عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان می گل(2)

می گل برگشت و به شهروز که یه شلوار گرمکن سبز با یه تیشرت سه دکمه سفید که سر استین و دور یقه اش خط سبز داشت و ماهیچه های بازوش و بیشتر جلوه میداد و گرمکنی که دور کمرش بسته بود نگاه کرد!
-سلام
یه ابروش و داد بالا و گفت:علیک سلام خانوم خوشگله!
می گل که توقع این جواب و نداشت با شرم سرش و انداخت پایین و گفت:باشه بیشتر میزنم.
-میرم دوش بگیرم زود میام...پیاز یادت نره....
با رفتنش می گل تند تند 1 پیاز پوست کند...مقداری سبزی خوردن که هر 2 روز یه بار بی بی براشون میاورد تو بشقاب گذاشت و کمی ماست ریخت و یه میز خوشگل چید....غذا که اماده شد شهروز در حالی که موهاش هنوز خیس بود و حوله اش رو دوشش بود و یه شلوارک تا زیر زانو و یه تیشرت استین حلقه ای تنگ که تمام برجستگیهای تنش نشون میداد پوشیده بود اومد و نشست سر میز!
-به به!!!زرده هاش به ادم چشمک میزنه!
-من میرم تو اتاقم!
-مگه نمیخوری؟
-میرم تو اتاقم میخورم!
-چرا؟اینجا مگه چشه؟
-نمیخوام مزاحم باشم!
اخمهاش و کرد تو هم و گفت:اگر مزاحم بودی اصلا نمیومدی تو این خونه!
تحکم تو صداش باعث شد می گل یکی از صندلیهارو بکشه و بشینه...کمی غذا کشید شروع کرد به خوردن..هرچقدر اون معذب بود شهروز تند تند و با اشتها و بدون رو دربایستی غذا میخورد...می گل خنده اش گرفت...همیشه فکر میکرد شهروز از این ادمهای عصا قورت داده است که فقط با چاقو چنگال غذا میخورن!
-چیه؟بد نگاه میکنی؟
می گل که تازه متوجه شده بود به شهروز خیره شده دوباره شروع کرد به غذا خورد و گفت:هیچی!
-نری تعریف کنی...تو اولین دختری هستی من جلوش اینطوری غذا میخورم.
می گل با تعجب نگاهش کرد...این شهروز بود یه همچین اعترافی میکرد ؟
-باز چی شد؟
-هیچی؟
شهروز در حالی که بلند شد و یه دلستر باز کرد گفت:قیافه ات هزار حرف میزنه اما هی میگی هیچی!خوب شد رفتی مدرسه و گرنه تو خونه حرف زدن یادت میرفت!
می گل لبخند زد...پس شهروز متوجه بود می گل زیاد حرف نمیزنه و بیرون نمیاد...گاهی فکر میکرد اون و یادش رفته!
شهروز هم به کابینت تکیه داده بود و خیره نگاهش میکرد...بعد از 3-4 ماه اینطوری نگاهش میکرد..تازه داشت کشف میکرد می گل چقدر زیباست...چشمهای کشیده ابی....بینی کوچیک قلمی...لبهای گوشتی و برجسته....گونه های استخوانی....موهای لخت و بلند!که خیلی کم میدیدشون!
می گل که حس کرد نگاه شهروز داره سنگین میشه از جاش بلند شد و گفت:با اجازه...تموم شد صدام کنید جمع میکنم!
-مگه تو کارگری؟
-نه...ولی بالاخره که یکی باید جمعشون کنه!
-میگم فردا بی بی بیاد...تو بشین سر درست.
صبح تو مدرسه توقع داشت گلاره وقتی میبینتش از ش دلخور باشه یا اینکه تمام مدت از آراد حرف بزنه اما اینطور نبود.....تنها حرفی که از دیروز توسط گلاره گفته شد این بود که آراد به گلاره هم تاکید کرده بود , شده یک بار می گل بهش زنگ بزنه و گلاره هم گفته بود که من موافق این رابطه ام اما تصمیم نهایی رو خودت بگیر من هیچ دخالتی نمیکنم....
می گل هم تصمیم گرفت همون روز باهاش تماس بگیره و به قول معروف سنگ هاش و باهاش وا بکنه!
از در مدرسه که اومدند بیرون گلاره به پهلوی می گل زد و گفت:ماشین آراده!
می گل برگشت و به 206 مشکی رنگی که اون سمت خیابون ایستاده بود نگاه کرد..همون موقع اراد براش چراغ زد...روش و برگردوند و همونطور که همراه سما و گلاره قدم برمیداشت گفت:مگه کار و زندگی نداره؟
گلاره:دیوونه شده دیگه....تا بهش زنگ نزنی کار هر روزش میشه همین!
بحث در مورد رابطه ی پسر دخترها و واقعی بودن و نبودنش بالا گرفته بود که می گل متوجه شد یکی بعد از چند بوق صداش زد! با خیال اینکه آراده روش برگردوند اما در کمال نا باوری علی و دید که تو یه آزارا سفید نشسته و صداش میزنه...نا خودآگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...ماشین آراد کمی دور تر ایستاده بود...میدونست آراد شاهد این صحنه است اما قیافه اش و نمیدید.به سمت ماشین علی رفت و گفت بله؟
-سوار شو کارت دارم.
-باید برم خونه!
-مثل دیروز که یه راست رفتی خونه؟
استرس و ترس تو چشمهاش خونه کرد ...میدونست این دست بردار نیست...برای اینکه تو خیابون زیاد دیده نشه و جلب توجه نکنه خدا حافظی سرسری از سما و گلاره کرد و در برابر چشمهای حیرت زده اون دو تا و البته چشمهای به اشک نشسته آراد سوار ماشین علی شد و علی هم پاش و گذاشت رو گاز و ماشین و از جا کند!
-کارتون درست نبود....خانم موحد شرط کرده اگر مورد اخلاقی ازم ببینه اخراجم میکنه!
-پس واجب شد برم گزارش دیروزت و بهش بدم!
-مگه دیروز چی شده؟
-چی نشده؟؟؟تو فقط واسه من و شهروز جا نماز اب میکشی؟
-این چه حرفیه؟دوست پسر دوستم اومد دنبالش از من خواستن برسوننم خونه!تازه باز هم راضی نبودم....اما بی احترامی بود اگر سوار نمیشدم.رادآراد

-آهااااا!کافی شاپم نمیرفتی بد بود نه؟
می گل که جا خورده بود گفت:شما من و تعقیب میکنید؟شهروز گفته آره؟
-نخیر من بیکار نیستم تورو تعقیب کنم....من تو کافی شاپ بودم شما اومدید دیدمتون!
-پس محض اطلاعتون عرض کنم هیچ چیزی بین ما نبوده...اگر خوب میدید میفهمیدید زود هم برگشتم خونه!
-آره!!!اقا زحمت کشیدن رسوندتون!
-من و بزارید دم خونه لطفا!
-میریم با هم یه چیزی میخوریم بعد!
-من با شما هیچ جا نمیام!
-شهروز میدونه دیروز کجا بودی؟یا باید بهش بگم؟
-لازم نیست من و تهدید کنی...لازم بدونم خودم میگم..در ضمن من و شهروز قراره زندگی خودمون و داشته باشیم...به کسی ربط نداره من دارم چیکار میکنم!
-ااا؟؟؟؟!!!اینطوریه؟شهروز میگفت میخوای درس بخونی نباید گرفتار این جور روابط بشی...پس اگر بدت نمیاد چرا بیافتی دست غریبه ها؟
-خفه شو....فکر نکن چون پسر خانوم موحدی و پسر خاله شهروز هیچی بهت نمیگم....من ادمم...انسانم..میفهمی؟؟کاش یه کم ادب داشتی...کاش با ادمها مثل یه جنس رفتار نمیکردی...
-مگه من چی گفتم؟
-معمولا این جنس و کالا و اشیاء هستن که دست کسی میافتن!
-خیلی خب بابا...منظوری نداشتم....
-پس لطف کن بی منظور من و برسون خونه!
-بریم یه چیزی بخوریم بعد!
-من کوفتم با تو نمیخورم!
-خیلی زبون درازیاااا!!!
-دوست دارم...همینه که هست....
-درستت میکنم....
-تو کی هستی که بخوای من و درست کنی؟
-من به شهروز میگم دیروز کجا بودی!
-زود تر از تو خودم میگم...خیالت راحت!هر چند که به اون هم ربطی نداره!حالا نگه دار پیاده بشم.
-نگه دارم که آقا سوارت کنه؟
وقتی می گل رد نگاه علی و که از تو اینه به عقب نگاه میکرد دنبال کرد نا خوآگاه برگشت و ماشین آراد و دید که پشتشون داره میاد....
صاف نشست رو صندلی و گفت:اه!!!لعنتی...من و برسون خونه!
علی هم مسیر و کج کرد و می گل و جلوی خونه پیاده کرد...تا وقتی بره تو خونه ایستاد...فکر میکرد اگر قراره می گل رابطه ای داشته باشه اون منم که باهاش این رابطه رو ایجاد میکنم!
با صدای گاز ماشین آراد که از بغل ماشینش رد شد به خودش اومد..می گل رفته بود اون هم ماشین و به حرکت در اورد و به سمت شرکت پدرش حرکت کرد!
می گل بعد از وارد شدن تو خونه...اولین کاری که کرد رفت سراغ شماره آراد...از لای یکی از کتابهاش پیداش کرد و گرفت.
وقتی گوشی اراد زنگ خورد با بی حوصلگی اون و در اورد و نگاهی بهش انداخت...شماره براش نا اشنا بود پرتش کرد روی صندلی کناریش اما یهو با فکر اینکه احتمال داره می گل باشه برش داشت!
-بله؟
-سلام.
آراد لحظه ای مکث کرد عصبانی بود باید اروم میشد و باهاش حرف میزد..به هر حال هنوز تعهدی بهش نداشت!....هر چند این علاقه خودش تعهد بود!
-سلام...خوبی؟؟؟چه عجب!
-زنگ زدم بگم.....
-بگی چی؟بگی دوست پسر داری؟کاش دیروز بهم میگفتی!!!
-نه!!نه!!!دوست پسر کودومه؟
-پس این کی بود امروز؟
-جریان داره...این...این پسر خاله امه !
-خب؟
-خب نداره...دیروز تو کافی شاپ دیده بودمون اومده بود باج گیری!
-خب چی میخواست بابت حق السکوت؟
-بی خیال....حرف خودمون و بزنیم...
-چی میخواست؟؟
حالا دیگه عصبانیتش تو صداش مشخص بود!
-من تعهدی ندارم به شما جواب پس بدم پس خواهشا چیزی نپرسید!
بخش اول جمله اش و با حرص و اخرش و اروم گفت.برای یه لحظه احساس کرد چقدر بی کسه که هر کسی براش تعیین تکلیف میکنه!
-من منظوری نداشتم عزیزم!
با شنیدن کلمه اخر یه جوری شد..اما زود به خودش نهیب زد...باید درس بخونی...همین الان تمومش کن!
-ببینید اقا اراد...من میخوام درس بخونم....شما خیلی پسر خوب و با وقار و با شخصیتی هستید...اصلا شکی توش نیست...اما من اصلا قصد انجام یه همچین رابطه ای و ندارم...
-میشه یه سوالی بپرسم؟
-البته!
-راستش و میگی؟
-بله!
-به پسر خالتون که ربط نداره؟
-نه!!!نه!!!اصلا!
-پس چی؟
-خواهش میکنم...من کلی براتون توضیح دادم....به من فرصت بدید...شایدم تا کنکور صبر نکردم...اما فعلا اصلا نمیخوام درگیر بشم..در ضمت من شرایطش رو هم ندارم...همین الان یه گوشم به درکه داداشم نیاد تو!
-حتی روزی یه زنگ کوچولو؟با یه دیدار کوچولو بعد مدرسه؟
-خواهش میکنم اصرار نکنید....

-باشه....اصرار نمیکنم...اما این و بدون هر وقت دوست داشتی بهم زنگ بزن....به ساعت و وقتشم کاری نداشته باش!
-ممنون....باشه...!
-میخوای قطع کنی؟؟هیچی نمیخوای از من بدونی؟
-دونستن بیشتر وابستگی میاره!
-من ,من دلم میخواد از تو بدونم!
-خواهش میکنم.....بزار زمان بخوره بهش....شاید منم پشیمون شدم...قول میدم اگر اینطوری شد حتما بهت بگم!
-باشه...اما یه چیزی و میگم فقط برای اینکه دوست ندارم حتی تو فکرم بهت خیانت کنم!
-میشنوم!
-من تورو یه طرفه دوست دارم...اجازه میدی؟
-یعنی چی؟
-یعنی من تو رویاهام به تو عشق میورزم...کاری هم به تو ندارم!
-این بچه بازیا چیه؟
-باشه تو فکر کن بچه بازیه..هر چند گفتنش اصلا درست نبود و یا شاید بی دلیل...فقط نخواستم هیچ مدلی بهت خیانت کرده باشم...
-شما نزدیک 25 سالتونه بچه نیستید...این حرف و من میزدم جای تعجب نداشت اما شما!!!
-باشه..هر طور دوست داری فکر کن.....اما این و بدون شبانه روز منتظر تلفنت هستم!
می گل سری تکون داد و خدا حافظی کرد!
پسره ی دیوونه!خل شده...من که اصلا نمیخوام درگیر این روابط بشم..کافیه موحد ببینتم...جلو شهروز خیلی بد میشه!
همون موقع یکی کوبید به در اتاقش...چنان صدایی داد که 2 متر پرید هوا....تلفن و گذاشت رو میز و در و باز کرد!
بله؟
-زهر مار!!!
می گل که توقع این برخورد و از شهروز نداشت با تتعجب و کمی ترس گفت:چیزی شده؟
-چیزی شده؟؟؟نه...اصلا چیزی نشده...تو دیروز بعد از مدرسه کجا بودی؟
-آها...پس علی گزارش کار داده!
انگشت اشاره اش و به نشونه تهدید جلوی صورت می گل برد و گفت:بار آخرت باشه سوال درست جواب نمیدی!
-با دوستم و دوست پسرش رفته بودیم بیرون!
لحنش آروم شد و گفت:بیا بیرون بشین کارت دارم!
می گل هم رفت و نشست
-زندگی تو به خودت ربط داره....من نمیتونم تورو محدود کنم...اگر دلت میخواد رابطه ای و شروع کنی...میل خودته...اما این روابط مانع درس خوندنت میشه!
-من رابطه ای و قرار نیست شروع کنم....اون پسر خاله محترمتون که اومده گزارش داده گزارش امروز رو هم داده؟
وقتی دید قیافه اش مثل علامت سوال شد ادامه داد!
-امروز آقا تشریف اوردن جلو در مدرسه دستشون و گذاشتن رو بوق....بنده رو سوار کردن. که چی؟؟بیا بریم یه چیزی بخوریم...چون دیروز با اونها رفتی باید با منم بیای....خواهشا بهش بگید دیگه این کارو تکرار نکنه....خانوم موحد شرط کرده اولین مورد انبضباطی مساوی با اخراجمه...!!!
شهروز دستش و دراز کرد و گوشی مبایلی و گرفت جلوش...
-این چیه؟
-یه گوشی مبایل...از فردا از مدرسه اومدی بیرون روشنش میکنی به من زنگ میزنی میگی کجایی!...بعدم رسیدی خونه همین کارو میکنی!
-تو داری من و محدود میکنی...
-نه...من نگفتم جایی نمیری..گفتم هر جا میخوای بری بهم بگو..همین!دلم نمیخواد علی دور و برت باشه....یه بار دیگه هم گفتم...اگر میخوای با کسی دوست بشی...با اینکه رو درست تاثیر میزاره باز میل خودته!اما با علی هرگز....!!!از فردا علی و جلو مدرسه دیدی به من میگی...خودم میدونم باهاش چیکار کنم.
لبخند رضایت آمیز رو لبهای می گل برای شهروز از هر تشکری بهتر بود....احساس کرد بهش امنیت داده...و این دقیقا همون حسی بود که می گل با تمام وجود حس کرد!
شهروز که اون روز تنها به خاطر حرفهای علی زود برگشته بود خونه رفت و دوش گرفت تا عصبانیتش و تخلیه کنه.....نمیدونست چرا دلش نمیخواست حداقل علی یا یکی از دوستای خودش با می گل رابطه داشته باشه....یه جورایی احساس مسئولیت بهش میکرد...فکر میکرد اگر یکی از خودشون باهاش دوست بشه نتونسته خوب از می گل مراقبت کنه!
چند وقتی بود با کیانا رابطه نداشت...روز آخر بهانه بود..دلیل اصلی تاریخ انقضای کیانا بود...معمولا 1 سال بیشتر با دختری نمیموند....چون از همون حدودا دخترا میخواستن همه چیز و صاحب بشن..و این اون چیزی نبود که شهروز میخواست.کیانا هم از این قائده مستثنی نبود....با اینکه چند باری بهش زنگ زده بود...اما جواب نگرفته بود هنوز از رو نمیرفت....اما شهروز مقاوم تر از این حرفها بود با اینکه هنوز نتونسته بود دختری و جایگزین کیانا کنه...اما به کیانا هم رو نمیداد...با خودش میگفت من رابطه ی جنسی و دوست دارم...اینقدری که بدون اون نمیتونم زندگی کنم...اما بنده ی سکس نیستم که بخوام با هر جک و جونوری بخوابم.بعد اط دوش موهاش و کرم زد...شلوارک و پیراهن نخی پوشید و اومد بیرون....قهوه ای دم کرد و نشست پشت پیانوش...باید یه اهنگ میساخت....این روزها بیشتر وقتش و با سازهاش میگذروند تا کمتر کمبود یه دختر و تو زندگیش حس کنه!همون موقع که در حال نواختن پیانو بود...نمیدونست می گل در اتاقش و نیمه باز گذاشته تا صدای سازش و بشنوه....چند تا نت و که در اورد دست از ساز کشید و قهوه اش و خورد...با صدای زنگ تلفن از جاش بلند شد به شماره نگاهی انداخت کیانا بود...خواست گوشی تلفن و پرت کنه رو مبل که تلفن قطع شد..با خوش فکر کرد زودتر از اون چیزی که انتظار داشت تلفن و قطع کرد...یهو به فکرش رسید اون یکی گوشی تو اتاق می گله...اروم رفت سمت راهرو و گوش ایستاد..بله خود می گل گوشی و جواب داده بود!با اینکه یه لحظه عصبانی شد و فکر کرد می گل اجازه برداشت تلفن و نداره اما بعد اروم شد...
-بهتر..اینطوری کیانا فکر میکنه من با می گل رابطه دارم..خودش کم کم سرد میشه!
مکالمه اشون واضح نمیشنید....اما متوجه شد که خیلی کوتاه بود..این بود که سریع به سمت اتاق حرکت کرد...چند دقیقه بعد می گل روبروش ایستاد...چند روزی بود دیگه می گل روسری سرش نمیکرد..انگار یه جورایی به شهروز اعتماد پیدا کرده بود!
-تلفن تو اتاقم بود!
شهروز در حالی که چشم از چشمهای می گل برنداشت تلفن و ازش گرفت....
می گل خجالت کشید....با اینکه میخواست بگه کیانا بود...و میخواست بهش بگه چقدر صدای سازش و دوست داره اما پشیمون شد...نگاه شهروز براش عجیب بود..از همون نگاههایی که دلش و میلرزوند...و دلش نمیخواست اون دل شهروز و بلرزونه...چون میدونست شهروز با هوس نگاهش میکنه...سریع به سمت اتاقش دوید و در و بست و سعی کرد با درس خودش و مشغول کنه!
2-3 روز بعد وقتی می گل رسید خونه نیم ساعت بعد زنگ زدن....از تو ایفن کیانارو دید که با قیافه ای عصبی اینور و اونور میره....اول تصمیم گرفت زنگ بزنه به شهروز...اما بعد پشیمون شد..اف اف و برداشت
-بله؟
-در و باز کن...
برای اینکه حرصش و در بیاره گفت:شما؟
-یعنی نشناختی؟؟در باز کن کارت دارم!
-من تمیتونم در و باز کنم...اجازه ندارم....
-میخوام باهات صحبت کنم.....
-گفتم که نمیتونم در و باز کنم..
-پس بیا پایین چند دقیقه!
-متاسفم نمیتونم....
این و گفت و اف اف و گذاشت..اما چند دقیقه بعد زنگ در ورودی به صدا در اومد...مطمئن بود کیاناس..از چشمی نگاه کرد...وقتی مطمئن شد خودشه, رفت و گوشی و برداشت و شماره شهروز و گرفت اما هنوز بوق نخورده بود که صدای داد و بیداد کیانا بلند شد!
-باز کن در و عوضی...تو کی هستی که در و رو من باز نمیکنی؟
صدای شهروز نذاشت بقیه حرفهاش و بشنوه
-بله؟
-سلام
-سلام
-شهروز کیانا اینجاس
-کیانا کیه؟
معلوم بود کاملا حواسش جای دیگه است!
-دوستت دیگه!
-اونجا چیکار میکنه؟؟
-نمیدونم داره داد و بیداد میکنه
حالا دیگه حواسش کاملا پیش می گل بود!
-تو راهرو؟
-بله!
در و باز کن بیاد تو..بهش نگو به من زنگ زدی...الان میام!
می گل در و باز کرد...کیانا با عصبانیت اومد تو گفت:تو چی از جون شهروز میخوای؟
-هیچی....
-پس برای چی چتر شدی اینجا؟؟؟
-من؟؟؟خود شهروز من و اورده اینجا!
-د همین دیگه....تو اگر بدت میومد نمیموندی...
-چه دلیلی داره من به تو جواب پس بدم؟؟
-مار خوش خط و خالی هستی...رنگ و بوت خوبه...اما خیلی لاش خوری!
-لاش خور تویی و هفت جد و ابادت عوضی...من لاش خورم یا تو؟
-تو..عوضی...من 1 سال با شهروزم..تو 2-3 ماهه اومدی همه چیز و صاحب شدی...از وقتی تو اومدی کلا شهروز تغییر کرده!هی میگه می گل هست..نمیشه..می گل نیست میشه...می گل...می گل....می گل...پاش و وسایلت و جمع کن برو...
-من به خواسته تو نیومدم که به خواسته تو برم....
-معلوم نیست چطوری لوندی کردی دل شهروز و بردی!
-من از این عشوه خرکیها بلد نیستم....نیازی هم ندارم برای کسی لوندی کنم...اونم برای....
همون موقع در باز شد و شهروز با اخم و قیافه جدی با قدمهای محکم اومد تو.....بدون اینکه در و ببنده به سمت میز نهار خوری تو هال رفت مبایل اپل و کیف پول چرمش و پرت کرد رو میز....چنان با اخم میومد جلو که می گل عقب عقب رفت و افتاد رو مبل....اما هدف شهروز می گل نبود...اومد و روبروی کیانا ایستاد!
کیانا:س...س...سلام...خوبی؟؟؟
اما جواب شهروز یه چیز بود خیره شدن تو چشمهاش با عصبانیت در حالی که زبونش رو روی دندونهای اسیاش میکشید!
کیانا:من..اومده بودم.....
اینقدر نگاه شهروز با غیض و سنگین بود که کیانا حتی نمیتونست جمله هاش و تموم کنه..اصلا نمیدونست چی باید بگه!
کم کم نگاهش داشت از اون حالت بی تفاوت در میومد رنگ عصبانیت به خودش میگرفت...کیانا از جاش بلند شد و به سمت در رفت و گفت:من میرم..اما یادت باشه...
اما نعره ی شهروز نذاشت حرفش و تموم کنه....
-گفته بودم دیگه نبینمت.....برای من خط و نشون نکش...یک بار دیگه دم در خونم پیدات بشه..یا سر راه می گل سبز بشی من میدونم و تو...فهمیدی؟؟؟
کیانا که با دادهای شهروز قدمهاش و تند کرده بود و رسیده بود بیرون..با صدای لرزون گفت بله..خدا حافظ!
شهروز هم در و پشتش کوبید به هم!
برگشت رو به می گل و گفت:اذیتت کرد؟
-نه!
شهروز لبخندی زد و گفت:تو چرا بغض کردی؟؟؟من که با تو نبودم.
-میشه برم تو اتاقم؟
-برو...
می گل رفت تو اتاقش و در و بست...چقدر شهروز ترسناک میشد وقتی عصبانی میشد.....از ابهتش هم ترسید...هم خوشش اومد...اینقدر جذبه داشت که کیانا حتی نتوست یه کلمه حرف بزنه!!!

اواخر اسفند بود...تو این مدت اتفاقات خاص کم افتاده بود...آراد هر روز یا یه روز در میون دم مدرسه میومد بدون هیچ حرفی می گل و تا دم خونه اسکورت میکرد و میرفت....شهروز هنوز با دختر جدیدی رابطه بر قرار نکرده بود....و این برای می گل خیلی عجیب بود..البته عجیب بود چون نمیدونست انتخاب کردن دختر از طرف شهروز مراحلی دارد بس پیچیده!
می گل رابطه اش با شهروز صمیمی تر شده بود..حد اقل در حد 2 تا همکار...که گاهی با هم چای میخورن...یا سر یه میز غذا میخورن...اما شهروز هنوز تو اون لاک غرورش بود!می گل سخت مشغول درس بود....علی همچنان در تلاش برای به دست اوردن می گل بود و می گل به شدت ازش بدش میومد!
اون روز می گل تو مدرسه سخت در گیر یه مسئله ریاضی بود..شب پیش تو یه کتاب تست پیداش کرده بود و حسابی باهاش درگیر شده بود....سما از در اومد تو زد پشتش...
-ااا...سما دیوونه ایاا..ترسیدم خب....
-باز که تو تا کمر تو کتابی...
-این مسئله خیلی مشغولم کرده!
-بی خیال بابا..داره عید میشه...همه بی خیال درس شدن....تو هنوز فکر درسی؟
-چه فرقی داره عید با روزهای دیگه؟؟؟
واقعا احساس میکرد هیچ فرقی نداره...چرا باید فرق میداشت؟؟نه پدر مادری؟؟؟نه خانواده ای...به چه ذوقی منتظر سال جدید میبود؟؟؟اصلا بیشتر دلش میخواست عید نیاد...تعطیلات عید و باید چیکار میکرد؟یعنی باید با شهروز تو خونه میموند؟؟؟خب نه...کار شهروز تعطیلی نداشت...شاید اون میرفت سر کار....
-سما:کجا رفتی؟؟؟؟
-هیچی....یاد پدر مادرم افتادم!
-خدا بیامرزتشون!
تو دلش گفت...فکر نکنم...اما به زبون اورد:ممنون!
-می گل هفته دیگه تولدمه...میای که؟؟؟
کمی فکر کرد...بعد گفت:فکر نکنم!!
-چرا؟؟؟
-نمیتونم...
-آخه چرا؟؟؟با داداشت بیا....
-نه!!نه!!!..
سما با حالت قهر گفت:من دوست دارم بیای!
-حالا بزار..تا هفته دیگه...
-چی چی تا هفته دیگه؟؟؟باید بیای!!!
همون موقع زنگ به صدا در اومد..
سما-پاش و بریم..
-گلاره چرا نیومد؟؟
-نمیاد امروز...مگه دیروز بهت اس نداد؟؟؟
-نمیدونم..نگاه نکردم.
-..تو گوشیت و بزار جا گوشت کوب ازش استفاده کن!چرا هیچوقت جواب نمیدی؟؟
-حالا چرا نمیاد؟؟؟
-رفتن کرج باغشون....خاله اش اینا از امریکا اومدن....گفت یه پنجشنبه نیام هیچی نمیشه!
هر دو به سمت کلاس راه افتادن..تا زنگ آخر سما 1000 بار یاد اوری مهمونیش و کرد و هر بار می گل جواب سر بالا داد...علاوه بر اینکه واقعا نمیدونست عکس العمل شهروز در برابر این دعوت چیه لباس هم نداشت....پولهایی که شهروز بهش میداد و جمع میکرد...با خودش فکر میکرد این امدن یه رفتنی داره...پس باید پشتوانه داشته باشم!حساب مال خودش و با شناسنامه خودش باز شده بود...پس میتونست همش مال خودش باشه...مبلغی هم که شهروز براش میریخت قابل توجه بود...ترجیح میداد اینده نگر باشه تا مثل خواهرش خوش گذرون!البته اگر قرار به رفتن بود خریدن یه لباس خیلی مهم نبود....
بعد از ظهر باز آراد با ماشینش دم در بود.
سما-باز که عاشق خسته اومده!
-وای سما..تورو خدا بسه...نمیدونم چیکارش کنم؟
-گلاره میگه خیلی دوستت داره!
-بی خیال...باور میکنی؟؟؟آخه چرا باید من و دوست داشته باشه؟؟؟نه شناختی نه هیچی؟
-خوشگل که هستی..
پشت چشمی نازک کرد و با دلخوری گفت:دوست ندارم به خاطر قیافه ام دوست داشته بشم..
-خب فقط قیافه ات نیست!خانومم هستی!
لبهاش و کج کرد و گفت:خبه تو هم....خانومم هستی!!!حالا تو با من دوستی مثلا این و فهمیدی..اون از کجا فهمیده؟
-از اونجایی که تو این 6 ماه این همه پسر تو راه مدرسه سر راهت سبز شدن اما تو نیم نگاهم بهشون نکردی...
-من از این دوستیای خیابونی بدم میاد!
-منم خوشم نمیاد...ولی تو خوب همه رو با غرورت دک میکنی...
دیگه رسیده بودن به خونه می گل...
-برو دیگه....زیادی ازم تعریف کردی....برم هندونه هارو بزارم بالا دستم خسته شد!
-هفته دیگه پینجشنبه....
-مگه نمیای مدرسه دیگه؟؟؟
-چرا اما از امروز تکرار میکنم یادت نره!
-قول نمیدم...
-بی خود..اگر مشکل داداشته خودم میام ازش اجازه میگیرم...
-نه!!!نه!!!خودم بهش میگم...
با هم بای بای کردن و می گل قبل از اینکه بره تو نیم نگاهی به ماشیت آراد انداخت..اون هم براش جراغ زد...می گل سری تکون داد و رفت تو...
هفته بعد آخرین هفته مدارس قبل از عید بود..تا دو شنبه بچه ها رفتن مدرسه اما وقتی دیدن معلمها هم یکی بود یکی نبود میان سر کلاس تصمیم گرفتن رسما مدرسه رو تعطیل کنن...روز آخر از آراد خبری نبود...طبق معمول هر روز سما باز برای تولد به گلاره و می گل تاکید کرد و باز هم می گل گفت قول نمیدم...
-تو غلط میکنی...نیای میام دنبالت...گفته باشم....
-خیلی خب حالا برو تا پنجشنبه ببینم اصلا زنده هستم یا نه....
-اگرم مردی بگو داداشت جنازه ات و بفرسته...
این جمله رو تقریبا داد زد...چون از هم دور شده بودن...
رفت بالا...در و که باز کرد متوجه صدا از توی هال شد...فکر کرد نکنه باز مهمون داشته باشه؟؟؟با این فکر در و دوباره بست...
-میرم پایین تو حیاط میشینم....خودش ببینه نیومدم زنگ میزنه...نزدم 1-2 ساعت دیگه میام بالا!دیگه تا اون موقع کارشون تموم شده...به سمت اسانسور رفت...رفته بود پایین...ایشی گفت و دکمه رو زد و منتظر شد...اما هنوز اسانسور شروع به بالا اومدنم نکرده بود که در خونه باز شد...شهروز با شلوارک و بدون بلوز نصفه از در اومد بیرون و نگاهی به می گل انداخت.
-کجا میری؟پشیمون شدی؟
-گفتم مهمون دارید برم یکی دو ساعت دیگه بیام!
-مهمونم کیه؟
-نمیدونم!
-بیا تو بابا دلت خوشه....
بعد از این جمله رفت تو و در و باز گذاشت...
می گل با اعتماد به حرفش رفت تو خونه..هیچ کس غیر از شهروز خونه نبود!ناخود آگاه با تعجب پرسید..پس چرا خونه اید؟
شهروز برگشت سمتش...نگاهی تو صورت ساده و خسته و در عین حال زیباش انداخت و گفت:فردا میرم سفر اومدم وسایلم و اماده کنم! 
-به سلامتی....با اجازه!
-ناراحت شدی؟
می گل با تعجب و بی تفاوتی گفت:نه!چرا باید ناراحت بشم؟
شهروز شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم....همینجوری...گفت م شاید باید تا اخر عید تنها بمونی ناراحت بشی...
اینبار می گل شوکه شد!
-تا آخر عید؟
-آره...
-خوش بگذره!
به سمت اتاقش حرکت کرد...اما باز صدای شهروز باعث شد بایسته
-نهار نمیخوری؟
-برم دست و صورتم و بشورم بعد میام...فعلا.
شهروز دست به سینه ایستاد و رفتنش و نگاه کرد!وقتی از دیدش محو شد به خودش نهیب زد...اون فقط یه مهمونه...یه مهمونه محترم...چپ بهش نگاه کنی من میدونم و تو!
رفت تو آشپزخونه و غذاش و کشید...اون روز بی بی براشون غذا درست کرده بود...منتظر مونده بود با می گل بخوره...اما پشیمون شده بود....نباید برخورد درست میکرد....با اینکه عادت نداشت تند تند غذا بخوره اما تند تند قاشقهارو پر و خالی میکرد!هر جند دقیقه یا بار هم با خوش میگفت...فقط یه هوسه...درگیرش نکن...!!!
دست برد کاسه ماست و بکشه جلو که متوجه می گل شد که روبروش ایستاده!سرش و بلند کرد..می گل و که این اواخر به خاطر اعتمادی که به شهروز کرده بود دیگه روسری سرش نمیکرد دید که داره با خنده نگاهش میکنه!
می گل:دل درد نگیری!
شهروز که شوکه شده بود برنج پرید تو گلوش و شروع کرد به شدت سرفه کردن!
می گل با ترس گفت:چی شد؟؟؟ترسوندمتون؟؟؟ببخشید.. ..
کمی اب ریخت تو لیوان و گذاشت جلوش...شهروزم دست برد و برش داشت ولی در اثر سرفه همش داشت میریخت...میگل چند بار خواست بزنه پشتش اما اینکار و نکرد...لخت بود..از تماس دستش با بدن شهروز احساس شرم میکرد...اما وقتی دید واقعا شهروز داره خفه میشه اینکار و کرد...اول اروم زد...اما این ضربه ها جوابگوی اون هیکل نبود!به خاطر همین محکم تر کوبید پشتش!خود شهروزم با مشت میکوبید تو قفسه سینه اش...بعد از کمی تلاش بالاخره دونه برنج پرید بیرون...شهروز نفس عمیقی کشید و سرش و برگردوند و به می گل که همچنان داشت میزد پشتش نگاه کرد!اروم دستش و گرفت و گفت بسه!
می گل که حسابی ترسیده بود و از طرفی گرسنه هم بود زد زیر گریه...شهروز بلند شد و جلوش ایستاد و گفت:چته؟؟؟چی شد؟؟
وقتی دید می گل همچنان گریه میکنه دستش و گرفت اما می گل که از تماس با بدن شهروزم شرمزده بود دستش و با شدت کشید و داد زد بهم دست نزن!
-خیلی خب...چته؟؟؟
خواست بره تو اتاقش اما خودشم نمیدونست چرا دلش نیمود...یه لیوان اب ریخت و داد دستش...
-بیا بخور ترسیدی....!!!
لیوان و از شهروز گرفته و یه نفس خورد..کمی اروم شدو بشقاب تمیزی برداشت و بدون توجه یه شهروز برای خودش غذا کشید!
شهروز تا وقتی می گل بشینه چشم ازش برنداشت...اما بعد از اینکه نشست سریع رفت تو اتاقش...می گل که حسابی ترسیده بود اصلا متوجه نگاه شهروز نشد.
تو اتاق که رسید خودش و پرت کرد رو تخت دو نفره سفید رنگش...دستهاش و گذاشت زیر سرش و فکر کرد...این هوسه...به خاطر این مدتیه که تنهایی!یکی بیاد تو زندگیت درست میشه...تو همین مسافرت...دوست زیبا...باید دختر باحالی باشه!
20 روز عشق و حال حتما حال و هوای می گل و از سرم میپرونه...تنها دلیلش تنهاییه!با اینکه خوابش نمیومد خودش و تو اتاق حبس کرد...نمیخواست با می گل برخوردی داشته باشه...
بلند شد و ساکش و بست....لباسهاش مرتب چید تو چمدون چرمش....کمی خودش و با این کار سرگرم کرد...دیگه تو اتاق طاقت نیاورد...رفت بیرون....می گل نبود..احتمالا تو اتاقش بود!
چای درست کرد و نشست پای پیانوش...شروع کرد به نواختن یکی از آهنگهای بتهون....و غرق شد تو افکارش...با خودش گفت:من تو این سالها با دخترهای زیادی رابطه داشتم...اما هیچ وقت حس عشق و تجربه نکردم پس این حسی هم که دارم به می گل پیدا میکنم فقط یه احساس مسئولیت...نه چیز دیگه...اما این حرف نتونست قانعش کنه!اگر فقط احساس مسئولیته پس چرا میخوای تنهاش بزاری و بری؟؟؟
-برای اینکه قرار بوده کاری به کار هم نداشته باشم..نمیتونم اسیرش بشم که...
-پس چرا دل دل میکنی؟؟؟برو دیگه!!!
-کاش تو هم فک داشتی یه بار میزدم تو فکت....
بی خبر از می گل که پشت دیوار گوش ایستاده بود و صدای سازش و گوش میکرد دست از نواختن کشید و رفت و برای خودش چای ریخت...دلش میخواست می گل و هم صدا کنه با هم چای بخورن...اما اول به خاطر غرورش بعد هم برای مقابله با احساسش این کار و نکرد!
چایی ریخت یکی از فیلمهاش و گذاشت تو سینما خانواده و ولو شد رو کاناپه!
می گل هم برگشت تو اتاقش....با خودش فکر کرد چقدر تنهام...این عید و تنها تر از عیدهای دیگه میگذرونم..باز سالهای قبل چند روز یه بار تر گل میومد خونه.....یادش اومد که یه سال با همین شهروز عید و رفته بود شمال و اون و تنها گذاشته بود...اون موقع خیلی بچه بود....چقدر تو خونه ترسیده بود...یادشه تر گل بهش گفته بود بیا تو هم بریم...و اون حسابی جیغ و داد کرده بود تر گل مخصوصا برای اینکه یه کاری کنه می گل باهاش همراه بشه چند روزی تنهاش گذاشته بود!
حالا امسال احتمالا کل عید و تنها بود...خودشم نمیدونست چرا به شهروز دل خوش کرده بود!سعی کرد فکر نکنه ...این سرنوشتش بود..تنهایی براش رقم خورده بود...نمیتونست که بجنگه!
وقتی چشمهاش و باز کرد تاریک شده بود...غلتی زد و با خودش فکر کرد بهتره فکری برای شام بکنه...از تخت بیرون اومد و رفت بیرون...تلوزیون روشن بود دود سیگار شهروز از زیر نور اپاژور کنار اتاق تاریک بیشتر از تلوزیونی که هیچی نشون نمیداد توجه جلب میکرد!
برای اینکه مزاحم شهروز نشه پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه رفت.در فریزر و باز کرد ...با دیدن لوبیاها تصمیم گرفت لوبیا پلو درست کنه!دیگه صدای خش خش پلاستیک و کاری نمیتونست بکنه...
شهروز از صدای توی آشپزخونه فهمیده بود می گل از اتاقش اومده بیرون...اما ترجیح داد از جاش تکون نخوره..اینطوری هم می گل راحت تر بود هم خودش....داشت از خودش بدش میومد...اون می گل و اورده بود تو خونه تا به خودش ثابت کنه هرزه نیست...اورده بود تا شاید خدا به خاطر این کار خوب گناههاش و ببخشه...تا وجدانش شاید از بابت اون همه دلی که شکسته با به دست اوردن دل یه نفر اروم بشه!
اما هنوز از این فکرها چند دقیقه هم نگذشته بود که از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه...سیگار برگش هنوز تو دستش بود....ارنجش و گذاشت رو اپن و خیره شد به می گل...می گل که همه حواسش به این بود ببینه شهروز چیکار میکنه متوجه حضورش شده بود....
-داشتم فکر میکردم تو نبودی من چی میخوردم؟
اما دروغ گفت...داشت فکر میکرد کاش میشد تو این سفر می گل باهاش باشه...بدجور هوایی این دختر شده بود...
می گل که متوجه حضورش شده بود بدون اینکه عکس العملی نشون بده با توجه به اعتمادی که تو این چند وقت به شهروز پیدا کرده بود خیلی صمیمانه گفت:خب چی میخوردی؟
شهروز خیره نگاهش کرد...پک محکمی به سیگارش زد و با قدمهای محکم بدون اینکه جوابی بده به سمت اتاقش رفت....به خودش نهیب زد.:آوردیش از کثافت نجاتش بدی...به کثافت نکشونش...میدونی بخوای همین امشب تو بغلت خوابیده!!!اما نخواه.....بزار پاک بمونه...نه برای اون..برای خودت...برای شخصیتت...بزار باور کنی ادمی...
سیگارش و تو جا سیگاری کنار تختش خاموش کرد...با لگد کوبید به دیوار...
-لعنتیییی!
می گل با صدای داد شهروز پرید....
-دیوونه.....سوال میپرسی جواب نمیده...یه دقیقه خوبه باز قاط میزنه ناراحتی روحی روانی داره....بیچاره دوست دخترهاش!برنج و دم کرد و رفت نشست تو هال....حالا که شهروز تو اتاقش بود میتونست یه کم بیرون از اتاقش باشه....تلوزیون و روشن کرد و نشست جلوش...چند تا کانال و اینور اونور کرد و رسید به کانال موزیک...آهنگی که داشت پخش میکرد و دوست داشت...روی مبل ال دراز کشید...دیده بود شهروز بارها این کارو میکنه!پس میدونست ممنوعیتی نداره...البته اگر اخلاق شهروز سرجاش بود و یهو نمیومد بگه تو حق نداری این کار و بکنی...
نگاهی به ساعت انداخت....ساعت 9 بود..بوی غذا خونه رو برداشته بود رفت میز و چید و شهروز و بلند صدا کرد...خیلی وقت بود دیگه بهش آقا شهروز نمیگفت....وقتی دید جواب نمیده رفت در اتاقش و زد..
-شهروز..
شهروز در و با عصبانیت باز کرد و گفت:از این به بعد به من میگی اقا شهروز!
می گل یه قدم به عقب برداشت!با ترس گفت:چشم!!غذا حاضره!
-نمیخورم
و در و کوبید به هم...
-به درک....روانییی
این و بلند گفت...براش مهم نبود که بشنوه..و شهروزم شنید...اما تنها کاری که کرد این بود که با دست چند بار روی لبهاش کشید....
-اگر از اول بهم شهروز نمیگفت هوایی نمیشدم...
-بس کن بابا....باز دلت لرزیده میندازی تقصیر اون؟؟؟یه کم مرد باش...بگو نمیتونم خودم و کنترل کنم
صبح زود باید راه میافتادن...خوابش نمیومد...کمی غلت زد..وقتی دید خوابش نمیبره تصمیم گرفت کمی مشروب بخوره..میدونست اینطوری خوابش میگیره...رفت بیرون ساعت 11 بود..چراغها خاموش بود...رفت سمت میز بار گوشه هال...به مبل که رسید در کمال تعجب می گل و دید که گوشه کاناپه خودش و جمع کرده و در حالی که موهاش از مبل پایین ریخته خوابش برده...بدون اینکه ازش چشم برداره یه گیلاس برداشت و کمی ویسکی توش ریخت....براش جالب بود که مثل اولین باری که رابطه جنسی داشت بدنش میلرزید...نزدیک می گل شد...تو دلش گفت..خدایا بیدار نشه فقط...دو زانو نشست کنار مبل...کمی از گیلاسش خورد....صورتش و اورد پایین موهاش و بو کرد....چنان عمیق نفس کشید که انگار آخرین نفس زندگیش و میکشه..کمی دیگه از گیلاسش خورد....دستش و برد زیر موهاش...می گل کمی جابجا شد...شهروز خودش و کشید پشت مبل وقتی مطمئن شد بیدار نشد همونطور تکیه زد به مبل و با موهای می گل بازی کرد..اینقدر بلند بود که می گل متوجه نشه کسی داره به موهاش دست میزنه!
گیلاسش و تا ته سر کشید و با عجله رفت تو اتاقش....شهروز...این هوسه...تمومش کن...
دراز کشید رو تخت و چشمهاش و محکم بهم فشرد...فکر میکرد اینطوری زودتر خوابش میبره!
_________________________________________-
می گل با شنیدن صدای زنگ از خواب پرید و وسط اتاق مات و مبهوت مونده بود ...شهروز هم با عجله از تو اتاقش اومد بیرون و با قیافه می گل که هنوز خواب الود بود مواجه شد..هر دو یاد دیشب کردن...می گل یاد دادی که شهروز سرش زده بود و شهروز یاد موها و بوی می گل...شهروز با یاد اوری اون موضوع مهربون شد گفت..سلام...خوب خوابیدی؟
اما می گل دقیقا حسش بر عکس بود خشمش رو خورد ولی تو صداش عصبانیت موج میزد
-خیلی ممنون آقا شهروز!
با شنیدن اقا کنار شهروز تازه یادش اومد دیشب با چه لحنی باهاش حرف زده.....اومد چیزی بگه اما پشیمون شد...اون و چه به عذر خواهی؟؟؟
می گل رفت تو اتاقش...شهروز در و زد تا علی بیاد بالا...به سمت اتاقش رفت گرمکن سرمه ای و تیشرت سفیدش و پوشید...ادیداسهای سفیدش و پاش کرد...گرمکنش و بست دور گردنش و چمدونش و برداشت اومد بیرون...علی وسط اتاق ایستاده بود!
شهروز-بریم؟
-نمیاد؟
شهروز در حالی که دنبال مبایلش میگشت گفت :کی؟
-این خوشگله!
با غضب نگاهش کرد:یه بار دیگه اینطوری در موردش حرف بزنی من میدونم و تو..اسم داره !
-ببخشید...می گل!!!
-بریم..دیر شد....
علی از در رفت بیرون و شهروز قبل از اینکه از در بره بیرون مکث کرد...ولی باز پشیمون شد...باید دندون این حس و میکند....می گل مثل بقیه نبود!
در حالی که چمدونش و انداخت رو صندلی عقب و سقف ماشین و میزد کنار علی گفت:تنهاش میزاری؟؟؟
-به تو ربطی نداره...تو چرا اینقدر این برات مهمه؟فکر کن نیست!
علی سری تکون داد و بدون اینکه در ماشین و باز کنه پرید رو صندلی نشست...
دم در نگهبانی شهروز به مش قاسم گفت که تا آخر عید نمیاد و هیچ کس به جز میگل حق نداره تو خونش رفت و امد داشته باشه حتی آشناها...
-چشم آقا به روی چشم...
دستش و به نشونه خدا حافظی بلند کرد و زیر لب گفت:در پناه حق!
-چرا اینجوری رانندگی میکنی؟
-چطوری؟
-عصبی....چته؟؟؟
-هیچی...درواقع چیزیش بود....تمام هوش و حواسش مونده بود خونه پیش می گل.....تو این 35 سالی که از خدا عمر گرفته بود یک بار هم نشده بود پیش خودش به خاطر رفتاری که با دیگران مخصوصا جنس مخالف داشت عذاب وجدان بگیره!اما حالا...فقط دلش میخواست بدونه می گل از دستش ناراحته یا نه؟...هر چی به خودش نهیب میزد که حالا باشه یا نباشه...به تو چه !!!راضی نمیشد...تو فکر بود که گوشیش زنگ خورد..عکس نیمه برهنه کیانا رو مانیتور بزرگ جلو ماشین ظاهر شد!نگاهش و از مانیتور گرفت و در حالی که ارنجش روز لبه پنجره بود و انگشت اشاره اش تو دهنش به روبرو خیره شد.
کیاناس!!!
-دارم میبینم....
-چرا جواب نمیدی؟
-علی اینقدر فضولی نکن...خسته ام کردی...
-ای بابا...تو چته؟؟؟با بچه ها که همراه نمیشی لا اقل یه چیزی بگو دلمون باز بشه..دختر به اون ترگلی و ول کردم اومدم پیش این اخمهاش دم نافشه!
-میخوای وایسم منتظرشون بمونی؟
همون موقع فرمونشم به نشونه اینکه میخواد وایسه به سمت شونه خاکی گردوند!
-نه بابا..دیوونه شدی؟؟؟فقط کاش میزاشتی همه با هم باشیم...
-علی میفهمی؟؟؟من نمیخوام سوژه بشم...اونها با خودشون مشروب دارن دختر دارن...حوصله دردسر ندارم....بی دردسر داریم میریم دیگه...اصلا کی میگه تو با من بیای هر سال هم میای و غر میزنی؟
-تو امروز یه چیزیت هست...هی....
میخواست بگه پاچه میگیری اما ترسید....با این حرف عصبانی ترش میکرد!
علی در کوله اش باز کرد و یه شیشه کوچیک در اورد
-علی خاک بر سرت....
شیشه رو از دستش قاپید و پرت کرد بیرون
-بابا..میخوردمش تموم میشد....
-دهنت بوو میگره..نمیدونی هر بار پلیس راه نگهمون میداره؟؟؟
-اونها که بالاخره پولشون و میگیرن...
-تو ادم نمیشی....نمیمیری که !صبر کن چند ساعت...
علی مثل بچه ها صاف و دست به سینه نشست و گفت:برو بابا...هوای شماله و می و مستیش!
شهروز جوابش و نداد...با خودش گفت این بزرگ نمیشه....!!!
رسیدن به ویلای بزرگشون...سرایدار اب پاشی کرده بود و همه چیز مرتب بود...تا اومدن بقیه 1-2 ساعتی فرصت استراحت داشتن...تو ویلای شهروز هم یه پیانو بود...کلا ویلا سفید و ابی بود....شهروز بعد از اینکه وسایلش و گذاشت تو اتاقش اومد و روی صندلی راک جلو پنجره شیشه ای بزرگ که نمای جنگل داشت نشست...خودشم نمیدونست چرا همه فکرش پیش می گل....سری تکون داد و با خودش گفت:الان این دختره بیاد حواسم میره پیش اون...یه دختر بیاد تو زندگیم می گل و فراموش میکنم..مطمئنم!!
چشمهاش و بست...صدای تق و توق علی اذیتش میکرد اما هیچی نگفت...با خودش گفت:برده ام که نیست...اونم اومد سفر و خوش گذرونی...همین که از دوست دخترش دل کنده و با من همراه شده خیلیه...تا دوست دخترش برسه بزار راحت باشه...چون میدونم بیاد یه سره اویزونشه!اینم احمقه...ادم با یه دختر این همه مدت نمیمونه که بعد نتونه دکش کنه!
با سر و صدای بیرون متوجه شد بچه ها اومدن..از جاش بلند شد و رفت پشت پنجره ایستاد....زیبا اویزون گردن علی بود...سهراب احتمالا باز با ترانه قهر بود..اخمهای جفتشون تو هم بود....کیا و شبنم هم داشتن چمدونهاشون و از پشت بنز کیا در میاوردن...اون دختر تنها هم احتمالا مینا بود....قد و هیکلش که بد نبود.....به خودش پوزخند زد...35 سالته به جز جذابیت جنسی هیچی نمیبینی...دخترها غیر از این مورد احساس هم دارن....
اما اینبار وجدانش به جای اینکه سرش داد بزنه گفت:آره مثلا می گل.....
-سرش و محکم تکون داد و به سلام سهراب جواب داد.
سهراب...چیه؟؟؟تو فکری رفیق؟؟؟اوردیمش بابا...خماری؟؟؟
جواب قهقهه ی سهراب و با پوزخند داد...و در ادامه با ترانه دست داد...کیا و شبنم هم همراه مینا اومدن تو . سلام کردن و دست دادن...با برخورد اول ,شهروز فهمید مینا اینکاره نیست....خیلی خجول و اروم دست داد و سلام کرد..با اینکه میدونست بهش گفتن برای چی همراهشون شده...شهروز از دخترهای شر و شیطون بیشتر خوشش میومد..چون خودش اروم و مغرور بود....هنوز نرسیده شروع کردن به می زدن و شوخی و خنده...شهروز که زیاد با شلوغی حال نمیکرد رفت تو اتاقش...مایوش رو پوشید و حوله و مبایلش و برداشت و در برابر سوال بچه ها که پرسیدن کجا؟گفت:میرم استخر...
سهراب با تعجب گفت:سرده هاااا!!!!!
نگاه عاقل اندر سفیه شهروز ساکتش کرد....میدونستن شهروز تو سرما هم شنا میکنه....البته که اب استخر گرم بود کلا استخر سیستم گرمایی داشت...فقط موضوع این بود که هنوز کله اشون خوب گرم نشده بود که بپرن تو استخر!
حوله و مبایلش و گذاشت رو میز و پرید تو اب...طول استخر بزرگ و پروانه رفت و برگشت....وقتی به سرش و از اب بیرون اورد مینارو دید...
-گفتن این و براتون بیارم!
لیوان مشروب و از دستش گرفت و گفت ممنون!
وقتی دید ایستاده و مستاصل نگاهش میکنه به تخت استخر اشاره کرد و گفت بشین!
مینا هم نشست
-تو همیشه اینقدر ارومی؟
-تقریبا...
-.مشروب؟؟؟
و لیوانش و به سمتش گرفت...
-میخورم حالا...
-چند سالته؟
-22
شهروز مقداری از لیوانش خورد.....خودشم نمیدونست از این دختره خوشش نیومده یا فکرش مشغول می گله که اینطوری شده؟؟فکرش که مشغول بود...با خودش فکر کرد به خاطر تعهدیه که بهش دارم...نباید ولش میکردم و میومدم!
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه لیوانش و گذاشت لب استخر و شروع کرد به شنا کردن!...وقتی برگشت مینا نبود...با خودش گفت این و چیکارش کنم این چند وقت؟؟؟
کمی بعد بقیه هم بهش ملحق شدن..دیگه جای اون نبود..رفت تو اتاق و لباس عوض کرد...در واقع کسی و نداشت مثل بقیه باهاش شنا کنه و تو سرو کله اش بزنه!

 

فصل6
می گل از دیروز که شهروز رفته بود تو خونه بود و حوصله اش سر رفته بود تنها سرگرمیش دیدن فیلم بود و خوندن اس ام اسهای سما که فقط یه موضوع داشت اینکه مهمونی یادت نره..تصمیم گرفت به این مهمونی بره!برای چی باید خودش و حبس میکرد..مهمونی هم که خانوادگی بود..تمام عید و میتونست تنها باشه...سما و خانوادش عید میخواستن برن ترکیه...گلاره هم که با خاله اش اینها میخواستن برن ایران گردی...پس چه دلیلی داشت یه روز خوش نگذرونه؟...بلند شد و لباسهاش و پوشید تا بره لباس بخره..لباس مناسب مهمونی نداشت....چند تا پاساژ که تر گل ازش خرید میکرد و بلد بود و نزدیکترینش و انتخاب کرد و...داشت تو پاساژ قدم میزد که مبایلش زنگ خورد...نوشته بود شهروز...
-باید درستش کنم...آقا شهروز...با این فکر خندید و گوشی و جواب داد
-بله؟
-کجایی؟
-بیرون..
-کجا؟
-من باید به شما جواب بدم؟/؟
-با کی هستی؟
می گل با اینکه دوست نداشت جواب بده اما دلش نخواست باهاش بحث کنه...وقتی ریگی به کفشش نبود برای چی باید حساسش میکرد؟؟
-تنهام..اومدم لباس بخرم...
-برای عید؟
لحن شهروز مهربون شد...همون موقع هم نشست رو مبل و پاش و گذاشت رو میز و انداختشون رو هم...
-نخیر..برای مهمونی!
-مهمونی؟
-مگه قرار نبود هر کس زندگی خودش و داشته باشه؟؟من اصلا از شما پرسیدم کجا میرید و چیکار میکنید؟؟؟
-خب بپرس!
می گل با تعجب گفت:بپرسم؟
-آره..میخوای بدونی کجام؟
-نه!!!به من ربطی نداره....
-ولی من میخوام بدونم تو کجایی و برای چی میخوای لباس بخری!!
می گل با عصبانیت گفت:برای مهمونی دوستم!
شهروز حواسش و بیشتر جمع کرد و از اون فاز مهربونی اومد بیرون
-مهمونی کی؟
-مگه میشناسیدش؟؟؟اصلا برای چی میپرسی؟؟
-برای اینکه الان من مسئول تو هستم...پس وقتی سوال میپرسم جواب میدی...فهمیدی؟
-پنجشنبه تولد دوستمه ...اومدم لباس بخرم....کافیه؟
-با کی میخوای بری؟؟
-با عمه ام!
-چرا اینجوری جواب میدی؟؟؟
خودشم نمیدونست چرا....احساس تنهایی میکرد با اینکه با شهروز زیاد برخورد نداشت اما اینکه میدونست هر روز یکی تو این خونه میاد و میره بهش دلگرمی میداد....
-ببخشید...میشه برم؟؟؟
-زود برگرد خونه...زنگ میزنم...
بدون منتظر جواب موندن گوشی و قطع کرد...بالای گوشیش و گذاشت رو لبش و رفت تو فکر!
می گل یه لباس مناسب خرید و برگشت خونه...خواست به شهروز زنگ بزنه بگه رسیده...اما پشیمون شد...
-الان معلوم نیست تو بغل کی هست...زنگ بزنم یه چیزی هم بهم بگه!
لباسهاش و دوباره پوشید...یه سارافن فیروزه ای بود با کت سفید....تو بافت پارچه کتش گلهایی رنگ سارافنش داشت..یه صندل سفید هم گرفته بود...خیلی بهش میومد...مخصوصا به رنگ چشمهاش....با این فکر خنده ی تلخی کرد...فروشنده که پسر جوونی بود تا آخرین لحظه که از مغازه بیاد بیرون یه سره میگفت به چشماتون میاد...حتی اگر می گل بهش رو میداد تو اتاق پروم میرفت...چون وقتی لباس و داد دست می گل بهش گفت:اگر همراه نداری میتونم نظر بدم...صدام کن!!!
با تاسف سر تکون داد...چرا همه به یه چیز فکر میکنن؟؟؟
لباسهاش و در اورد...هنوز لباس تو خونه ای نپوشیده بود که تلفن خونه زنگ خورد...گوشی و برداشت..شماره شهروز بود...
-بله؟
-خونه ای؟
-نه..تو کوچه ام....
شهروز لبخند پهنی زد..از این حاضر جوابیش خوشش میومد!!!
-تورو باید یه گوشمالی بدم من!
-نظر لطفتونه...حاضریم و زدم میشه برم؟؟
شهروز از جاش بلند شد و یه شیرینی از رو میز برداشت و در حالی که سعی میکرد از جلو چشم دیگران دور بشه سمت ته اتاق رفت و گفت:از اینکه اومدم مسافرت ناراحتی؟
-نه!
-چرا هستی!
-چه اسراری داری؟؟؟؟نه نیستم...
شهروز عصبانی گوشی و قطع کرد.....از اینکه با یکی نرم حرف بزنه و باهاش بد حرف بزنن بدش میومد..این عادتش نبود هیچ...دقیقا برعکس این و عادت داشت..همیشه با بقیه خشک حرف میزد و همه باهاش نرم بودن!!!
برگشت و به مینا که کنار بقیه نشسته بود و گاهی به حرفهای دیگران میخندید نگاهی انداخت....به ساعت نگاه کرد...ساعت 9 بود....
-بچه ها شام و میخواهید چیکار کنید؟
علی-جوجه داریم....
-پاش و درست کن...
-گرسنه ای؟؟؟
شهروز که حوصله هیچی نداشت گفت:نه...شبتون بخیر!!
سهراب-واسا بابا الان درس میکنم بعد یکی زد تو سر علی و گفت:خب پاش و درست کن دیگه!
اما شهروز مانع ادامه این بحث شد
-نمیخورم....شب بخیر
بدون اینکه کسی چیزی بگه رفت سمت اتاقش...وقتی از دید همه ناپدید شد زیبا رو به مینا که دوست صمیمیش بود کرد و گفت:برو پیشش!
مینا به بقیه که همه داشتن نگاهش میکرد نگاهی انداخت و سرش و انداخت پایین...از این حرف صریح زیبا خجالت کشید...توقع نداشت تو جمع اینقدر بلند یه همچین چیزی و ازش بخوان....سرش و پایین انداخت و گفت..میرم....
زیبا اومد دستش و گرفت و از جمع بیرون کشید...
زیبا-اون طرف تو نمیاد..باید یخش و باز کنی...بعد اکی میشه!
-بابا این انگار اصلا احساس نداره!
-درست میشه...باید درستش بکنی..اولش همینطوره...اما کافیه یخش وا بره!
-زیبا تو میدونی من احساساتیم....میدونی من دختری نیستم که قربون صدقه برم....من یکی باید یخ خودم و باز کنه!
-مینا موقعیت خوبیه....یه کم خودت و باهاش وفق بدی نونت تو روغنه!
مینا سری تکون داد!
-برو پیشش....خوابید بیا بیرون...
-اگر بیرونم کرد چی؟؟؟
-نمیکنه..اما اگرم کرد اشکال نداره...همه اخلاقش و میدونن چیزی از تو کم نیمشه...دوست دختر قبلیاش و 4-5 ماه باهاشون بود یهو یه شب حال نداشت پرتشون میکرد بیرون!
-زیبا بی خیال..
-ااا!!!!من به تو همه این چیزهارو گفته بودم...قبول کردی...
-فکر نمیکردم به این شدت باشه!
-بابا یه شب که چیزی نمیشه..تو این مسافرت و بگذرون...بعدش به هم بزن...الان میخوای برگردی تهران؟؟؟اگراصلا نری پیشش یه چیزی به علی میگه!!!
مینا با بی میلی به سمت اتاق شهروز رفت!تقه ای به در زد و با اجازه شهروز وارد شد!
مینا-مزاحم شدم؟
-بیا تو!
مینا رفت تو اتاق تاریک و در و بست..دست برد که چراغ و روشن کنه
شهروز-روشن نکن...
مینا رفت و لبه ی تخت نشست....
شهروز-چند تا دوست پسر داشتی تا حالا؟
-2-3 تا!
-چند بار رابطه جنسی داشتی؟
مینا سرش و پایین انداخت و گفت:3-4 بار!
-بیا بخواب ااینجا و کنار خودش و نشون داد!
صبح وقتی چشم باز کرد بعد از اینکه به مینا که اونطرف تخت خوابیده بود نگاه کرد مبایلش و برداشت و به مانیتورش نگاهی انداخت ...چرا منتظر زنگ می گل بود؟؟؟چرا می گل باید بهش زنگ میزد؟از جاش بلند شد و دوش گرفت وقتی اومد بیرون مینا هنوز خواب بود!لباس پوشید و رفت پایین...علی با نیش باز اومد جلو
-:چطور بود؟
-ریدی!!!!
لحن خشک و جدی شهروز نشون داد هیچ از انتخاب علی خوشش نیومده!علی که میدونست الانه که ترکشهای عصبانیتش بهش اصابت کنه تصمیم گرفت یه چند روزی دم پر شهروز نشه!
روز مهمونی از صبح می گل کلی هیجان داشت..تا ساعت 8 که بخواد بره صدبار همه چیز و چک کرد که درست باشه..از لباس و کفش و عطر و.....هر چی بود تقریا 1 سالی بود با هیچ کسی غیر از شهروز و دوستای مدرسه اش رابطه ای نداشت....این مهمونی براش حکم یه جور ازادی داشت!بی خبر از اینکه یه جایی تو شمال ایران یه نفر دل تو دلش نیست که امشب می گل قراره با کی بره مهمونی؟؟...چجور مهمونی هست...؟؟اون پسره هم هست؟؟؟چی میپوشه؟؟؟لباس باز میپوشه؟؟؟
-به تو چه شهروز...اینقدر دختر مستقل و فهمیده ای هست که خودش بدونه چی بده و چی خوب....اصلا تو چرا برات مهمه؟؟؟
با این فکر با تاسف سرش و تکون داد....دوباره فکر کرد...کاش اینقدر پاک نبود!!!
اما باز پشیمون شد..اگر پاک نبود تو خونه تو نبود!!!!
نگاهی به ساعت انداخت.....فکری و که از صبح تو سرش بود و بالاخره پیاده کرد...قبل از اینکه تلفن بوق بخوره به خودش تو ایینه پوزخند زد....کی تا حالا بی تاب دختری بود غیر از برای س/ک/س؟عاشق شدی؟
-خفه شو!
با شنیدن صدای می گل که گفت :بله؟!
اول خدا خدا کرد جمله اخرشو که بلند گفته بود نشنیده باشه بعد گفت:سلام!
-سلام..خوبید؟
-مرسی...هنوز نرفتی؟
می گل کمی تعجب کرد...براش جالب بود که شهروز تو مسافرت اون هم احتمالا مسافرتی که به قول تر گل عشق و حال به راهه یادش مونده اصلا امروز چه روزیه!
می گل وقتی لحن اروم شهروز و دید ترجیح داد اروم صحبت کنه این شب و نه به خودش زهر کنه نه به اون!
-نه...میخواستم زنگ بزنم آژانس!
-آزانس؟؟؟مگه نمیاد دنبالت؟
-کی؟
-همونی که باهاش رفتی کافی شاپ!
می گل کمی فکر کرد و یهو دوزاریش افتاد!!!
-اون؟؟؟نه بابا...اصلا فکر نکنم اون باشه تو مهمونی!
-صداقت تو صداش شهروز قانع کرد!
-شب رسیدی خونه زنگ بزن...
-شاید دیر برسم!
-مهم نیست!
-اخه چرا باید زنگ بزنم؟؟؟
-اینقدر سوال نکن کاری که میگم و بکن!
-من دیر میرسم خونه!
-مثلا کی؟؟3؟؟4؟؟.بزن...من بیدارم!
-باشه...میزنم...
-خوش بگذره...
-به شما هم همینطور!
گوشی گذاشت و بلافاصله شماره آژانس و گرفت...1 ساعت بعد تو مهمونی کنار گلاره نشسته بود..گلاره همش ساعتش و نگاه میکرد و منتظر سعید بود!
-اه گلاره بسه دیگه...میاد !
-نمیدونم چرا دیر کرده!!!ادم بد قولی نبود!!!
-ااااووووووقققق!!!
-چته؟؟؟
-حالم بد شد..زنم اینقدر شوهری؟؟؟
-شوهریم نیست که دوست پسرمه...
-فرقی نداره!!!!همشون یکی ان!
گلاره با شوق از جاش بلند شد...می گل رد نگاهش و دنبال کرد...با دیدن آراد کنار سعید برگشت با عصبانیت به گلاره که اونم معلوم بود تعجب کرده نگاه کرد!
زد تو پهلو گلاره و گفت:این اینجا چیکار میکنه...
گلاره با لبخندی که رو لبش بود گفت:نمیدونم..خبر نداشتم!!!
حالا دیگه بهشون رسیده بودن....با هم دست دادن...می گل نگاهی به سر تا پای آراد کرد...شلوار جین و یه تیشرت یقه باز سرخابی با راههای سرمه ای!یه کالج سرخابی هم پاش بود...معلوم بود برای مهمونی لباس نپوشیده!!!
وقتی نگاه می گل دوباره رو صورتش برگشت متوجه شد آراد داره با لبخند نگاهش میکنه....
می گل نا خودآگاه اخم کرد!!و رفت سمت صندلیش نشست!گلاره و سعید یه راست رفتن وسط پیست رقص!
آراد هم صندلی کنار می گل و انتخاب کرد و نشست!
-من دعوت نداشتم!
میگل نیم نگاهی بهش کرد و لبخند محوی زد!
-دلم برات تنگ شده بود...اگر میدونستم اون روز روز اخریه که میرید مدرسه حتما میومدم!
-خواهش میکنم دیگه نیاید دم مدرسه....اگر مدیرمون بو ببره من و اخراج میکنه!
-من دلم فقط به این دم مدرسه اومدن خوشه...اونم نیام؟؟؟
لحنش اینقدر ملتماسانه بود که یه لحظه دل می گل لرزید...اما زود خودش و جمع و جور کرد!
-من خواهش کردم...اینطوری ممکنه برام دردسر بشه!
-هر طور راحتی...اگر اذیت میشی باشه...نمیام!!!
سکوت می گل نشون از مثبت بودن جوابش بود...بعد از حدود 1 ساعت باز هم آراد بود که سکوت و شکست!
-نمیرقصی؟
--نه!
لحن خشکش باعث شد اراد دیگه هیچی نگه!!!..اما باز سکوت و شکست
-چی از من دیدی که اینطوری میکنی؟؟
-هیچی...خواهش میکنم ادامه ندید!من تا قبولی دانشگاهم نمیخواد درگیر این روبط بشم..خواهش میکنم!
اون مهمونی برای می گل بر خلاف چیزی که فکر میکرد خیلی دیر و سخت گذشت...کمی با گلاره و سما رقصید...اما حضور اراد غذابش میداد....نه برای اینکه پسر بدی بود..بلکه برای اینکه پسر خیلی خوبی بود...خالصانه و صادقانه عشق میورزید...اما می گل هیچ مدله نمیتونست خودش و راضی به این رابطه کنه!!!مطمئن بود این جور روابط رو درس خوندنش تاثیر میزاره...حالا که شرایطی براش پیش اومده بود که بتونه راحت و با شرایط عالی درس بخونه نباید با دست خودش همه چیز و خراب میکرد!!!حالا این پسر بدون اینکه بهش بر بخوره و خسته بشه تمام مدت در کنارش بود....
شب با اصرار خواست برسونتش...اما می گل مخالفت کرد و با آژانس برگشت خونه!به محض اینکه رسید به ساعت نگاه کرد 2 و نیم بود....اول خواست زنگ نزنه به شهروز...فکر کرد دیر وقته...اما بعد پشیمون شد..اون گفت بزن...نزنم هم عصبانی میشه هم فکر میکنه ریگی به کفشم بوده....
تلفن و برداشت و شماره گرفت!
شهروز که 1 ساعتی بود از جمع بزن و برقص بقیه که کنار استخر راه انداخته بودن بیرون اومده بود و رو تختش دراز کشیده بود....با شنیدن صدای زنگ مبایلش که تو این سه ساعت بیشتر از 100 بار نگاهش کرده بود که مبادا تو سر و صدا زنگ خورده باشه و اون نشنیده باشه از جا پرید و به محض دیدن شماره خونه تماس و برقرار کرد
-بلهه؟؟؟
خیلی دلش میخواست بگه جانم..اما نگفت...تنها دلیلشم خود می گل بود...اون نباید فعلا چیزی میفهمید...
می گل با شنیدن صدای بشاش شهروز خیالش راحت شد که شهروز خواب نبوده!
-من رسیدم!
این یعنی مکالمه باید تموم میشد...اما این چیزی نبود که شهروز میخواست
-خوش گذشت؟
-بله!
می گل بی ادبانه جواب نمیداد..در کمال ادب و احترام جوابهای کوتاه میداد!
-با کی برگشتی؟
-آژانس!
-انگار خیلی خسته ای!!!برو بخواب
این و گفت و گوشی و قطع کرد!
عصبانی بود...از دست خودش....نه از دست می گل...
-خب دیوونه اون که با تو صنمی نداره..چرا باید مثل بقیه باهات حرف بزنه؟؟؟توقع داشتی بشینه سیر تا پیازه مهمونی و برات تعریف کنه؟اصلا به تو چه, کی رسیده, کی خوابیده کی رفته کی اومده؟
با عصبانیت پنجره اتاقش و باز کرد رفت رو ایوون و داد زد...علی!!!!علی!!!
وقتی دید علی نمیشنوه بلند تر داد زد...علییی!!!
اما اون صدای موزیک و جیغ و داد نمیزاشت صدا به علی برسه...گوشیش و برداشت و شمارش و گرفت به امید اینکه گوشیش همراهش باشه...که خدارو شکر بود....علی شماره رو که دید سرش و اورد بالا ببینه شهروز رو ایوونه؟؟!!!وقتی شهروز و دید گوشی و جواب داد...بله؟؟
-مینارو بفرست بالا!!!
علی با تعجب دنبال مینا گشت...تو این 2 روز شهروز دیگه با مینا حتی هم کلام نشده بود...!
مینا رو در حالی که با یه پسری گرم گرفته بود پیدا کرد!
کشیدش کنار...برو پیش شهروز..
-برای چی؟؟؟؟
-نمیدونم گفت بگو مینا بیاد...
-علی من نمیرم...مگه من بازیچه ام اون من و فقط برای شبهاش میخواد؟
-حالا گفته بیا برو...درست میشه..گفتم که باید یخش باز بشه!
-نمیرم!!!
-بی خیال مینا...یه چیزی بهمون میگه!!!
-آخه!!!
دستش و گرفت و به سمت ساختمون کشوندتش...
-برو دیگهه!!!مینا با بی میلی رفت سمت اتاق شهروز...یا باید از اونجا میرفت...یا باید تا اخر این مسافر ت تحمل میکرد...
شهروز مبالش و خاموش کرد و پرت کرد رو مبل گوشه اتاقش...دستش تو موهاش کشید و گفت...از فکر کردن به می گل بهتره!!!!

فردای سال تحویل می گل روزنامه ای رو که روز پنجشنبه وقتی رفته بود برای سما کادو بخره خریده بود و باز کرد و شروع کرد نگاه کردن که چشمش افتاد به یه اگهی...تور 3 روزه کویر!
با خودش فکر کرد..چه اشکالی داره 3 روز برم مسافرت؟...با تور هم که خطر نداره!اومد شماره تلفن اگهی و بگیره که یاد شهروز افتاد...با اینکه فکر میکرد به اون ربطی نداره اما بهتر دید بهش زنگ بزنه..به هر حال پول..پول اون بود...خونه هم فعلا دست می گل بود..باید بهش اطلاع میداد...فقط اطلاع میداد..اجازه نمیگرفت!
با دیدن شماره می گل روی گوشیش نیشش باز شد...دیگه به خودش که نمیتونست دروغ بگه...از اخرین باری که با می گل حرف زده بود روزی 100 بار این گوشی و نگاه میکرد که شاید می گل زنگ زده باشه یا یه اس ام اس داده باشه کاری که تا به حال نکرده بود!
باز هم نگفت جانم...نمیخواست اون و وارد بازی کنه...بهتر دیده بود بزاره حداقل بعد از امتحان کنکور ابراز علاقه کنه...و از ته دل دعا میکرد این حس علاقه باشه نه هوس!
-بله؟
اما این بله خیلی نرم بود..خیییلییی!!!
-سلام
-علیک سلام....
-سال نو مبارک !
-همچنین!!!
لیوان مشروبش و از رو میز برداشت برای اینکه از زیر نگاههای پرسشگرانه بقیه فرار کنه رفت و تو ایوون نشست...احتمال زیاد میداد این مکالمه زیاد طول نکشه...اما دلش میخواست از همون مقدار هم لذت ببره!
-آقا شهروز؟؟؟!!!!
لحن ملتمسانه و پر از خواهش می گل توجهش و جلب کرد!
-ج...بله؟؟؟
ج اول حرف اول جانم بود که خورده شد!
-من میخوام با تور برم سفر!!!
لیوان مشروبش و محکم کوبید رو میز و گفت:چی؟؟؟
-یه تور سه روزه کویر هست..میخوام باهاش برم...
-اگر تصمیم گرفتی چرا به من زنگ زدی؟؟؟؟
-پول شماس..خونه شما هستم...باید بهتون اطلاع میدادم!!!
-نمیخواد بری!!!
-چرا؟؟؟
-چون نمیخوام بری...یه دختر تنها 3 روز با یه عده غریبه!!
-توره !!!!
-باشه...همون مسئول تور مشکل سازه....فکر میکنی یه دختر تنها تو یه تور چی براش پیش میاد؟همون کسی که مسئولشه برات هزار نقشه میکشه وقتی ببینه تنهایی!
می گل که هم قانع شده بود هم ناراحت...گفت:پس چیکار کنم؟؟؟
اما با پیشنهاد شهروز که اون هم خیلی عجولانه فکرش و بیان کرده بود و بلافاصله پشیمون شده بود, می گل هم از لحنش پشیمون شد!

-پاش و یه آژانس بگیر بیا اینجا!
هر دو بعد از این پیشنهاد کمی عقب نشینی کردن.....
-نه ممنون..باشه نمیرم..کاری ندارید؟
-نه ...موفق باشی
می گل گوشی و که گذاشت با حسرت شروع کرد ادامه روزنامه رو خوندن!یهو چشمش به یه تور ا روزه افتاد!!!
بدون فکر باز شماره شهروز و گرفت!
شهروز که لیوانش دستش بود و به دور دستها خیره شده بود با دیدن دوباره شماره خونه کمی جابجا شد...مثل پسر بچه هایی شده بود که برای اولین بار یه رابطه رو شروع میکنن!!!!
اینبار بی اختیار گفت:جانم؟
-تور یه روزه چی؟
-حوصبله ات سر رفته؟؟؟
-نه!!!یعنی!!!هیچی....باشه نمیرم!!!
بدون اینکه منتظر حرفی از طرف شهروز باشه گوشی و گذاشت!
با خودش فکر کرد...دانشگاه قبول بشم راحت میشم..حداقل با دانشگاه میتونم اینور انور برم....روزنامه رو پرت کرد و بلند شد....ساعت 8 شب بود...کمی از غذای ظهر و خورد و رفت سر کتابهاش...به ما نیومده تعطیلات عید داشته باشیم..همون درس بخونیم بهتره!!!
شهروز لیوانش و یه جا سر کشید...سیگاری اتیش زد و پاش و گذاشت رو میز.....تمام حواسش پیش می گل بود...برای خودشم تعجب داشت...اما ترجیح داد به این چیزا فکر نکنه...فکر کردن به میگل و غرق شدن تو این حس براش لذت بخش بود!!!!با اینکه هر چند وقت یه بار به خودش نهیب میزد یه هوسه..به محض اینکه ازش سیر اب بشی همه چیز تموم میشه..اما ترجیح میداد تا سیراب شدن از حسش لذت ببره....!!!
یه لحظه یه تصمیمی گرفت...با خودش فکر کرد رو مستی این تصمیم و گرفتم..اما ترجیح داد فقط عملیش کنه.....

ساعت 2 شب بود....میگل که در حال درس خوندن خوابش برده بود و بعد از 1 ساعت از خواب پریده بود..دیگه خوابش نبرده بود...کانال موزیک زده بود در حالی که از نبود شهروز استفاده کرده بود و یه تاپ و شلوارک کوتاه پوشیده بود در حال خالی کردن انرژیش بود!
اما وقتی در حال چرخیدن بود شهروز و دید ,در حالی که سرش پایین بود داشت در خونه رو میبست!!!
ناخودآگاه یه نگاه به خودش انداخت...لباسش خیییلییی ناجور بود..باز به شهروز نگاه کرد...بدون اینکه نگاهش کنه همونطور که سرش پایین بود رفت تو اتاقش...نه اینکه خجالت کشیده باشه احساس کرد می گل براش مقدسه..دلش نخواست نگاه هرزه بهش بندازه...حسی که براش خیییلیی عجیب بود..شایدم همون احساس مسئولیته بود!!!
می گل وقتی دید شهروز رفت تو اتاقش دوید تو اتاقش و لباسش و عوض کرد..بعد برگشت بیرون و تی وی رو خاموش کرد..خواست بره و از شهروز بپرسه چرا برگشته اما اینکار و نکرد...حتما با دوست دخترش دعواش شده که فردای سال تحویل هنوز این همه از تعطیلات باقی مونده برگشته...در اینصورت الان حسابی عصبانیه...منم دیگه تحمل تحقیر شدن ندارم!!!
رفت تو اتاقش و خوابید رو تخت....با همون لباسها...مست مست بود....بر عکس همیشه که تو جاده نمیخورد اینبار تا جایی که تونسته بود خورده بود....فکر کرد بزار این و بهانه کنم تا به سرابم برسم....اما چرا نتونست...چرا بدتر شد؟؟؟چرا حتی نگاهشم نکرد..وقتی دید لباسش خیلی بازه سرش و انداخت پایین...شهروز پسری بود که خیلی خودش و کنترل میکرد...تا خودش نمیخواست نسبت به هیچ دختری حتی اگر کاملا جلوش برهنه بود کشش پیدا نمیکرد...و حتی تحریک نمیشد...این موضوع کاملا در اختیارش بود..اما حتی دلش نخواست می گل و نگاه کنه...با همون یه نیم نگاه دلش لرزیده بود و فکر کرده بود این حسی که من پیدا کردم پاک تر از شهوته!!!
سرگیجه مستی داشت دیوونه اش میکرد..بلند شد و با لباس رفت زیر دوش.....از این حال بدش میومد...شاید این دومین بار بود این حس و داشت..یه بار به خاطر مرگ پدر مادرش و غم از دست دادنشون اینقدر خورده بود و حالا!!!......
وقتی چشم باز کرد نفهمیده بود کی از حموم بیرون اومده و خوابیده...هوا روشن شده بود!!!ساعتش و نگاه کرد 11 بود...بایدم هوا روشن بود...از جاش بلند شد و رفت بیرون!نگاهی به اطرافش انداخت...می گل نبود...رفت تو آشپزخونه.روی میز صبحانه مفصلی چیده شده بود...معلوم بود می گل بیدار شده و صبحانه اش و خورده!با اینکه خیلی دلش میخواست می گل هم همراهیش کنه اما تنها بدون اینکه می گل و صدا کنه نشست و شروع کرد به خوردن....همینکه تو خونه ای که می گل هست داره صبحانه میخوره براش کافی بود...به این فکرش پوزخند زد...برو بابا !!!تورو چه به این حرفها؟؟؟
هنوز چند لقمه نخورده بود که صدای مبایلش و شنید..کمی فکر کرد ببینه کجا میتونه باشه..به دنبال صدا دور خونه گشت..دیشب اینقدر مست بود که اصلا یادش نمیومد چی و کجا گذاشته؟روی میز نهارخوری پیداش کرد...برش داشت...برعکس تصورش که فکر میکرد علی هستش مامان علی بود...گوشی و برداشت
-بله؟
-سلام خاله...سال نو مبارک!!
با خودش فکر کرد...این ارامش قبل از طوفانه..هر چی هست به می گل ربط داره...از بعد از فوت مامان و بابام این اولین ساله که خاله زنگ زده و عید و تبریک میگه...هر بار شمارش رو گوشیم افتاده پشتش ناله و نفرین شنیدم!!
-مرسی خاله...همچنین!
-کجایی؟
-چطور؟
-گفتم اگر برگشتی تهران میخوای می گل و بیار پیش من راحت باشی!
-می گل خودش خونه داره...!!!
-نمیگم نداره...میگم تو خونه ای...اونم خونه است درست نیست..بیارش اینجا؟؟
-مگه تو این 1 سال من کجا بودم اون کجا بوده؟؟؟
-به هر حال هر روز مدرسه بوده بعدم مشغول درس بوده..الان دو تایی بیکارید و تو خونه!
-می گل هیچ جا نمیره!!!
دیگه لحن خاله عصبانی شده بود:همون دیگه به هوای می گل اومدی...من که دارم به اینکه سال دیگه هم ثبت نامش کنم یا نه شک میکنم!!!
-مهم نیست...عقدش میکنم میفرستمش مدرسه شبانه روزی بعدم کنکور میده!!!
با شنیدن این حرف انگار زیر خاله اش آتیش روشن کردن
-دیگه چی؟؟؟میدونی دختره چند سالشه؟؟؟دختر پاک و دست نخورده رو عقد کنی؟؟؟چقدر تو رو داری!!!
-پس چیکار کنم؟؟؟نزارم درس بخونه؟؟؟وقتی شما که آشنایی ناز میکنی چطوری برم به غریبه ها بگم ثبت نامش کنن؟
-خیلی خب...من کاریش ندارم..میزارم درس بخونه!!
-نزارید هم گفتم که راه چاره داره...به هر حال فکر کردید مناسب مدرسه اتون نیست بگید بیام پرونده اش و بگیرم!
-نمیخواد...فقط خواستم تو اون کثافت خونه نباشه!!!
-من که میدونم این حرفها از گور اون علی در به در بلند میشه...من که میدونم پای می گل برسه خونه شما علی تهرانه....پس خواهش میکنم من و بهانه نکنید...که خودتون یکیش و دارید بدتر از من..
گوشی و قطع کرد و باز پرتش کرد رو میز!
خاله شهلا که درواقع مادر علی بود همونطور که شهروز با اون زیرکیش فهمیده بود برای می گل نقشه کشیده بود...فکر میکرد این یه کیس مناسب برای علی...وقتی درسش تموم بشه میگیرمش برای علی...و از اونجا که خود علی هم دائم می گل می گل میکرد...حسابی دلش و صابون زده بود که با وجود این همه کثافت کاریهای پسرش یه دختر خوب و نجیب و پاک و براش میگیره!یادشه وقتی خواهرش خواست زن پدر شهروز بشه همه خانواده مخالف بودن..چون اونها یه خانواده مذهبی بودن و پدر شهروز یه خانواده کاملا بی حجاب و مخالف فرهنگ اونها....پدر شهروز پسری بود که پدر مادرش امریکا زندگی میکردن و خودش برای سرکشی به املاک پدرش گهگاه ایران میومد و تو این رفت و امدها مادر شهروز که با عقاید خانواده اش مخالف بود و تو مسیر مدرسه میبینه و اینقدر میره و میاد تا بالاخره مادر شهروز و عقد میکنه و...اما به شرطه ها وشروطه ها..اینکه مادر شهروز دیگه برنگرده سمت خانواده اش...با یه دست لباس تنش فرستادنش رفت...ولی مادر علی که به خاطر چادری که سر میکرد و عقایدش که کاملا باب میل خانواده اش بود دختر آزادی بود...تماسش و با مادر شهروز قطع نکرد..هرچند همیشه با نفرت از پدر شهروز یاد میکرد ...اما خواهرش و تنها نذاشت...حتی بعد از به دنیا اومدن شهروز بارها بهش گفت بیا طلاق بگیر و برگرد...من با مامان اینها صحبت میکنم راضیشون میکنم....اما شهرزاد...بر نگشت....حتی به خواهرشم گفت اگر بخواد زندگیش و خراب کنه میره امریکا میمونه....تا دیگه دستشم بهش نرسه....!!!شهروز تقریبا 20 ساله بود که مادر پدرش فوت کردن.....تو یه صانحه ی هوایی....و شهلا مرگ خواهرش و کثافتکاریهای شهروز و از چشم پدر شهروز میدید....بعدم که پسر خودش با شهروز مچ شد و اون نفرتش از پدر شهروز و صد البته خود شهروز بیشتر شد....و حالا....با خودش فکر کرد..سیب سرخ اسیر دست شغال بشه؟؟؟هرگز....باید زن پسر خودم..بشه...
میدونست با این کثافتکاریهای علی دختر خانواده دار زنش نمیشه...اما این دختر خانواده نداشت...و خانوم بود....هر چند که شاید به ظاهر شهروز کثیف تر از علی بود...اما شهروز برای کثافت کاریهاش یه خط و مشی داشت و علی نه...علی اصلا براش مهم نبود این دختری که الان روبروی منه کیه؟؟؟از چه قماشیه؟؟؟اصلا اینکاره هست یا نه...اما شهروز نه....شهروز رو کسایی دست میذاشت که خودشونم اینکاره بودن....و طالب اینجور روابط!!!
-سلام
صدای خجول می گل از فکر درش اورد!سرش و بالا اورد و خنده مهربونانه ای به روش زد!
-سلام...خوبی؟؟
-ممنون....شما خوبید؟
شهروز از پشت میز بلند شد و به سمت می گل رفت..اما می گل سریع به سمت آشپزخونه رفت....شهروز بی توجه به این دوری دنبالش راه افتاد....
می گل در حالی که سرش با جستجو در یخچال گرم کرده بود پرسید!
-چرا برگشتید؟؟؟
-چرا برنگردم؟؟
-من منظورم این بود که...مگه نگفتید تا اخر عید نمیام؟؟؟
-ناراحتی برگردم؟
-این چه حرفیه؟؟؟خونه مال شماس...هر وقت دوست دارید میتونید بیاید و برید!
-فردا بریم سفر؟
می گل با تعجب برگشت..
-سفر؟کجا؟
-فرقی نمیکنه...هر جا تو بگی...
می گل پوزخندی زد...
-من؟من تا این سن تنها سفری که رفتم با مدرسه رفتم مشهد....هیچ جا رو ندیدم نه میشناسم...
-تو جغرافی که خوندی...از دوستات که شنیدی...کویر دوست داری بریم؟
-شما به خاطر من که برنگشتید؟
-حالا اگر برگشته باشم چی میشه؟
می گل با استرس نگاهش کرد و گفت:اگر اینطوره بهتره برگردید....
بی توجه به کاری که میخواست بکنه قابلمه ای رو که از تو کابینت برداشته بود و گذاشت رو میز و با عجله رفت تو اتاقش!
شهروز رفت و قابلمه رو گذاشت تو کابینت...ساعت و نگاه کرد 12 و نیم بود!
نشست جلوی تلوزیون.....اما تمام حواسش تو اتاق می گل بود...چرا بیرون نمیومد؟؟؟یعنی ناراحتش کرده بود؟؟؟خیلی عجولانه پیشنهاد سفر و داده بود؟؟؟؟آره خیلی عجولانه و بی مقدمه بود...کار و خراب کرده بود...بند و اب داده بود...!!!سرش و تکون داد و از خودش پرسید...واقعا سوتی دادم؟؟؟من؟؟؟با این تجربه؟؟؟تو این سن؟؟؟
بلند شد رفت پای پیانوش....همون کاری که همیشه خودش و باهاش آروم میکرد....اول آروم دستی رو دکمه هاش کشید...و بعد شروع کرد به نواختن....
می گل داشت فکر میکرد...از ترحم بدش میاد..از دلسوزی...از اینکه کسی به حالش دل بسوزونه...چرا باید شهروز اون جمع دوستانه ای که هر سال باهاشون بود و ول کنه و برگرده؟کاش نگفته بودم برم سفر...آخه دختر تو این همه سال عیدها تو خونه بودی...امسالم میموندی خبرت....معلومه از اون بی جنبه هایی....تا یه کم مستقل شدی میخواستی ول بشی....ببین...حالا شهروز به خودش گرفت...فکر کرد به قول ترگل پا دادی....با این فکرها بغض کرد....تابستون میرم واحد میگیرم..جهشی میخونم..من میتونم..بعدم یه جوری کنکور میدم شهرستان قبول بشم....برم از این خونه......اومدم جای این بدبختم تنگ کردم!!!خب معلومه با وجود یه دختر تنها وسوسه میشه.......حالا خوب شد؟؟دیگه تو خونه هم راحت نیستی...تمام این مدت اون صدایی که میگفت دوستت داره رو سرکوب میکرد....باشنیدن صدای شهروز از جا پرید!
-می گل!!!می گل!!
در و باز کرد...تو صورت شهروز دنبال شهوت گشت...اما جاش مهربونی دید...
-بیا نهار بخور!!!
-الان میام..
شهروز در حالی که پشتش و کرد و به سمت اتاق رفت گفت:منتظرتم!!!
دیدی گفتم دوستت داره...از شهروز بعیده بیاد دنبال کسی برای غذا!!!مثل این چند وقت...چرا امروز اومد؟؟
-داره در باغ سبز نشون میده!!!!
برای اینکه این حس قشنگ دوست داشته شدن و خودش با فکرهای خودش بیشتر از این خراب نکنه با قدمهای سریع بیرون رفت...با خودش گفت:تا چیزی کاملا مشخص نشده بهتره از این اخلاقش لذت ببرم....2 دقیقه دیگه اش معلوم نیست!!!!
داشت میرفت سمت آشپزخونه که صدای شهروز و از سمت دیگه شنید..به سمت صدا برگشت..شهروز روی میز نهارخوری بزرگ تو پذیرایی نشسته بود...یه میز خوشگلم چیده بود..
یعنی کار خودشه؟؟؟
اروم رفت و یکی از صندلیهارو انتخاب کرد و نشست!
-دستتون درد نکنه!!!زحمت کشیدید....
-دست رستوران درد نکنه...من کاری نکردم که!!!
می گل لبخندی پر از تشکر زد...و در جواب لبخندی پر از محبت دریافت کرد!
-چرا نمیخوری؟
-شما بفرمایید اول!
شهروز بدون تعارف چنگال توی ظرف ژیگو رو برداشت و تیکه ای گوشت برای خودش گذاشت....
یکی دو تا تیکه خورد رو به می گل گفت...
-پس چرا نمیخوری؟؟؟دوست نداری؟
می گل لبخندی زد و گفت:من دوست ندارم شما به خاطر من اومده باشید!!
برخلاف انتظار می گل که توقع داشت شهروز دادی...تشری چیزی بزنه شهروز چنگالش و اروم گذاشت زمین...اول تو چشمهای می گل نگاه کرد...بعد نگاهش و ازش گرفت و گفت:من به خاطر تو نیومدم!
می گل در حال گفتن:خب...خیالم راحت شد دست برد و کمی غذا کشید!
شهروز فکر کرد..آره من به خاطر تو نیومدم..من به خاطر خودم اومدم..به خاطر دلم....که دیگه اختیارش دستم نیست....چقدر زود دل باختی شهروز...دلی که دیگه همه مطمئن بودن از سنگ شده...که فکر میکردن هیچ احساسی توش نیست!
شهروز سعی کرد می گل و نگاه نکنه..نمیخواست معذبش کنه..میدونست دختر تیزیه...در حال خوردن یا بهتر بگم بازی کردن با غذاش گفت:فردا بریم تنگه واشی؟
می گل بارها اسم این مکان و شنیده بود...بارها دوستاش این تنگه رو براش وصف کرده بودن و هر بار تعجب کرده بودن از اینکه چطور می گل تا به حال نرفته و می گل مشغله زیاد شهروز و بهانه کرده بود..حالا شهروز
پیشنهاد این سفر و بهش داد!!!
-من همسفر خوبی برای شما نیستم!!
-داری بد من و میگی یا بد خودت و؟
می گل دست از خوردن کشید و متعجب شهروز و نگاه کرد...
-هیچکودوم...فقط...فقط...به هم نمیخوریم....
-کودوممون بهتریم حالا؟
-من مقایسه نمیکنم...دارم از تفاوتها میگم...
-من اونقدر که تو فکر میکنی بد نیستم!!!
-نه!!!نه!!!اصلا منظورم این نبود!!!
-من از جمعی که باهاشون رفته بودم سفر راضی نبودم....ترجیح دادم خونه باشم تا اونجا....فکر کردم تو هم تنها بودی.... یه مدت همش درس خوندی...خب چه اشکال داره یه گردش یه روزه بریم....؟؟؟
در ادامه حقیقتی که تو دلش بود و بیان کرد.....با خودش گفت یا میفهمه...یا نمیفهمه...اگر نفهمید که هیچ...من کار خودم و میکنم تا بفهمه...اگرم فهمید یا وا میده همین امشب تو اتاقمه...یا باز به الهه بودنش ادامه میده...و چقدر دلش خواست می گل به الهه بودنش ادامه بده!!!
-میخوام یه بار به حرف دلم گوش بدم!!
این جمله می گل و تکون داد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/29ساعت 11  توسط david  |