکوت بهم نگاه می کرد . بیشتر با غذام بازی کردم . توی راه هم سکوت و سکوت و سکوت . علی پسر خوبیه ولی گیر بد آدمی افتاده . کاش منو نمیدید تا با یکی آشنا میشد که قدرشو بدونه نه من که نه دل دارم نه حوصله و نه شور و هیجان . * * * امشب آخرین شبیه که توی خونه پدرم می خوابم . دو ماه باهاش حرف نزدم . اون باعث همه این بدبختیا شد . ازش متنفرم . نگاهش حتی یه ذره هم ازم معذرت خواهی نمی کنه . مثل همیشه مغروره . * * * دو هفتست  از عروسیمون گذشته . علی بازم داره سیگار می کشه . دیشب عصبی شدم و بهش گفتم من یکیو دوست دارم . بهم گفت من شوهرتم تو چرا اینقدر نسبت به من سردی ؟ - دیگه باید چی کار کنم ؟ علی – یعنی تو نمیدونی این جسمتو که به من میدی نمیخوام ؟ من روحتو میخوام . - علی اصرار نکن . نمیخوام دلتو بشکنم . تو آدم خیلی خوبی هستی ولی من نیستم . من یه خیانت کارم . علی – د لعنتی بگو دردت چیه ؟ دو ماهه بیچارم کردی . - من عاشقم . عاشق یه مرد دیگه . یکی که 3 سال تو نامه هاش و تلفن هاش گفت دوستم داره ولی بهم خیانت کرد . من نمیتونم فراموشش کنم . میفهمی ؟ گذاشت و رفت توی باغ و بازم سیگار لعنتی . * * * از اون شب به بعد که حدودا یه ماه و نیم می گذره من و علی فقط کنار هم میخوابیم و نقش یه زن و شوهر ور بازی می کنیم . هنوز نتونستم حتی یه ذره از مهرشو تو دلم جا بدم . صبح با سرگیجه از خواب بیدار شدم . بعدم یه حالت تهوع ولم نمیکنه . بی بی خانوم دایه علی میگه ممکنه حامله باشم . وقتی اینو گفت یه برق عجیب تو چشای علی نشست . رفتیم آزمایشگاه . گفت فردا معلوم میشه نتیجش . من که چیزی حس نمیکنم . شاید اشتباه می کنه . * * * دارم فکر میکنم چه طوریاست که من با این همه حواس جمعیم فکرم به این نرسید که اگه حامله بشم نمیتونم از این خونه برم. بعد از ظهر علی با ازمایش اومد خونه . یه دسته گل رز همراهش بود . وقتی دیدمش فهمیدم اونی که نباید بشه شده . با این که فقط یه شب اونم بر حسب وظیفم باهاش بودم ولی همون یه شب نطفه بچه ای رو بست که من الان نمیدونم واقعا چه حسی نسبت بهش دارم . تنها شانسی که دارم اینه که علی مادر نداره . وگرنه با دیدن رفتار من با علی نمیذاشت آب خوش از گلوم پایین بره . وقتی اومدیم توی اتاق صورتمو بوسید و گفت – واقعا غافلگیر شدم عزیزم . خیلی هم خوشحالم . - علی بهت گفتم خوشم نمیاد بهم نزدیک بشی بازم از موقعیت سوء استفاده کردی؟ بهش برخورد ولی با خنده گفت- تو زنمی ! سوء استفاده یعنی چی ؟! - تو خودتم می دونی پایه ازدواج ما فقط پول بود نه چیز دیگه . با گذاشت این چند ماه حتی یه ذره هم بهت علاقه مند نشدم . حتی الانم که فهمیدم حاملم ! نشست روی تخت و سرشو گرفت تو دستش . آخ علی اگه اسفندیار نبود تو محبوب ترین آدم تو زندگیم بودی . * * * داشتم به بچگی هام فکر میکردم که بی بی خانوم صدام زد و گفت تلفن دارم . -کیه ؟ با شک بهم نگاه کرد و گفت – میگه اسفندیار . یه چیزی تو دلم ریخت . همونطور اونجا واساد تا ببینه من چی میگم . باید مواظب باشم . - سلام . اسفندیار – سلام . خوبی عشقم ؟ - ممنون . شما خوبید ؟ اسفندیار – شدم شما ؟ به همین زودی ؟ - چون من الان ازدواج کردم . اسفندیار – نمیتونی الان حرف بزنی ؟ - نه . خبری ندارم ازشون . اسفندیار – گوش بده شهناز . همه اون چیزایی که شنیدی دروغه . من چند روزیه برگشتم ایران . ما باید با هم حرف بزنیم . - مهمونی ؟ نمیدونم باید ببینم علی آقا وقت واسه مهمونی داره یا نه . چه روزی هست ؟ اسفندیار – توی همین هفته یه روزی جور کن . من باید ببینمت شهناز . - خونه عمو هستی ؟ اسفندیار – آره . - پس بهت خبر می دم . اسفندیار – بهت نمی گم دوستت دارم چون گناهه . مننتظر روزی میشم که واسه همیشه مال من بشی . * * * دو روز از صحبتم با اسفندیار میگذره ولی نمیونم به علی بگم یا نه . از یه طرف سرش با مریضی و عمل پدرش گرمه از یه طرف کارای کارخونش زیاد شده . شنیدم یه برادر داره که ایران نیست . همون زمان شاه رفته از ایران . به من چه ! خوش بگذره بهش . امروز بابای علی عمل داره . با این که بعد از عروسیمون هیچکسو ندیدم ولی هنوز اون کینه احمقانه رو هم به پدر و مادر دارم هم پدر علی . اگه اون این پیشنهاد رو نمیکرد الان من اینجا نبودم . * * * دیروز بعد از ظهر به علی گفتم می خوام برم بیرون  . گفت میخواد باهام بیاد . تونستم به بهانه این که میخوام برای بچه خرید کنم و این که اون باید پیش پدرش باشه راضیش کنم . زنگ زدم به اسفندیار و زدم از خونه بیرون . سر خیابون سوارم کرد . راه افتاد . همین طور که بهش نگاه میکردم و گریه میکردم گفت – خیلی خانوم تر شدی. - تو هم خیلی پخته تر شدی . ماشینو جلوی یه پارک نگه داشت . اسفندیار – بهتره یه قدمی بزنیم . توی ماشین درست نیست بشینیم . پیاده شدم . درا رو قفل کرد و توی پارک شروع کردیم به قدم زدن . اسفندیار - بعد از اون قضیه من روم نمیشه تو چشای پدرت نگاه کنم .فکرشم نمیکردم پدرم بتونه همیچین کاری با بابات بکنه . اما بابات هم نامردی بابام رو تلافی کرد و تورو داد به یکی دیگه . بدترین کاری که می تونست در حق من بکنه . وقتی برگشتم نرفتم خونه . من بچه هام الان توی هتل هستیم . جا خوردم . – اما تو گفتی همه اینا دروغه . اسفندیار تو گفتی دروغه . نشوندم روی یه نیمکت – گریه نکن شهناز خواهش میکنم . باور کن برات میگم تو گریه نکن . یه دستمال بهم داد . اشکامو پاک کردمو و گفتم – بگو . اسفندیار – وقتی رفتم خیلی دلتنگت بودم . خیلی زیاد . دو سه هفته از اومدنم گذشته بود که یه شب دختر دوست بابام اومد . با این که نمیخواستم ولی تو رو در واسی پدرش باهاش رفتم دیسکو . مستم کردن و اون اتفاقی که نباید بیوفته افتاد . مجبورم کردن عقدش کنم . اون یه اشغال به تمام معنا بود . منی که رفته بودم درس بخونم آرامش نداشتم . خودمو با فکر تو و مشروب آروم می کردم . زنم که حامله شد تو خونه حبسش کردم تا موقعی که پسرم به دنیا بیاد نذاشتم بره دنبال یللی تللی . ادم فاسدی بود . اما برای مادرم یه عروس به تمام معنا . چون با پولای من و پدرش برای این که دلشو به دست بیاره کلی خرت و پرت میخرید و می فرستاد . نمیخواستم در مقابل بچه ای که ناخواسته وارد زندگیم شده بود دینی به گردنم بمونه . یه شب نشستم با خودم فکر کردم من چه مرگم شده . چرا این همه مشروب میخورم . تصمیم گرفتم درسمو زودتر تموم کنم و برگردم .  اما یه شب بازم منو مست کردن و بردن سر میز قمار! کلی پول باختم و وقتی دیدن دیگه چیزی ندارم ولم کردن . من و پسرم رو . می خواستم برگردم ایران . که یه روز یه بچه رو گذاشتن توی دامنم که اینم دخترته . با آزمایش دی ان ای معلوم شد که بله اینم بچه منه و من احمق بازم رو دست خوردم .طلاقش دادم و درسمو تموم کردم . واسه بچه هام هم پرستار گرفته بودم تا هم خودم خیالم راحت باشه هم کسی بهشون آسیب نزنه .  اون عکسی که برات فرستادن تا ببینی یکی از اون همه عکسیه که فرستاده بودم . اون خانوم و دو تا بچه هاش خانوم و بچه های دوستم بودن . میدونم در حقت بد کردم .. اما من عاشقتم شهناز . حتی حاضرم به خاطرت بچه هامو بدم مادرم بزرگ کنه و من و تو با هم باشیم . تو شوک حرفاش بودم . پس زن عمو وقتی کلی پز عروس با کلاسشو میداد پز بدبختی پسرشو می داد . اسفندیار ملتمسانه گفت – تو که ازش طلاق میگیری مگه نه ؟ - فکر نکنم بتونم به این زودیا کاری بکنم .  آخه من ... من ... اسفندیار – تو چی ؟ نکنه حامله ای ؟ - آره دست حدس زدی ! خنده عصبی کرد و گفت -  داری دروغ میگی مگه نه ؟ - کاش دروغ بود ... اسفندیار – چند وقتته ؟ - سه ماه . دیگه هیچی نگفت . - اسفندیار من حالم خوب نیست . می شه منو برگردونی خونه ؟ رسوندم خونه . دو ساعتی هست که خونه هستم . علی هنوز بیمارستانه . میرم بخوابم بلکه فکر اسفندیار و علی و بچش کمتر داغونم کنه . * * * امروز سومه پدر علیه و من به بهانه بارداریم و حال بدم نمیرفتم مراسم . برای اینکه بابا و مامانم رو نبینم . نمیدونم کسی بهشون گفته من حاملم یا نه ولی بدونن هم اصلا برام مهم نیست . از دختر عمه علی خوشم نمیاد . خیلی بهش می چسبه . با این که علی بهش رو نمیده ولی بازم این دختره کار خودشو می کنه . بیچاره علی . خیلی داغون شده آخه پدرو خیلی دوست داشت . با پیراهن مشکی و ته ریش جذاب تر به نظر میاد . فعلا با این اوضاع نمیتونم بهش بگم میخوام ازش جدا بشم . ببینم چی پیش میاد . *  * * امروز علی عصبی اومد خونه . داشتم میوه میخوردم . بهم گفت – بیا تو اتاقمون باهات کار دارم . وقتی رفتم تو دیدم داره سیگار میکشه . کاری که هیچ وقت نمیکرد . - طوری شده ؟ علی – چرا بهم نگفتی اسفندیار برگشته ؟ - آخه من نمیدونستم . اون روزی که پدرتو عمل میکردن زنگ زد و من فهمیدم ایرانه . علی – چی میخواست ؟ - میخواست مهمونی بگیره گفتم معلوم نیست بتونیم بریم یا نه . با شک بهم نگاه کرد – مطمئنی ؟ - چیو میخوای بدونی ؟ علی – این که حرفایی که امروز به زد راسته یا نه ! - چی گفته ؟ علی – این که بعد از به دنیا اومدن بچه ازم طلاق بگیری ! اشک تو چشام جمع شد – علی من نمیتونم این زندگیو تحمل کنم . من دارم دیوونه می شم . درک کن ! با عصبانیت بلند شد و گفت – من طلاقت نمیدم . این آرزو رو با اون پسره احمقبه گور ببر .
از اتاق زد بیرون . دراز کشیدم روی تخت و گریه کردم . کاری که همیشه می کردم . منو ببخش کوچولوی عزیزم . پا به پای من زجر کشیدی و اشکامو تحمل کردی . ز اون روز با علی حرف نزدم . اونم اتاقشو جدا کرده . بهتر شد . واسه من بهتره . مراسم هفت رو شرکت کردم تا حرفی در نیارن برام . ولی خودمو زدم به مریضی و نشستم پیش عمه علی . اونا برای فوت برادرشون گریه می کردن و منم برای حماقت خودم که به خاطر لجبازی با اسفندیار ازدواج کردم و اسفندیار که طعمه زیاده خواهی پدرش و دوست پدرش شد گریه کردم . اصلا به مامان و بابام محل نذاشتم . وقتی می خواستیم بریم خونه علی ازشون تشکر کرد و یه کمی باهاشون حرف زد ولی من اصلا طرفشون نرفتم و نگاهشونم نکردم . توی راه برگشت علی کلی سرزنشم کرد و گفت – کارت درست نبود . اون بنده خداها تمام مدت منتظر بودن تو بری پیششون .- منتظر بمونن تا صبح دولتشون بدمه ! من کاری باهاشون ندارم!علی – خیلی بی منطقی شهناز ... تو از من متنفری چون به زور زنم شدی . از بچم متنفری چون بچه منه . از پدرت متنفری که تورو مجبور کرد زن من بشی . ولی مادرت چی ؟ اون بنده خدا که کاری نکرده !- دقیقا به خاطر همین . می تونست خیلی کارا بکنه ولی نکرد . می تونست جلوی این ازدواجو بگیره ولی نگرفت . میتونست بگه اون عکس دروغه ولی نگفت ... علی – باشه باشه ... گریه نکن . بخدا این بچه به خاطر اعصاب تو داره داغون میشه . - من مهم نیستم ؟ این که من دارم داغون میشم مهم نیست ؟ علی –چرا تو مهمتری عزیز دلم . ولی ما در مقابل این بچه هر چند ناخواسته مسئولیم . این چند روز خیلی گریه کردی . فکر کردی نفهمیدم . ولی چه کاری از دستم بر میاد ؟- طلاقم بده . علی – نه شهناز . اینو ازم نخواه . دیگه حرفی نزدم چرا خودمو هی سبک کنم . تا 8-7 ماه دیگه کاری ازم بر نمیاد . تا وقتی بچه به دنیا بیاد . * * *هر روز قایمکی با اسفندیار حرف می زنم . حداقل یه کم دل تنگمو تسکین میده و آرومم می کنه . آروم تر شدم .سنگین تر شدم . حدودا 4 ماهمه . اسفندیار می گه حال و روز بابام خوب نیست . حتما بازم حساب و کتابای کارخونش بهم ریخته . به من چه هر کاری می خواد بکنه . دارم زیاد با خودم حرف میزنم . خنده داره ها با این که هر روز دارم بچمئ حس میکنم حتی اون حرکتای کم و کوتاهشو ولی بهش وابسته نیستم . ازش بدم نمیاد ولی نمیتونم بگم دوستش دارم و بهش وابستم . * * *بابا مرد . خندم گرفت به جای گریه . اون قدر خندیدم که علی وحشت کرد . بعد از حدود یه ماه قهرش اومد نشست کنارم  و منو گرفت تو بغلش . تقلا کردم ولم کنه ولی آروم بهم گفت لج نکن . حالت خوب نیست . از تنها چیزی که خوشم میومد بوی ادکلنش بود . آروم گرفتم . و شروع کردم به فکر کردن . بهر حال بابام بود طبیعتا چند دقیقه نگذشت که از اون شوک اولیه اومد بیرون و شروع کردم به گریه کردن .  - کی خاکش می کنن ؟علی – فردا صبح . - کی پیش مامانمه ؟ علی – نمیدونم . الان پسر عموت زنگ زد و گفت . - اسی ؟علی – آره . دیگه حرفی نزدم . به جز اون دو سه ماه آخر که خونش بودم بقیه وقتا باهام خوب بود و اذیتم نمی کرد . پدر خوبی بود . از جام بلند شدم و رفتم حاضر بشم . علی رفته بیرون که راحت باشم . من دیگه برم . * * *10 روز تموم خونه بابام بودم . با مامانم آشتی کردم . الانم اومدم وسیله هامو ببرم تا پیش مامانم بمونم تا 40 ام . علی شبا میاد خونه ما میخوابه . اونم فقط به ظاهر . وگرنه اون رو کاناپه می خوابه و من روی تخت خودم . داشتم دستبندی که اسفندیار بهم داده بود رو نگاه می کردم که علی اومدداخل . علی – این چیه ؟- یه دستبند .علی – میبینم یه دستبنده . چی داره که اینقدر بهش جذب شدی ؟- یه حس قوی و قدیمی . می خوام باهات حرف بزنم علی . میشینی یه لحظه ؟نشست رو تخت . منم همون جا روی زمین نشسته بودم بهش گفتم – علی . تو مرد خیلی خوبی هستی . خیلی از دخترا با وجود این که می دونن ازدواج کردی و قراره یه بچه داشته باشی حاضرن با کمال میل باهات زندگی کنن . ولی من دلم نمیخواد . یعنی وجدانم اجازه نمیده . این چند ماهم میدونم خیلی بد رفتار کردم و بی ادب بودم . ولی باور کن دارم زجر میکشم . از یه طرف این که هر چی بهم محبت می کنی منو بیشتر از خودت زده می کنی . از یه طرف من به یکی دیگه علاقه دارم در صورتی که هم یه شوهر دارم و هم یه بچه . این یه خیانته و من نمیخوام خائن باشم . خواهش میکنم درک کن این مورد آخری چقدر منو زجر میده . از جام پاشدم و نشستم کنارش. تو چشاش اشک بود . از خودم بیشتر بدم اومد . - علی خواهش می کنم . من ارزششو ندارم . نذار هرگز به خاطر کسی که لیاقت نداره اشک بریزی . از جاش بلند شد و همون طور که پشتش به من بود پرسید – نمیتونی فراموشش کنی ؟- اگه می تونستم ... اگه می شد . هیچ وقت این حرفا رو بهت نمیزدم . علی – وقتی بچه به دنیا اومد طلاقت می دم . و از در رفت بیرون و منو تو شوک حرفاش نگه داشت . * * *علی مرد بود . به خودم قول دادم این ماه های باقی مونده نذارم اسفندیار بیاد خونمون . به خاطر قولش و به خاطر بچش. * * *حال مامان داره بهتر میشه . چند روز اول که شنیده بود می خوام از علی جدا بشم کلی نصیحتم کرد ولی اعصابمو بیشتر خرد می کرد و وقتی میدید حالم بد میشه دیگه حرفی نزد . به حساب خودش بعد از به دنیا اومدن بچم به شوهرم پابند می شم . * * *خوشبختانه آرامشی که دارم باعث شدم هم خودم وزن اضافه کنم هم بچم بزرگ بشه . خیلی دلم میخواست بدونم جنسیتش چیه . عصر امروز علی اومده بود دیدنم . بهش گفتم . چشاش برقی زد و گفت وقتی هفت ماهه شدم بریم سونوگرافی. وقتی رفت نشستم به گریه کردم . مامان- چته شهناز ؟- مامان من نمیدونستم همچین چیزی هست ولی تو که مادرمی هیچ وقتی بهم نگفته بودی . ولی علی با وجود اینکه مرده می دونه ! تو در حقم مادری نکردی!بغلم کرد – گریه نکن عزیزم . منو ببخش . چقدر بهش احتیاج داشتم – می بخشمت مامان . * * *بعد از مدت ها انتظار امروز علی اومد دنبالم رفتیم مطب سونوگراف . هنوز دو ماه دیگه مونده ولی حسابی سنگین شدم . 4 ساعت معطل شدیم . تا فهمیدم بچم دختره. علی خیلی خوشحال بود . نخواستم خوشیشو خراب کنم . بالاخره کلی هم منتظ مونده بود پا به پام . دعوتش کردم ناهار بمونه . مامان نبود خونه . قبول کرد . خودم ناهار فسنجون درست کردم . خیلی دوست داشت . وقتی میخورد گفت – اولین باریه که دست پختتو می خورم . چرا هیچ موقع غذا درست نکردی ؟ خیلی خوشمزست . - نوش جان . فهمید خیلی خستم و حوصله ندارم بعد از ناهار رفت . عصر اسفندیار زنگ زد و گفت به خاطر اینکه من ازدواج کردم اجازه شوهرم برای خروج لازمه . واسه همین تا موقعی که طلاق نگرفتم باید صبر کنیم . یه خورده حرف زدیم و ازم درباره اوضاع خودم و دخترم پرسید . بهش گفتم بچم دختره . سکوت کرد . - چی شد ؟اسفندیار – شهناز مطمئنی دوستم داری؟- آره اسی من دوستت دارم . اسفندیار – شهناز من خیلی دوستت دارم . من حتی حاضرم دخترتو هم مثه دختر خودم حتی عزیز از اون نگهداری کنم . ولی طاقت دوری تورو ندارم . - فکر نمیکنم پدرش بهم بده . میدونی من خیلی فکر کردم . دخترم بیشتر از من به پدرش احتیاج داره . اون مرد خیلی خوبیه . با این وضع این بچه خیلی خیلی بهتر پیش علی بزرگ میشه تا من . اسفندیار – بچه های من به یه مادر خیلی خوب مثه تو احتیاج دارن . من بیشتر از اونا به تو . - گاهی وقتا حس میکنم دارم به بچه وابسته میشم . اسفندیار – ممکنه باعث بشه تو پیش علی بمونی ؟- نه نمیتونه . من عاشقتم ولی عاشق علی نیستم . وقتی از اسی خداحافظی کردم تو تختم دراز کشیدم و شروع کردم با دخترم حرف زدم . خندم گرفت بعدش . یه دختر ! همیشه آرزو داشتم یه دختر داشته باشم که باهاش همه جا برم و همه کاری که من دلم میخواست با مادرم انجام بدم ولی مامان هرگز نشد بکنم . بریم بیرون . خرید . گردش . قدم زنی. درد و دل کنیم برای هم . حتی حرفایی بزنیم که نگوئه . مثه دو تا دوست نه یه مادر و دختر. * * * هر چی بیشتر به زمان زایمان نزدیک میشم بیشتر می ترسم . شبا پیش مامان میخوابم . از وقتی بهم قول داده مامان خوبی باشه واقعا عوض شده . دوره هاشو تموم کرده و بیشتر وقتشو پیشمه . و علی هر روز بهم سر میزنه . وقتی میاد آرامش دارم . دخترم کمتر لگد میزنه و حضور پدرشو حس میکنه . با اسی که حرف میزنم دلم آروم میگیره و ترسم کمتر میشه . بهم دلداری میده . دکتر تاریخ دقیق زایمان رو گفت . دو هفته دیگه! باورم نمیشه . به زودی دخترم به دنیا میاد . فکرشم نمیکردم اینقدر بهش وابسته بشم . میترسم نتونم برم . به خاطر دخترم بمونم . ولی بچه های اسنفدیار چشم امیدشون به پدرشونه و بعد به من . حس میکنم علی میتونه دخترمو خیلی خانوم بزرگ کنه . علی به صراحت بهم گفت دخترمو بهم نمیده . شرطش برای طلاق اینه . یا دخترم یا طلاق .  گیجم . استرس دارم . عصبی هستم . هر چی مامان میگه برام سمه ولی گوش نمیدم . دارم دیوونه میشم . * * *5-4 ساعتیه که برگشتم خونه . زودتر از موعد زایمان کردم . تنها شانسی که آورده بودم این بود که موقعی درد زایمان شروع شد اسفندیار اومده بود خونه ما و منو رسوند بیمارستان . مامان هم از اونجا زنگ زد به علی که من بیمارستانم . بعد از زایمان سختی که داشتم 3 روز بیمارستان بستری بودم . دخترم سالمه . وقتی بهش نگاه کردم دیدم شبیه خودمه . وای خدا علی با چه عشقی بهش نگاه میکنه . ازم پرسید – اسمشو چی بذاریم . - نمیدونم بهش فکر نکرده بودم که اسمشو چی بذاریم . علی – حالت چشاش مثل توئه میبینی؟- آره . ولی رنگش مثه تو عسلی شده .علی - اسمشو بذاریم مهرشید ؟- معنیش چیه ؟علی – مثل خورشید . - قشنگه . علی – راضی هستی ؟ خوبه ؟ اگه نیست بگو هر چی تو دوست داری اسمشو میذاریما . - نه اسم قشنگیه . امیدوارم مثه تو بشه . یه انسان کامل و عالی . علی – تصمیمت قطعیه ؟- آره . بچه های اسی به یه مادر نیاز دارن . میدونم که خودش نمیتونه اونا رو شایسته بزرگ کنه . از مهرشید مطمئنم . چون پدری مثل تو داره . بی بی خانوم هم هست . اما اونا تو مملکت غربت باید بمونن . کسیو ندارن که مواظبشون باشه . سری تکون داد و حرفی نزد . تو چشاش یه دنیا حرف بود . * * *علی طبق قولی که داد بهم زود کارای طلاقو شروع کرده . اسی هم برگشته پیش بچه هاش . گفت سه ماه دیگه بر میگرده . * * *بالاخره طلاق گرفتیم . وقتی می خواستم مهرشیدو بدم به علی دست ودلم می لرزید . نمیخواستم جگرگوشمو بهش بدم . - نه علی نمیتونم .با خشونت از دستم گرفتش. بمیرم الهی بچم شروع کرد به گریه . علی – تو قول دادی و منم قول دادم . به قولم عمل کردم پس تو هم باید به قولت عمل کنی. -ولی اون بچه منم هست . خواهش میکنم علی . علی سنگ شده بود . رفت . مهرشیدمو برد  . مامان دلداریم داد و ارومم کرد . ولی مگه من دلم اروم میگرفت . بی قرارش بودم . هر روز زنگ میزدم خونه و از بی بی خانوم حال دخترمو می پرسیدم . اولش بهم جواب سربالا می داد ولی وقتی دید اینقدر بیقرارشم دلش به حالم سوخت . * * * سه ماه مثه چشم بهم زدن گذشت . اصلا حوصله نداشتم بنویسم . همش تو اتاقم بودم و به عکس دخترم که توی کارت بیمارستانش بود نگاه می کردم . اسفندیار هفته دیگه میاد . باید زود عقد کنیم و بریم . از یه طرف خیلی خوشحالم که دارم به عشقم میرسم . از یه طرف غمگینم که به خاطر این عشق دل علیو شکستم . باید برم و ازش حلالیت بگیرم . برم بهش زنگ بزنم . حتما این ساعت خونست . * * *نیم ساعتیه از خونه علی برگشتم . سرم از شدت درد داره منفجر میشه . وقتی زنگ زدم خونه بود . ازش اجازه گرفتم . علی – امروز که دارم میرم خونه یکی از دوستام . فردا شب بیا . ساعت 7 رسیدم خونش . مهرشیدم خواب بود . فداش بشم . خیلی بزرگ شده بود . دلم خیلی براش تنگ شده بود . برای آخرین بار بهش شیر دادم و گردنبندی رو که وقتی بچه بودم مادرم برام خریده بود رو انداختم گردنش . تقه ای به در خورد . علی بود . علی – بیام داخل ؟- بله حتما بفرمایید .نشست کنارم و مهرشید رو ازم گرفت – دستت افتاد . از موقعی که اومدی همش توی بغلت گرفتیش .-علی ؟نگام کرد . مهربون ولی با یه دنیا غم - جانم . - منو ببخش . علی – من تورو همون روزی که از هم طلاق گرفتیم بخشیدم . - شرمندتم . دستشو گذاشت زیر چونم و سرم رو ارود بالا – نگام کن . نگاهش کردم . علی – جدا شدن از یه بچه برای مادری که این همه وقت توی بطن خودش بزرگش کرده و بعد هم به دنیاش آورده سخته . تو دلیل خوبی برای خودت داری. بزرگترین تنبیه برای تو اینه که بزرگ شدن بچه خودتو نمیبینی و بجاش دوتا بچه رو بزرگ میکنی . واسه همین بخشیدمت.سری تکون دادم . به گردنبنده نگاه کرد – این ماله توئه مگه نه ؟- آره . بچه که بودم همیشه دوست داشتم یه ستاره داشته باشم و باهاش برم تو اسمون . مامانم اینو برام خرید . تنها چیزی که میتونم به دخترم بدم و مال خودمه همینه . اگه صلاح می دونی بذار بمونه . اگرنه که درش بیار .از علی خواستم برام آژانس بگیره . توی راه برگشت اینقدر گریه کردم که راننده بیچاره چند بار پرسید حالم خوبه یا کمکی ازش برمیاد یا نه .  رسیدم خونه اومدم نوشتم تا شاید یه کم سبک بشم . تو دلم یه عالمه غم رنگارنگه . برم یه قرص بخورم و بخوابم . * * *دیروز با اسفندیار عقد کردم . ناهار رو باهم خوردیم . گفت خیلی زود میره دنبال گذرنامه . چون خودش تونسته اقامت بگیره میتونه واسه منم خیلی راحت بگیره و بریم اونطرف . امروزم بهم خبر داد کمتر از یه هفته دیگه میریم . این دفترو با خودم نمیبرم . میخوام خاطرات قبل و بعد از ازدواجم جدا باشه . نمیخوام هرگز اسفندیار بفهمه که من به علی علاقه مند شدم و عاشق دخترم شدم . اون حسوده . نمیخوام بلایی سرشون بیاره . نمیدونم ممکنه این دفتر برسه به دست دخترم یا نه . اما اگه یه روزی بهش برسه میخوام بهش بگم : دختر عزیزم . مادرتو ببخش . ممکنه دلایلم برای کسی قابل قبول نباشه . اما وقتی علی منو بخشید می تونم امیدوار باشم تو هم منو ببخشی . تو دختر اونی و امیدوارم برعکس چهرت که به من رفته اخلاقت کاملا به پدرت بره . دخترم دوستت دارم . شهناز – 1367* * *به ساعت نگاه کردم . 8 شب بود . کش و قوصی به بدنم دادم و رفتم قسمت پایین . بی بی داشت نماز میخوند . نشستم کنارش و تماشاش کردم . - قبول باشه .بی بی – قبول حق عزیزم . جقدر چشات قرمز شده . گریه کردی ؟- نه داشتم خاطرات شهنازو میخوندم . واسه همین چشام خسته شده .بی بی – ببخش مادرتو دخترم . - نه بی بی . اون من و بابا رو به بچه های یکی دیگه ترجیح داد . بی بی – پدرت بخشیدش . اون حق بیشتری داشت که نبخشه ولی بخشید .- شاید یه وقت دیگه ولی الان نمیتونم . پاشدم – بی بی ببخشید که این مدت هی تنهات میذارم. ولی خوب حال و روزمو که می بینی ؟بی بی – حداقل یه چیزی بخور . این مدت خیلی لاغر شدی فکر نکن نمیفهمم . - نه من طوریم نیست . فقط یه کم فشار کار رومه . دست تنها هم هستم . یه مدت که بگذره و کارا بیوفته روی غلطک خوب میشم . بعد با هم یه سر میریم مسافرت . بی بی  - باشه مادر . ولی یه چیزی بخور بعد برو بخواب . از توی یخچال یه تیکه بزرگ کیک پرتقالی و یه لیون شیر برداشتم و گفتم – خوبه ؟بی بی – هر چند جای شامو نمیگیره ولی از هیچی بهتره . خندیدم و رفتم توی اتاقم . همونطور که کارامو میکردم کیک و شیر رو هم میخوردم . موهامو شونه زدم . یه کم لوسیون به پوستم زدم و ماساژ دادم . همونطور که مشغول بودم چشمم افتاد به گردنبنده . هنوز نمیدونستم چی کارش کنم واسه همین ولش کرده بودم روی میز . حالا که بابا اجازه نداده بود روی گردن باشه پس منم نمیندازم . گذاشتم توی جعبه جواهراتم . خیلی وقت بود به جای اون دستبند دوست داشتنی که بابا بهم داده بود چیز دیگه ای ننداخته بودم . یه گردنبند ساده چشمی که کار دست بود رو انداختم و زنگ زدم به وکیلم . باهاش درباره عوض کردن ماشینم حرف زدم . گفت فردا ترتیبشو میده  . مدلشو که پرسید گفتم – یه ماشین مدل فوق بالا . تو مایه های بی ام و ... خنده ای کرد و گفت – خانوم مهندس ناپرهیزی نمیکردی . فکر می کردم  مثل دفعه های قبل مدل ماشینت رو کمتر می کنی .- راستش باید این کارو واسه کم کردن روی یه نفر انجام بدم . محمد حسام – امان از دعواهای دختر و پسرا .جا خوردم . از کجا فهمید میخوام جلوی بهداد کم نیارم .  محمد حسام – حالا چی هست ماشین طرف . - بی ام و سفید . بازم خندید و گفت – پس من یه ماشین میگیرم بهتر باشه . نمیگم مدلش چیه که وقتی آوردم ببینی خودت . - بفرستید یه نفرو فردا از کارخونه ماشینمو ببره. ترجیح میدم از حساب خودم هزینه ماشینو بدم . اگه ممکنه زود به دستم برسه . محمد حسام – باشه حتما . کارا چه طور پیش میره . - خوبه  فعلا فقط ملاقات و جلب نظر و این حرفا . محمد حسام – قدسی ها رو چه طور پیش بردی ؟- عالی . موافقت کردن بشن یکی از حامیای ما . محمد حسام – واقعا ؟ غیر ممکنه . اینا به هر کسی اعتماد نمیکنن اونم اینقدر زود و با یه جلسه . - فکر کنم بیشتر نظر پسرشو جلب کردم تا خودشو .خندید و گفت – تو هم مثه دختر خودمی . قدسی ها آدمای خوب در عین حال جاه طلب و پول دوستی هستن . اگه اینقدر زود باهات همراه شدن یه نقشه هایی تو سرشون دارن . - کوچیکترین حرکشتونو گزارش میدم قربان . راستش عمو محمد بابام شما رو مثه برادر خودش میدونست منم شما رو مثه پدر خودم می دونم . اگه یه جایی رو اشتباه کردم یا دیدید دارم اشتباه میرم بهم بگین . محمد حسام – اگه به خاطر ماشین میگی بهش فکر نکن . هم پولت حلاله . هم این که این کارت عادت نیست . من میگم بذار ماشین خودتم بمونه . اگه یه روز پشیمون شدی از خریدن یه ماشین مدل بالا و گرون قیمت یه رزونترشو داشته باشی.  - هرچی شما بگین . یه سوال دیگه بپرسم ؟محمد حسام – بپرس دخترم . - شما چند ساله با پدرم کار میکنین؟محمد حسام – تو تازه به دنیا اومده بودی که پدرم خودشو بازنشسته کرد و من به جاش وکیل پدرت شدم . راستش بعد از مرگ پدربزرگت پدرمو دست و دلش به کار نمیرفت واسه همین من جاشو گرفتم . ولی من و پدرت از بچگی همو می شناختیم . میشه گفت با هم بزرگ شدیم . چطور؟- راجع به مادرم . راستش دو شب پیش اومده بود خونمون . میخواست ببخشمش . شما شوهرشو میشناسین ؟محمد حسام – یکی از رقبای ماست توی بازار . در واقع رقیب اصلی ماست . یه بار میخواست تو بشی عروسش . ولی پدرت کاملا مخالف بود . میگفت من جگرگوشمو فدای کارم نمیکنم . با تعجب پرسیدم - اسم و فامیلش چیه ؟اسمی که شنیدم سرم سوت کشید . "اسفندیار ملکی!"محمد حسام – الو .. الو .. مهرشید جان خوبی؟- بله عمو . من دیگه قطع می کنم . کاری با من ندارین ؟محمد حسام – نه عزیزم . فردا میبینمت . سلام به بی بی هم برسون . - ممنون برگیتونو میرسونم . شما هم به خاله سوسن و بچه ها سلام برسونید . محمد حسام -  حتما . شبت بخیر . - شب شمام بخیر . خدا نگهدار . محمد حسام – خداحافظ. اینقدر گیج و دستپاچه بودم که دور اتاق راه میرفتم و با خودم حرف میزدم  .- یعنی بهداد پسر اسفندیار و مامانم زنشه ؟ یعنی من این همه وقت توی خونه اونا بودم ؟ یعنی من عاشق کسی شدم که مادرمو به خاطرش از دست دادم؟ یعنی رقیب اصلیم شوهر مادرمه ؟ هزار تا یعنی ...چشامو که باز کردم دیدم کنار تختم خوابم برده . فهمیدم دیشب بیهوش شدم و نفهمیدم کجا خوابیدم . سرمو که بلند کردم دیدم یه مقدار خون روی سرامیک کف اتاق خشک شده . تو آیینه که نگاه کردم دیدم پیشونیم شکسته . صورتمو شستم و بررسیش کردم . نه خیلی بد نیود ولی کبود شده بود . لیلا رو صدا زدم . بی بی گفت – هنوز نرسیده . ساعت 8 میاد مادر . بیا صبحانتو بخور دیرت نشه . یه مقدار با پنکیک و محو کننده بهتر شد ولی هنوز مشخص بود . چشمم افتاد به آدرسی افتاد که بهم داده بود . بله خودشه . ادرس خونه اسفندیار . باید انتقاممو میگرفتم . باید پدرشو درمی آوردم . ولی مستلزم زمان زیادی بود . ولی دیگه همه چی باید مشخص می شد . اگه رقیبه من به قیمت از دست دادن همه سرمایم لهش میکنم . حتی اگه به خاطر این کار ازم شکایت میکرد که مطمئنم به خاطر مادرم هرگز همچین کاری نمیکنه . شمارشو سیو کردم و رفتم کارخونه . زنگ زدم به آقای حسام و خواستم زودتر بیاد . همینطور از صبا خواستم کلاسشو بپیچونه . ساعت ده هر دوشون اونجا بودن . از ساغر خواستم کسی مزاحم نشه .همه قضیه رو برای هر دوشون گفتم . از وقتیکه تصمیم گرفتم برم تو خونه اسفندیار تا الان . یه مقدارشو صبا میدونست ولی آقای حسام نه . وقتی شنید داشت سکته میکرد . - هدفم از تعریف همه اینا اینه که میخوام کمکم کنید هم از کسی که باعث شد پدرمو از دست بدم انتقام بگیرم و هم از بیخ و بن نابودش کنم . آقای حسام – کارت واقعا خطرناک بود . نگفتی میری توی اون خونه و تورو میشناسن ؟ - نمیدونستم همچین آشغالیه . وقتی بهم گفت به زنش شباهت دارم اصلا فکر اینو هم نمیکردم که اون زن شهنازه ! آقای حسام – میدونی که حتی ممکنه به نابودی خودت منجر بشه ؟- البته . اما من دوتا برگ برنده دارم . اولیش شهناز! اون نمیذاره اسفندیار بهم آسیبی برسونه . و دیگری بهداده ! اونم به من علاقمند شده .و میتونم ازش استفاده کنم . آقای حسام – خوب میخوای چی کار کنی ؟- اول خودمو بهشون میشناسونم . دلم نمیخواد از پشت خنجر بزنم ! عصر با دسته گل میرم خونشون و حسابی دقشون میدم . میخوام با اون ماشین جدیدم برم . فکر کردین چی بگیرم ؟آقای حسام – لندکروز . یه آشنا دارم که فروشنده ماشینای لوکسه ولی به هرکسی نمیفروشه . من میتونم راضیش کنم . عصر ماشینتو میارن خونه . قدم بعدی چیه ؟- با یه سری از همین دوستان متحد حرف میزنم . میریم سمت ورشکست کردنشون . آقای حسام – بیشتر فکر کن . همین که بفهمن تو کی هستی بدترین ضربست . - ملکی میدونه من کی هستم ولی نمیدونه تو خونش کار میکردم . آقای حسام – چی بگم والا ؟ خوب من دیگه برم . - ممنون . پس من عصر منتظر ماشینم . آقای – باشه . ولی راجع به مسئله دوم بیشتر فکر کن . - چشم . تا دم در بدرقش کردم و به ساغز گفتم بگه دو تا دیگه قهوه بیارن . نشستم روبروی صبا  . صبا – مهرشید این واقعا خودتی؟نگاهش کردم . تو چشاش اشک جمع شده بود . - چیه صبا ؟صبا – تو چرا اینقدر کینه ای شدی ؟ - جای من نیستی صبا خانوم. صبا – حتی اگه به جای تو هم بودم اینکارو نمیکردم . خدا جای حق نشسته مهرشید . - میدونم . ولی لذتی که من توی انتقام میبینم توی بخشش نمیبینم . شاید مادرمو ببخشم ولی ملکی ها رو هرگز . سری تکون داد و حرفی نزد . قهوشو خورد و گفت – قضیه ماشین چیه ؟- نمیخوام ندا باشم . میخوام مهرشید باشم . شاید این مهرشید واقعی نباشه ولی نمیخوام کم باشم . میخوام خودی نشون بدم . میخوام بهش نشون بدم پولدارم و میتونم از پا درش بیارم . درواقع اینو میخوام بذارم به حساب زهره چشم !صبا – با ماشین ؟- شاید . من که تو زمان عادی همه لباسامو مارک دار می پوشم . فقط ماشینم رو از کمری که بابا برام گرفته بود به یه ریو تبدیلش کردم که اونم با این ماشین جدیده حل میشه !صبا – هنوزم نفهمیدم پول کمری رو چی کار کردی ؟- فکر کنم بهترین کاری که توی عمرم کردم همین بود . هرچند بابا راضی نبود و میگفت پول در اختیارم میذاره برای این کار ولی من دلم نمیخواست . همشو ریختم توی یه حساب پس انداز . سودشم میریختن به حساب چند نفر که نیازشون داشتن . صبا – تو با این کارات آخر منو می کشی !- نه عشق من نمیر. من تا ابد با تو خواهم بود . صبا – خاک تو سرت مهری . بجا اینکه منو شوهر بدی میشینی واسم دکلمه بلغور می کنی ؟- بمیری صبا . من برم دوره بیوفتم تو خیابون برات شوهر پیدا کنم ؟صبا – آره دیگه پس کی ؟- اون وقت پولامو کی پارو کنه ؟صبا – چمیدونم . یه خری! خندیدم . - چه خوب که دارمت . همیشه تو بدترین شرایط باعث میشی من بخندم . صبا – پس به پاس این کارم یه شوهر برام پیدا کن . - میخوام بیای همینجا بشی منشیم . صبا – خاک تو سرت آدم خسیس ! - وا ! مگه بده . تازه دستتم میره تو جیبت !صبا – نخواستم !- مگه شوهر نمیخوای ؟صبا – باید بیام منشی توی ناخن خشک بشم ؟- وا روزی 1000 تا شوهر میرن و میان . نمیخوای؟ دستشو به هم کوبید و گفت – آخ جون . میخوام . - باشه . از فردا بیا سر کار . صبا – ولی من راضی نیستم نونت آجر بشه . این شوهرا باشه واسه تو و ساغر جونت . خندیدم - حالا پاشو برو گمشو کار دارم .چشم و ابرویی اومد و گفت – می گن طرف هر چی بیشتر پول داشته باشه گداصفت تر میشه .- صبا خیلی بیشعوریا . شمردی ببینی از وقتی حسام رفته تا حالا چقدر چرت و پرت بار من کردی ؟صبا – نوش جونت . امروز ناهار مهمون تو . به مناسبت ماشینت !- هنوز نرسیده !صبا – مهم نیست . اولا میرسه تا عصر . دوما معلوم نیست امشب چی بشه . شاید زدن کشتنت . منم که میشناسی تنها چیزی که از گلوم پایین نمیره چلو قیمه ختم توئه !- وا من توی مراسم ختمم ژیگو میدم . صبا – عمرا بذارم . همه چیت به من ارث میرسه . من که از پول خودم نمیگذرم!- د نه د . اگه من بدون وصیت نامه بمیرم همه چی میرسه به عمو منصور!صبا – وا خدا نکنه . خبر مرگت یه وصیت نامه مینوشتی دیگه .- حالا اگه دختر خوبی باشی یه کاری واست میکنم . صبا – پاشو حالا .- ای بابا هنوز 11 و نیمه . کجا بریم ؟ کوفتت بشه این قهوه ها و کیکی که خوردی !بذار بره پایین بعد . صبا – نمیخواد خرج کنی . میخوام برم بگردم. پاشو گمشو بریم . - نه مثه این که دو دقیقه دیگه اینجا بشینم یا خفه میشم یا میمیرم . باشه بابا اومدم . رفتیم یه خرده گشتیم و خرید کردیم . داشتیم می رفتیم برای ناهار که زنگ زدم به شهناز . شهناز - سلام . بفرمایید.  - سلام مهرشیدم . شهناز – سلام . حالت چه طوره دخترم ؟- ممون خوبم . شما خوبین؟شهناز – خوبم عزیزم . چه خبرا ؟- سلامتی . امشب خونه این ؟شهناز – میخوای بیای اینجا ؟- آره . باید حرف بزنیم . شهناز – فدای تو من بشم .قدمت روی چشام .- میشه شوهرتون و بچه هاتون هم باشن ؟شهناز – آره مادری چرا که نه . - پس من 8 اونجام . کاری ندارین ؟شهناز – نه عزیزم .مواظب خودت باش .- مرسی خدافظ. قطع کردم . صبا – خیلی سرد برخورد کردیا !- پس چی ؟ بگم قربونت بشم که منو گذاشتی رفتی و شوهرتم بابامو کشت ؟صبا – اوف دختر ... تو هم با این اخلاق گندت! کی میاد تورو بگیره !؟- هزار تا آدم تو صف هستن ! من بهشون رو میدادم یا یه ذره جلوی بی بی کوتاه میومدم تا حالا دو تا بچه توی دامنم گذاشته بودن و اموالمو هاپولی و بای بای !صبا – ای بابا چقدر تو هم بد بینیا!- راسته دیگه !صبا – باشه بریم کجا حالا ؟- چمیدونم . یه جا که رزون باشه غذاهاش . زد زیر خنده . از حرف خودمم خندم گرفت – اگه گذاشتی مثه آدم نقش یه آدم خسیسو بازی کنم ! صبا – مرگ صبا بهت نمیاد . - خیلی و خوب. بریم رستوران گردون برج میلاد . اینم محض خاطر دوست عزیزم .سوتی کشید و گازشو گرفت .بعد از ناهار رفتیم آرایشگاه . موهامو رنگ کردم و به صورتم صفایی دادم . ابروهامو نازک تر کردم و یه کم از تهشو با تیغ برام زد . ناخن هامم مانیکور کردم . حسام بهم زنگ زد و گفت ماشین توی حیاط خونست . سر راه که داشتیم بر میگشتیم خونه به خاطر اینکه پنجشنبه بود و به ترافیک نمیخواستم بخورم یه دسته گل خوشکل از ترکیب گلهای سفید وقرمز . دوتا جعبه شیرینی هم برای خونه خودمون و صبا اینا گرفتم .دو دل بودم که جعبه شیرینی رو ببرم یا نه . یا اینکه به بی بی بگم بیاد یا نه . نه به بی بی نمیگم . آخه اگه بفهمه چه گندی زدم ممکنه ناراحت بشه و کلی نصیحتم کنه که من اصلا حوصلشو ندارم .اول یه آرایش سبک چاشنی چهرم کردم طوری که خودمم از قیافم خوشم اومد و کلی کیف کردم . بعد رفتم سراغ لباس . تو فکر موندم چی بپوشم . زنگ زدم به صبا صبا – جونم مهری ؟- سلام . میگما من چی بپوشم ؟صبا – علیک سلام . یعنی چی که چی بپوشم ؟- لباس منظورمه . رسمی یا خودمونی . صبا – یه لباسی بپوش که توش معذب نباشی. - باشه . مرسی . فعلا بای.صبا – بای جیگر. یه لباس شکلاتی پوشیدم که تا زانوم بود از کمتر به پایین کلوش بود و خیلی هیکلمو قشنگ نشون میداد . روی کمرشم یه کمربند چرم قهوهای کشیده بود . یه جوراب شلواری اسپرت مشکلی هم پوشیدم . یه مانتوی بهاره قهوه ای سوخته و یه روسری ابریشمی قهوهای سوخته و روشن هم سرم کردم . چکمه بلند مشکی چرم و کیف مشکی چرم . بی بی رو صدا زدم - بی بی جونم کجایی؟ بی بی سوئیچ ماشینم رو داد دستم و گفت – ماشینت مبارک مادر .- ممنون . کاری ندارین ؟بی بی – هر کاری میکنی حرمت آدمایی که میری خونشون و حرمت پدرت رو که بزرگت کرده رو نگه دار. باشه ؟- باشه .دسته گلمو برداشتم و رفتم . چشم بسته راهو بلد بودم . خیلی زود رسیدم . طوری ایستادم که چهرم توی آیفون پیدا نباشه . صدای سمانه بود – بله بفرمایید .-سلام مهرشید هستم . ممکنه ریموت در رو بزنید ماشینمو بیارم داخل؟سمانه – سلام خانوم . حتما . بفرمایید . در رو زد . ماشینو بردم داخل . اروم اروم قدم بر داشتم . استرس بدی داشتم ولی خودمو نباختم .شهناز اومد توی قسمت خروجی ایستاد . موهای قهوه ای کوتاهی داشت . کت و دامن یاسی که پوشیده بود خوب روی هیکل بی نقصش جا خوش کرده بود . پیاده شدم - سلام . اومد جلو بغلم کرد . هیچ عکس العملی نشون ندادم . همونطور صاف ایستادم – سلام به روی ماهت . خوش اومدی . - مرسی . رفتیم داخل . مانتو و روسریمو گرفت . دسته گلمو گذاشت توی گلدون . داشتم موهامو مرتب می کردم که اومد. شهناز – زحمت کشیدی . راضی نبودم .- قابل نداره. بعد سمانه رو صدا زد برامون قهوه بیاره . قیافه ی خنده داره و متعجب سمانه باعث شد لبخند بزنم . سمانه – بفرمایید . خم شد و تعارف کرد . - مرسی سمانه خانوم . و بی حرف رفت . جز من و شهناز کسی نبود .- پس بقیه کجان ؟شهناز – بهاره رفت دخترشو بیاره . بهدادم حال و روز خوبی نداره . یه مدته بی حوصلست . نمیدونم چشه . اسفندیار هم الانست که برسه . - چه خانواده گرمی! پوزخندی که زدم از نگاهش دور نموند . تا اومد حرفی بزنه گفتم – من درسته دختر علی هستم و با تربیت اون بزرگ شدم . اینم رفتار واقعی من نیست . ولی انتظار نداشته باشین خوب رفتار کنم چون توی روحیه الان من نیست . آهی کشید و گفت – نه انتظاری ندارم .کمی بعد لبخندی زد و از جاش بلند شد . بهاره و مهیا بودن . بهاره جا خورد – تو اینجا چی کار می کنی ؟- اومدم تصفیه حساب!حرفی نزد . دلتنگشون شده بودم ولی وقتی فکر کردم بچه هایی که مادرمو ازم گرفتن اینا بودن حس تنفر توی خونم جاری میشد . مهیا دستاشو سمتم دراز کرد . بغلش کردم و بوسیدمش و باز به بهاره پسش دادم . شهناز – شما همو می شناسین ؟قبل از اینکه بهاره حرفی بزنه گفتم – بعدا حرف بزنیم.شهناز با این که متعجب بود ولی گفت – هر طور راحتی.  چند دقیقه ای نگذشته بود که سخت ترین زمان رسید . صدای بهداد اومد – سلام آبجی خوش اومدی . دستام شروع کرد به لرزیدن .ایستادم و برگشتم نگاش کردم . رنگش پرید . چقدر لاغر شده بود . چقدر غمگین به نظر میرسید . جا خوردم از دیدنش . کتمان نمی کردم ! مهرش به جای این که کم بشه ده ها برابر شده  بود . بهداد – ندا ...سریع اومد جلو . از دیدن آرایش چهرم جا خورد . یه قدم رفت عقب و تازه متوجه تیپم شد . رو به شهناز گفت – مامان این کیه ؟شهناز – مهرشید . دخترمه . روی مبل نشست . تقریبا وا رفت . جبهمو از دست ندادم . تصمیم گرفتم خودمو نبازم . قهومو برداشتم و مزه مزه کردم . همشون ساکت بودن . فقط مهیا دائم نق و نوق میکرد بیاد پیش من . بهاره مهیا رو گذاشت زمین . خدایا چه خوب تونسته بود راه بره . اومد سمت من و گفت – ماما .بغلش کردم و به خودم فشردمش – خیلی خوب راه میری عزیز دلم . شروع کرد به بازی کردن با دستبندم . یاد روزای اولی که اومده بودم اینجا افتادم  .بالاخره بهداد  طاقتشو از دست داد – میشه حرف بزنی اینجا چه خبره ؟- تحمل کن بهداد . بابا جونت که اومد می فهمی !همون موقع سمانه اومد و گفت – خانوم آقا تماس گرفتن از دخترتون عذر خواهی کنین و بگین نمیتونن امشب بیان . شهنار – ممنون سمانه .- خوب پس حالا که نمیان بهتره برم سر اصل مطلب . نگاهی به همشون انداختم . بهداد عصبی بود و بقیه منتظر و نگران .رو به شهناز گفتم - بچه های شما منو پرستار مهیا میدونن البته بعید میدونم اگه خودتون هم تشریف داشتید ایران منو میشناختین! و خوب حتما بهدادو بهاره دیگه الان میدونن من دختر شمام!! شهناز گیج گفت – پرستار مهیا ؟ تو بودی ؟ یعنی چی؟ بهداد – درست حرف بزن ندا ، مهرشید یا هر چی که اسمته ! تو واسه چی اومدی بودی اینجا ؟نباید بهش نگاه می کردم . نباید تسلیمش میشدم . تسلیم دلم و چشاش!- برای پس گرفتن چیزایی که حقم بود ! مال من بود ! بهداد غرید – پس برداشتن مدارک پدرم کار تو بود! بهاره – چیا بودن مگه؟- بهداد خان اونا مال بابای جنابعالی نبود ! نمیدونم اون 4 تا دونه کاغذ چه ارزشی داشت که به خاطرش منو یتیم کرد! یعنی حتی یه بارم از خودت نپرسیدی که چرات اون کیف در بسته توی اون گاوصندوقه!؟ چطور نتونسته هنوز رمزشو پیدا کنه ؟ چرا رد خراشیدگی روشه؟ اون اسناد دست پدرت بود چون به نظرش مال دنیا ارزشش از جون یه آدم بیشتره !شهناز – اشتباه میکنی مهرشید . اسفندیار همچین آدمی نیست!- هست شهناز ... هست ! فکر کردی اگه یه تصادف عمدی نبود راننده نمی ایستاد!؟ اون شوهرت یه اشغال عوضیه که به جز خودش به هیچی فکر نمیکنه!بهداد – بسه . اجازه نمیدم تو خونه پدرم بهش توهین کنی !خنده ای عصبی کردم و گفتم – حقیقت تلخه بهداد خان!بهداد – چرا بهمون دروغ گفتی ؟ چرا با احساسمون بازی کردی؟مهیا رو که خوابش برده بود خوابوندم روی مبل و ادامه دادم - مجبور شدم دروغ بگم ! مجبور! چون اسنادم دست اسفندیار بود . چون زندگی بیشتر از 400 تا خانواده تو دستای من بود .چون اومدم دنبال چیزایی که مال خودم بود . رو به بهداد ادامه دادم – من همون دختری هستم که پدرت می خواست باهاش ازدواج کنی ! واسه خاطر پول بیشتر! واسه این که رقیبشو کمتر کنه ! از جام بلند شدم – این منم .مهرشید معتمد. آدمی که قلبش در عرض چند ماه پر از کینه شده ... به بابات بگو منتظر باشه . حتی اگه شده همه دارائیمو خرج کنم این زندگی رو ازش میگیرم! فقط نخواستم از پشت بهش خنجر بزنم . اومدم اینجا تا برعکس اون رو بازی کنم !بهاره و شهناز ایستاده بودن . دفتر شهنازو از کیفم درآوردم وبهش دادم -  من نمیتونم شمارو مادر صدا بزنم. از حق مادر داشتنم گذشتم و شمارو بخشیدم همون طور که پدرم بخشید . رفتم سمت بهاره که اشک تو چشاش جمع شده بود– حتی یه لحظه هم فکر این که بچتو به خاطر پدرت اذیت کرده باشم از ذهنت نگذره . چون دخترت برام خیلی عزیز بود شک نکن . گردنبندی که شهناز وقتی داشت می رفت داده بود بهم رو گذاشتم کف دستش و گفتم – نمیتونم اینو قبول کنم . میدمش به تو . تو دختر این خانومی .باید پیش تو باشه .  دستشو به نشون علاقه فشردم و لبخند نیم بندی بهش زدم . یهو بغلم کرد و زد زیر گریه – مهرشید ما رو ببخش . بهت خیلی ظلم کردیم . کمرشو لمس کردم و گفتم – تو تقصیری نداری.  در توانم نبود که با بهداد حرف بزنم . حداقل جلوی بقیشون نه! نیم نگاهی بهش انداختم ، یه بار دیگه صورت مهیا رو بوسیدم و راه افتادم سمت در . مانتو و روسریمو گرفتم از سمانه و زدم بیرون . همین که اومدم در ماشینم رو باز کنم دستی منو کشید بین درختا . به خودم که اومدم دیدم بهداده . فهمیدم داره منو میکشه سمتی که از ساختمون توی دید نباشیم. هر کاری کردم نتوستم دستمو بکشم . داد زدم – لعنتی ولم کن دستمو شکوندی !بهداد – خفه شو . وگرنه همین جا به جا دستت گردنتو میشکنم !یه خرده دیگه رفت جلو و ولم کرد . چند دقیقه عصبی دستشو کشید توی موهاش . دلم داشت میومد توی دهنم . می ترسیدم بغضم بشکنه و ارادم کم بشه . یهو برگشت و منو محکم بغل کرد  . شاید آخرین بار بود . هیچی نگفتم . شایدم دلم میخواست ... یه آغوش حمایت گر و محکم . آروم گفتم – چته بهداد ؟آهی کشید و گفت – هیسسسسسسسس . دلم برات تنگ شده بود . چند دقیقه عطر خنک و تلخشو به ریه هام کشیدم . تو چشام نگاه کرد - چقدر غم تو چشاته .فکر بابا اومد توی ذهنم . لحن و چشام سرد شد – ولم کن . دستاش شل شد و ازش فاصله گرفتم . پشتمو کردم بهش - بهداد . نمیتونی با این کار منو از کاری که میخوام بکنم منصرف کنی .هرچند وجود تو خواهرت یه جورایی باعث این جدایی شد اما به شما دو تا کاری ندارم تا وقتی که کاری به کارم نداشته باشین .تا اومدم راه بیوفتم بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش . بهداد – تو چشام نگاه کن خاله !- تو این موقعیتم دست از خاله گفتن بر نمیداری؟بهداد – دیگه واقعا خاله ای! گفتم نگام کن . نگاش کردم . بازم دلم به زانو در اومد . بهداد – من هنوزم عاشقتم مهرشید . با همه وجودم .- حتی با این که می دونی می خوام پدرت رو با همه دارایی هاش ازت بگیرم؟بهداد – توی ذات تو این نیست . این که نبخشی . - نبود! ولی اون ذات رو فروختم ! دست از سرم بردار بهداد . این 4 روز به اندازه یه عمر از پدرت متنفر شدم ! خانواده تو حالا حالاها به من بدهکارن ! من تا سه چهار روز پیش نمیدونستم شما ها همون بچه هایی هستین که من به خاطرشون مادرمو از دست دادم و 24 سال بی مادر بزرگ شدم ! نمیدونستم به خاطر خوش گذرونی پدرتون من محکوم به تنهایی هستم ! نمیدونستم قلب پدرم برای یه مادر بی عاطفه تا روز آخر عمرش تپید . من ...خونم از حرکت ایستاد . چشام بسته شد . انگار هیچ قدرتی برای عکس العمل نداشتم . فقط میدونستم از اتفاقی که داشت می افتاد هیچ حسی جز یه ارامش عمیق نداشتم . سرمو که روی سینش گذاشت آروم گفت – مهرشید . تو مادرتو از ته دلت نبخشیدی . میدونم همه اینا یه شوک بزرگه مخصوصا برای تو که اینقدر حساسی . ولی محکم تر این حرفایی . وقتی از ته دل ببخشیش می فهمی چقدر این غم توی چشات و دلت کم میشه . وقتی که بتونی بهش بگی مادر .- بچه که بودم همیشه به اونایی که مادر داشتن حسودیم می شد . و فکر میکردم باید از شما دو تا متنفر باشم . ولی ... نمیدونم چرا نیستم . بهداد – تو قلبت بزرگه مهرشید . به بزرگی قلب پدرت . نفرت برای تو واژه تعریف نشده ایه !یهو گریم گرفت - تو جای من نیستی لعنتی . تو نمیفهمی من این مدت چی کشیدم . نمیفهمی وقتی نفرت و کینه توی یه دل باشه سیاهش میکنه ! دست از سرم بردار . هولش دادم عقب و سریع رفتم سمت ماشینم . سریع روشن کردم و از خونه زدم بیرون . نخواستم برم خونه . اصلا حوصله کسی رو هم نداشتم . همینطوری که رانندگی میکردم انداختم توی یه بزرگراه . حدود دوازده بود که رسیدم خونه . یه راست رفتم تو اتاقم و چکمه هام رو که در آوردم بدون عوض کردن لباسم افتادم توی تختم و همونطور که گریه می کردم نفهمیدم کی خوابم برد . صبح با سر درد بدی بیدار شدم . لباسمو عوض کردم و یه دوش گرفتم . حوصله خشک کردن موهامو نداشتم . رفتم توی بالکن اتاقم و توی آفتاب نشستم . صبح جمعه بهترین وقت روز بود . سکوت بود و هوای تمیز تر .صبا چند بارزنگ زده بود . بهش زنگ زدم صبا – مهری کجایی تو ؟- خونمون . صبا – پس چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیدی ؟ - خواب بودم . بعدم رفتم حمام . ساعت چنده؟صبا – یه ربع به دو .تعریف کن ببینم چی کار کردی ؟شروع کردم به حرف زدن . بعض دیشب شکست و اشکام به سیل تبدیل شدن . صبا –میخوای بیام پیشت ؟- نه . صبا – ببین من عصر میام . بوی سیگار به مشامم نرسه ها . فهمیدی؟- باشه . سعی میکنم !صبا – مهرشید!-صباحوصله حرفای تکراری ندارما!صبا – اما تو سر مزار پدرت بهم قول دادی دیگه سیگار نکشی. - صبا .. نمیکشم . صبا – پس می بینمت . - باشه . فعلا خدافظ. صبا – خداحافظ. بعد از فوت بابا رفتم سمت سیگار . آرومم می کرد . احمق بودم . بعد از یه ماه داد صبا در اومد . هر دوشون به خاک بابا قسمم دادن دیگه نکشم . قول دادم و از اون روز حتی یه دونه هم نکشیدم . ولی ... باید سرمو گرم می کردم . رفتم تو آشپزخونه . بی بی یه پیغام گذاشته بود که رفته خونه حاج خانم مهدوی نذری پزون . عصر بر میگرده . یه لیوان قهوه ریختم و به بخارش خیره شدم .بازم زندگیم اومد جلوی چشام . تا عصر سه تا لیوان قهوه خودم و فکر کردم . نقشه کشیدم و برنامه ریختم . تا صبا رسید . مجبورم کرد بریم بیرون . ماشینمو کشیدم  و بیرون و راه افتادیم . صبا – چرا ساکتی ؟- چی بگم ؟صبا – می خوای چی کار کنی ؟ - با کی ؟صبا – منحرف!خندم گرفت – بی تربیت !صبا – خودت گفتی!- من اونو نگفتم!صبا – پس کیو گفتی ؟- صبا ! صبا – باشه باشه . عزیزم جون نیار شیرت خشک می شه . حالا بگو میخوای چه غلطی کنی!- صبا !-صبا – ای بابا اگه بگم میخوای چی کار کنی میگی با کی! خوب اونو میگم که اینو نگی دیگه . بازم خندیدم – دیوونه ! یه سی دی گذاشت توی ضبط و صداشو زیاد کرد . باز یه بغضی گلومو گرفتهباز همون حس درد جدایی (خواجه امیری – کجایی)سی دی رو در آورد – اه اه این چیه آدم همه درداش یادش میاد!یه چی مثه آدمیزاد نداری؟- از اون زلم زیمبو ها که دوست داری نه ندارم. صبا – بی سلیقه ! چرا هیچی نداری؟- بی زحمت من اینو دیشب تحویل گرفتما!صبا – خوب بابا . حالا درستش میکنم .یه کابل زد به گوشیش و طرف دیگشم زد به ضبط .- صبا صداشو کم کن . میوفتن دنبالمونا !صبا – گور بابا همشون . من و خودتو عشقه . و همراش میخوند – دستات تو دستامه ... نگات تو نگامه ... اینو میدونم عزیزم با هم میدیم ادامه!(عاشق چشماتم از علیشمس و مسعود صادق لو)با خودم فکر کردم " چرت و پرت محض!"بالاخره صداشو کم کرد و پرسید – صبحانه چی خوردی؟- خواب بودم!صبا – ناهار چی ؟- قهوه . صبا – ای بمیری هی ! اینطوری میخوای سر پا بمونی ؟- نترس طوریم نمیشه . پوستم کلفته !صبا – معلومه ... یه خرده چرخیدیم و بعدم برگشتم خونه . بی بی رسیده بود . بهم گفت شهناز زنگ زده کارم داشته !- حرفامو دیشب زدم دیگه حرفی ندارم باهاش. سری تکون داد و گفت – شله زرد نذری آوردم برات مادر . با صبا بخورین . من برم یه کم استراحت کنم  - باشه پس شامو من درست میکنم . بدون حرف رفت تو اتاقش. صبا همون طور که می رفت سمت آشپزخونه گفت – چقدر ساکت شده نه ؟- آره از وقتی شهنازو دیده !صبا – مریض نباشه ؟- خدا نکنه . فقط خستست . بعد از شام حدود ده بود که صبا رفت . تلفن زنگ زد -بفرمائید .=سلام . شهنازم .- سلام . بله شناختم .  شهناز – خوبی؟- مرسی . شهناز – چه خبرا ؟- سلامتی . سکوت کرد . – زنگ زدین ببینین چقدرمیتونین سکوت کنین؟شهناز - نه .- خوب . شهناز – می خوای چی کار کنی؟- یعنی چی؟ فک کردم زنگ زده از شوهرش دفاع کنه ولی گفت – با بهداد می خوای چیکار کنی؟- بازم منظورتونو نفهمیدم !شهناز – بهداد دوستت داره و خودتم می دونی . وقتی بهش همه چیو درباره این که چرا ترکت کردم بهش گفتم تا خود صبح توی باغ با خودش حرف زد و راه رفت!با این که مادر من بود ولی داشت از بهداد دفاع می کرد! دلم گرفت ... از سکوتم استفاده کرد و گفت- تو هم دوستش داری مگه نه ؟- از کجا اینو میگین ؟شهناز – از سکوتت!خندم گرفت – سکوتم از رضایت نیست ! دلم اهل شکایت نیست ! دارم فکر میکنم جه زود جبهه از مادر بودن برای من به مادر بودن برای بهداد عوض شد! به روی خودش نیاورد - نگفتی ... - به حال شما چه فرقی داره ؟ فکر کنین نه !شهناز – پس دوستش داری . - گفتم که ! فرقی به حال کسی نداره . اونم یه ملکیه و تقاص کار پدرشو میده ! شهناز – به بهداد و بهاره کاری نداشته باش. اونا مقصر نیستن!- من کار دارم . خداحافظ!و محکم گوشی رو گذاشتم روی دستگاه . هنوزم به فکر بچه های شوهر خودشه ! خدای من ! انگار نه انگار من دخترشم . * * *نگاهی به کیا قدسی که داشت قهوشو می نوشید انداختم . چهره زیبا و بی نقصی داشت در عین حال باهوش و محکم به نظر میومد . اما یه چیزی مثه یخ تو وجودش بود که برام نچسب بود .  تو فکر بودم که چه طوری شروع کنم . خودش کارمو راحت کرد – خوبید ؟- خوبم . ممنون که تشریف آوردید . فنجونشو گذاشت روی میز – سراپا گوشم . - راستش میخواستم از نفوذتون سوءاستفاده کنم . پاشو انداخت روی اون یکی پاش و گفت – جالب شد . خوب بفرمایید. - میخوام ملکی رو ورشکست کنم . کارخونه ...کیا – و دلیلش ؟- یه دلیل محکم شخصی . نه مالی . لبخندی زد و گفت – خوشم میاد که رک و روراست هستی!- هر کی به شیوه خودش بازی میکنه!کیا – خوب چه کاری از من بر میاد ؟- میخوام از نفوذتون برای کمک بهم استفاده کنین  . قیمت سهام و فروش محصولاتشون رو بیارم پایین . بحدی که رو به نابودی بره . کیا – خوب بجاش چی بهم میدی ؟جا خوردم . فکرشم نمیکردم اینو بگه . ولی خودمو نباختم – پیشنهاد خودتون چیه ؟کیا – اصلا فکرشم نمیکردی اینو بگم نه .- بهر حال هیچی تو این دنیا مجانی نیست!کیا –  هنوز دربارش فکر نکردم . - پس چطور یهو بی مقدمه دربارش صحبت کردین ؟کیا – خواستم از همون اول توقعات خودم رو در کنار توقعی که ازم هست بذارم . - جالبه . کیا – چی میتونی بجای این که من باهات همکاری کنم بهم بدی ؟- باید دید توقع من به نظر شما در چه سطحی قرار میگیره !کیا – مهم اینه که توقع تو در چه درجه اهمیتی قرار داره .این کار راحت نیست . دو سه ماه وقت میبره . فقط خودمم نمیتونم تنها کار کنم. باید هم خودت هم یه سری دیگه رو وارد این بازی کنیم . اما اونا مثه من نیستن . اونا دلیل واقعی این حرکت تورو میخوان بدونن و این که اگه قراره همکاری کنن چی گیرشون میاد . - بازار . اونا بازار رو به دست میارن . فروششون میره بالا . کیا – مهرشید خانوم . این دلیلا برای یکی که به منافعش فکر میکنه قابل قبول نیست . می دونستم دلیل اصلی کارمو میخواد . نمیدونستم چی بگم . استیصال منو که دید گفت – من حاضرم جوابشونو بدم . اون وقت تو خیلی به من مدیون میشی . - میدونم . من عادت ندارم زیر دین کسی بمونم . عجیب بود نگاهش و حرفاش . یه جای کار میلنگه .ادامه داد – هر چی که باشه قبول میکنی ؟- نه هر چی ! باید دید چی هست .کیا – شاید واست سنگین باشه . باید دید چقدر این انتقام برات ارزش داده . هم تعجب کردم و هم خندم گرفت . چقدر تیزه! - ببخشید . دست خودم نبود . از کجا فهمیدید انتقامه ؟کیا – خانوم مهندس . از چشات پیداست خیلی باهوشی . انتظار نداری که بقیه هوششون ازت کمتر باشه .- قصد جسارت نداشتم . کیا – وقتی بدون این که یه دلیل قابل قبول رو کنی میخوای ملکی رو ورشکست کنی فقط یه دلیل محکم دارین . یه چیزی رو از دست دادی که برات خیلی عزیز بوده و باید انتقامتو بگیری تا آروم بشی . - همیشه لذت می برم از همصحبتی با کسایی که خیلی خوب میتونن مسائل رو تجزیه و تحلیل کنن ولی عجولانه قصاص نکنن . لبخندی زد و گفت – خوب صفت بارز منو شناختی . - به نظر صفات خوب دیگه ای هم دارید که به مرور زمان رو میکنین . خوب پیشنهادتونو نگفتین .کیا – اگه کاری نداری به ناهار دعوتت می کنم . جو اینجا مناسب حرفای من نیست . - یه نیم ساعتی کار دارم . اگه ممکنه منتظر بمونید همینجا . زیر نگاهش کلافه بودم ولی سعی کردم با دقت تموم کارمو انجام بدم . پرنده ها رو داخل فایل گذاشتم و کیفم رو برداشتم . مودبانه تعارفم کرد اول برم بیرون . سفارشا رو به ساغر کردمو و گفتم دو سه ساعت دیگه بر میگردم . بی ام و داشت . در رو برام باز کرد و وقتی سوار شدم در رو بست و خودشم سوار شد . از سکوت توی راهمون راضی بودم . گوشیم زنگ خورد . - اجازه هست ؟کیا – خواهش میکنم .شما ناشناخته بود – بله بفرمایید . = سلام مهرشید معتمد .صدای منحوسش باعث شد بدنم به لرزه در بیاد ولی خودمو نباختم . دست آزادمو مشت کردم تا از لرزش کم کنم . با زهری که توی کلامم ریختم راه بروز ترس رو بستم – به به آقای ملکی!ملکی – خوبه که منو می شناسی!- مگه میشه شما رو نشناخت ! اینقدر توی قلب من و علی زخم انداختین که حالا حالا ها فراموش نمیشین!ملکی – گذشته ها رو بهتره توی گذشته رها کنی! مادرت بهتر میتونه این قضیه رو حل کنه! اما این مدت دقیقا به ما مربوط میشه!- پس شهناز خانوم خبرا رو به گوشتون رسونده !ملکی – همیشه از این ادب پدرت حالم بهم میخورد!- و منم از وجدان شما ! ادب من به پدرم رفته ولی خودتون میدونید که سرسختی و غد بودنم رو از کی به ارث بردم ! پس بهتره درباره پدرم حرف نزنیم !ملکی – چند؟- چی چند ؟ملکی – چقدر میخوای که سایه نحستو از زندگیم برداری!؟خنده ای عصبی کردم که کیا ترسید . آروم مشت دستم رو گرفت و فشاری داد . بی توجه به کارش ادامه دادم – من خیلی قانعم ! همه زندگیتونو میخوام! ملکی – پس زرنگ تشریف دارید!- به شهناز رفتم!ملکی – زورت میاد بهش بگی مادر؟- خودتون میدونید که برای من مادر نبود ! من کار دارم . اگه زنگ زدین منو ناراحت کنین یا از تصمیمم برم گردونید من قطع کنم! چون دارین کار بیهوده ای می کنین!ملکی – پس بچرخ تا بچرخیم !- کار از چرخیدن گذشته ! رسیده به تونل وحشت ! ملکی – بچه تر از اونی هستی که کاری کنی!- خشم و کینه از یه آدم خوب یه شیطان می سازه! خدا نگهدار!و قطع کردم . چند دقیقه گذشت . کیا پرسید – خوبی؟- کمکم کن ... هر شرطی بذاری قبوله .* * *دو هفته از ناهاری که مهمون کیا بودم میگذره. دو هفته از اون پیشنهاد عجیب و من هنوزم دارم به خودم می پیچم!.حرفای کیا توی سرم میپیچه " مهرشید . من و تو الان توی یه مخمصه افتادیم . من به تو نیاز دارم و تو به من . من برای گرفتن ارثم به ازدواج با یه آدم مطمئن نیاز دارم و تو برای انتقامت به یه آدم مطمئن تر . پیشنهاد من اینه . مثه دو تا هم خونه زندگی کنیم تا من بتونم سهم الارثمو بگیرم و هر دومون وقتی کارمون تموم میشه اگه حس کردیم هیچ درصد امیدی برای ادامه زندگی مشترک نداریم از هم جدا میشیم . من تعهد میدم که بهت دست نزنم . "از یه طرف عشقم به بهداد از یه طرف کینم از پدرش بهم میگه نه مهرشید . تو نمیتونی ! حتی عشق هم نمیتونه جای این کینه رو پر کنه . من به عشق بهداد گذشتمو بخشیدم اما مرگ پدرم یه موضوع شخصیه اون روز اینقدر عصبی بودم که با خودم گفتم من این شرط رو قبول نمیکنم و یه راه حل دیگه پیدا میکنم . ولی اون بهم مهلت فکر کردن داد .شاید میدونست تلاشم بی فایدست .  به هر دری زدم بسته بود . دو هفته بی وقفه اما بی فایده نقشه ریختم و اجرا کردم ولی جز شکست چیزی عایدم نشد ! عصبی برگشتم خونه . دیگه راهی نداشتم . کارتشو  آوردم بیرون . به شماره روند همراهش نگاهی انداختنم . با خودم فکر کردم " صبا بفهمه منو می کشه! "= بفرمایید . - سلام آقای قدسی .کیا – سلام مهرشید . خوبی؟- نه زیاد . کیا – فکراتو کردی ؟-شماره خونمونو که دارین . با بی بی برای پنجشنبه هماهنگ کنین !کیا – مطمئنی مهرشید ؟- چاره ای ندارم . پس بهتره زودتر دست به کار شیم . دلم نمیخواد فکر کنه عقب نشینی کردم!کیا – ترتیبشو میدم . چشم به هم زدن پنجشنبه شد و من مادر و پدر و برادر همسر آیندمو ملاقات کردم . خانوم قدسی زن مغروری به نظر می رسید ولی با دیدن من و وضع زندگیم قیافش بهتر شد و یه لبخند روی صورتش نشست! قدسی هم که مثل دفعه اول با همون حالت رسمی سلام علیک کرد و در نهایت کامران . دانشجو بود و ازش بیشتر از بقیه توی اون لحظه خوشم اومد . گرم و شوخ بود . برعکس کیا که جدی بود و تا لازم نبود حرفی نمیزد . بهم گفته بود اونا نباید بدونن من از قضیه ارثیه خبر دارم و منم قبول کردم . صحبتای اولیه انجام شد . هر دومون ( من و کیا ) معتقد بودیم صبر کردن واسه ما قرار نیست دردی رو دوا کنه . بعد از صحبتامون موافقتمون رو اعلام کردیم و قرار شد هفته آینده تماس بگیرن واسه قرار و مدار روز بله برون .کیا روز بعد از جواب مثبت من به خاستگاریش کارشو شروع کرده بود . بهم گفت تقریبا دو ماه وقت می بره تا اقداماتش جواب علنی بده . کیا می گفت بجای این که ورشکستش کنیم بهتره سهام کارخونشو از شریکاش بخریم . اینطوری می تونیم خیلی راحت توی تصمیماتشون مداخله کنیم و اینطوری کلی کارگر هم بیکار نمیشن . صبا وقتی شنید کیا ازم چی خواسته من چی کار کردم باهام قهر کرد . - صبا الان وقت قهر نیست . من بهت احتیاج دارم بابا.صبا – برو گمشو . اون موقع که این حرفو زده بود نگفتی بهم الان به کمکم احتیاج داری؟ چی کار برات بکنم ؟ سفره عقدتو بچینم ؟- صبا داد نزن. خوب ببخشید دیگه ! صبا – گمشو مهری . خیلی ازت دلگیرم ! - بگم غلط کردم خوبه ؟صبا – آخه اینم شرطه گذاشته ؟- باور کن خیلی فکر کردم . چاره ای ندارم !صبا – چرا چاره داره! بشینی مثه آدم زندگیتو بکنی . بری بشی زن عشقت و از ملکی خانواده شو بگیری . تا خانواده داره پول می خواد چی کار؟ خیلی بچه ای مهری!- صبا ! مغزم دیگه کار نمیکنه . بیخیال شو خواهشا . دیگه قرار گذاشته شده . نمیشه که بهم زد !صبا – مگه زنش شدی ؟هیچ اتفاقی نیوفتاده مهری! بهمش بزن!- نمیشه صبا . ما هیچ کدوم از علاقه ازدواج نمیکنیم . وقتی ارثشو گرفت و منم ملکی رو زمین زدم از هم جدا می شیم!صبا – بهداد چی ؟ سینا چی؟- سینا ؟صبا – آره . چون واقعا دوستت داره ! سینا هیچی ! بهداد رو می خوای چی کار کنی ؟ میدونی چی به سرش میاد؟- صبا ... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که غم درونم رو  با اشکام توی اغوش صبا یه کم سبک کنم . وقتی داشت می رفت گفت – کاش اینکارو نمیکردی مهرشید !- تو خودتم می دونی که من هیشکیو ندارم . تنها کسی که تونستم بهش اعتماد کنم کیا بود . صبا – پس مواظب خودت باش . - کاش این چند روز میومدی پیش من . صبا – باشه . بعد از بله برون می مونم پیشت .- پس به مامان و بابات نگو تا خودم باهاشون تماس بگیرم . صبا – بیچاره سینا . میخواست همین روزا به مامان و بابا بگه بیایم خاستگاریت !- پس اینطوری بهتر شد . خودشو سبک نمیکنه . بهش نگو من میدونم !صبا – نه بابا نمیگم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/06/27ساعت 21  توسط david  |